ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
19:20دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393لیلی

مهمان‌هام رفته‌اند. با هم از خانه بیرون زدیم و شب که به خانه برگردم، سکوت همه جام را پر می‌کند. توی خانه‌ی کوچک چند متر مربعی من، جای خالی دو نفر دیگر خیلی خیلی حس می‌شود. به خصوص اگر یکی‌اش مادر باشد. داشتن مادر، مادر هر کسی در کنارت در غربت، کیمیاست. دیشب که نشسته روی زمین نماز می‌خواند، از پشت نگاه‌اش کردم. دل‌ام رفت پیش مامان که به خاطر زانوش پشت میز نماز خوانده و می‌خواند. دل‌ام رفت به خانه. خانه...خانه آخ خانه...

باید محکم باشم و زندگی را ادامه بدهم. ذهنم پر از اتفاق است این روزها. وقتی امتحان دارم، بیش‌تر هم فعال می‌شود. باید یک طوری ازش بهره بگیرم برای نوشتن. دل‌ام اما سخت تنگ است و اشک‌ام دم مشک‌ام.


1:4شنبه بیست و ششم مهر 1393لیلی

 وقتی خبر اسیدپاشی به زنان را در اصفهان می‌خوانم و می‌شنوم، با همه‌ی وجود می‌ترسم. خودم را می‌گذارم جای دوستانم و زنانی که حتا نمی‌شناسم، آن‌ها که در اصفهان زندگی می‌کنند. به کدامین گناه باید این همه آزار ببینند، آزار ببینیم؟ من نمی‌دانم این مأموران نیروی انتظامی و پلیس این شهر چند نفرند. اما یعنی میان آن همه، حتا یک خانواده نیست که دختر داشته باشد؟ که دختر غیرچادری داشته باشد؟ چه‌طور است این همه اتفاق وحشتناک به راحتی می‌افتد و کسی نگران خودش یا خانواده‌اش نمی‌شود؟ یعنی حتا برای نجات نزدیکان و آشنایان‌شان نمی‌شود کاری بکنند؟ 

واقعن نگران دوستانی هستم که در اصفهان زندگی می‌کنند. فکر می‌کنم هر روز و هر لحظه توی خیابان با ترس زندگی کردن چه‌‌قدر وحشتناک است. چه‌قدر دور از انسانیت و زندگی‌ست اصلن. کاش کسی یا کسانی که می‌توانند و مسئول هستند، کاری بکنند. کاش زودتر تمام شود این اتفاق.


21:4پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393لیلی

همین‌جا خیلی یهویی خواستم از جناب «تأملاتی زیر دوش حمام» تشکر کنم. خیلی ساده برای بودن‌اش و برای نوشتن این پست‌های خوب.


19:29چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393لیلی

کارور خوانی به انگلیسی تجربه‌ی تازه‌ای‌ست. کارور می‌خوانم این روزها و پر از لذت می‌شوم از سادگی ایده‌ها که یک جایی گیرت می‌اندازد. اگر یک روزی بهم بگویند کی می‌تواند الگوت باشد برای داستان کوتاه نوشتن، دوست داری مثل کی بتوانی داستان کوتاه بنویسی، یکی‌اش همین جناب کارور است.


20:34سه شنبه بیست و دوم مهر 1393لیلی

استاد روس سر کلاس می‌گفت که برای امتحان قرار نیست یک مسأله‌ی تکراری ببینیم که با جاگذاری اعداد به جایی برسیم. قرار است که ایده‌ای داده شود به ما و بعد خودمان با خلاقیت جلو برویم. گفت که این کار، کار واقعی‌ست. داستان‌نویسی که نیست. گفت که نمی‌داند نویسنده‌ها چه‌طوری داستان می‌نویسند. شاید همان‌طور که می‌گویند سخت باشد کارشان. اما به عقیده‌ی او داستان فقط برای قبل از خواب توی تخت خواب است، همین و بس. اما کار اصلی، کار مهم همین کار است، یعنی همین علم و مهندسی. 
من؟ من کجا بودم؟ من بودم توی کلاس. من هستم توی کلاس. من تمام این روزها را زندگی کرده‌ام انگار. داشتم به داستان‌هایی که خوانده بودم فکر می‌کردم. به کتاب‌هایی که با جان و دل می‌خواهم‌شان و چیزی جدای لالایی شبانه بوده‌اند برام. داشتم به این همه فاصله‌ام فکر می‌کردم با آدم‌هایی که این روزها به جبر می‌نشینم جلوشان و ازشان درس می‌گیرم. خرده به خودم می‌گیرم که هنوز دست نبرده‌ام این پرده را، این حجاب میان خودم و معشوق را که حضرت حافظ می‌گوید، پاره کنم. خرده به خودم می‌گیرم که بعد از این همه وقت، بعد از این همه جنگ با مهندسی، هنوز این حرف‌های استادهای مهندسی، برام گران تمام می‌شود و می‌سوزاندم.


21:27جمعه هجدهم مهر 1393لیلی

چه‌طور است که شادی‌های آدم این همه زودگذرند و غم می‌تواند این همه ماندنی باشد؟ چه‌طور است که انتظار برای چیزی که اتفاق بیفتد این همه فریبنده است و هیچ‌وقت خبری از معجزه‌ای نیست؟


23:0سه شنبه پانزدهم مهر 1393لیلی

امشب مهمان دارم. الف و مامان‌اش از بوستون می‌آیند. به این فکر می‌کنم توی استودیوی نقلی من چه‌طوری قرار است جا بشویم. فکر کنم باید دو نفر روی تختم بنشینند و یکی دیگر پشت میز که بشود هم را ببینیم. دلم خیلی تنگ شده بود. تنهایی هم خب، از یک جا به بعد عادی می‌شود اما خطرناک است اگر همیشه تنها بمانی. آدم می‌رود توش و می‌ماند همین‌طوری انگار. دیگر هم دل‌اش نمی‌خواهد بیاید بیرون. 

می‌خواهم سر راه اول بروم چند تا ظرف و از این چیزها بخرم برای غذا و سالاد. بعدش هم بروم خانه و یک دور کف خانه را تی بکشم. بعدش چه کار کنم؟ آهان،‌می‌‌خواهم کوکوی مرغ درست کنم. از مامان دستورش را برای بار هزارم گرفتم. توی وایبر برام دستورش را نوشت. خیلی جدی و رسمی مثل این کتاب‌های آشپزی. سرآخر هم نوشت:«نوش جان». بابا رفته گرگان. بهم زنگ می‌زند. می‌گویم که مهمان دارم. لحن‌اش یکهو جدی می‌شود:«شام درست کردی بابا؟» خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم که این‌جا هنوز ساعت دو بعدازظهر است و البته قصد دارم چیزی درست کنم. کارهام را لیست می‌کردم. می‌خواهم بروم ببینم این مغازه‌ی خوار و بار نزدیک خانه، گل‌های تازه می‌آورد امروز یا نه. مسیرم به آن مغازه که گل‌هاش را خیلی دوست دارم،‌نمی‌خورد. به این هم البته باید فکر کنم که من با این همه جاه‌طلبی‌ام،‌ممکن است حتا جا برای یک گلدان نداشته باشم توی استودیوم. 

خلاصه این‌که دیمیتری الان فرو رفته با عینک‌اش توی چند تا برگه و دارد آن‌ها را می‌خورد رسمن. حواسم را پرت می‌کند این‌طوری بودن‌اش. این‌طوری بودن‌اش یعنی نرمال نبودن‌اش. باید بسازم. باید بسازم. بروم دو کلمه درس بخوانم و بعد اگر شد، داستان‌های کارگاه را بخوانم که اصلن نمی‌دانم چه‌طوری باید به انگلیسی راجع به‌شان کامنت بدهم. 

خیلی کار دارم. 


1:31شنبه دوازدهم مهر 1393لیلی

دیمیتری دانشجوی دکترای تازه‌واردی‌ست که چند هفته دیرتر از شروع ترم‌ها آمده به آزمایش‌گاه. قبل‌ از این‌که بیاید، خوش‌حال بودم، چون خیال می‌کردم یک دانشجوی روس مطمئنن خیلی می‌تواند توی درس بهم کمک کند و از طرفی هیجان‌انگیز است یک همکار روس داشته باشی. ولی وقتی که آمد، رو به رو شدم با پسرکی بی‌ دست و پا، خجول و تقریبن عجیب. همه چیز را چند بار ازم می‌پرسد و چون خیلی لهجه دارد، مجبورم برای جواب دادن به همان یک سوال، چند بار دیگر ازش سوال بکنم تا بفهمم دقیقن چی منظورش بوده. دو سه روز اول از بس که توی ذوقم خورده بود،‌از این‌که مجبورم مثل یک مادر حواس‌ام بهش باشد، عصبی می‌شدم و یک جورهایی باهاش بد حرف می‌زدم، سربالا جواب‌اش را می‌دادم یا سعی می‌کردم خودم را خیلی غرق کار نشان بدهم که مزاحم‌ام نشود. امروز اما به خودم آمدم و دیدم آدم چه‌قدر راحت می‌تواند شبیه آن آدم‌بدهای قصه بشود. برای همین بود که بیش‌تر تحویل‌اش گرفتم. باهاش حرف زدم و ازش سوال کردم که بهم احساس نزدیکی بیش‌تری بکند. اگر هیچ معجزه‌ای رخ ندهد، حداقل پنج سال آینده را باید باهاش وقت بگذرانم هر روز و این خیلی مهم است که زجر نکشم. فهمیدم که تنها بچه‌ی خانواده بوده، در مسکو زندگی می‌کرده، گیاه‌خوار که نه، نیست اما هر گوشتی را نمی‌خورد. یا گوشت ماهی و حیوانات دریایی می‌خورد یا گوشت آهو! می‌گوید گوشت آهو سالم‌تر است و بافت متفاوتی دارد. دیگر چه؟ دیگر می‌دانم که یک دوست‌دختر سابق هم دارد که حالا توی هلند زندگی می‌کند. 

کنارش خیلی احساس راحتی نمی‌کنم. چون حس می‌کنم همه‌ی حرکاتم را تحت نظر دارد و مثل گربه‌ای که یکهو با حرکت آدمی از جا می‌پرد، او هم تکان می‌خورد. اما می‌دانم که پسر بدی نیست. غریب است و بالاخره همین مانع زبان، چیز بزرگی‌ست براش. اولین کاری که با کامپیوترش کرد این بود که زبان سیستم را به روسی تغییر داد. امروز بهش گفتم که حرف من یک پیشنهاد است فقط،‌می‌تواند به جای زبان روسی از همان انگلیسی استفاده کند، چون به‌تر است کارهاش را به زبان کشور تازه‌اش بکند وگرنه بدجوری مثل خر توی گل می‌ماند. گوش که نکرد. اما همان لحظه زبان آن صفحه‌ي به خصوص را انگلیسی کرد. 

عجیب است برام این ملغمه. استاد چینی،‌همکار روس خجالتی، دانشجوهای لیسانس هندی و آمریکایی. این ملغمه یک جایی باید به کار یک داستان‌نویس ایرانی بیاید. نه؟ گفتم داستان‌نویس؟ آره،‌من داستان‌نویسم. هر چند توی این دو سال ننوشته‌ام. اما یک رمان نوشته‌ام که همان به یادم می‌آورد من به این ملغمه‌ها به این کشمکش‌ها نیاز دارم. مثل آب،‌مثل هوا برای ماندن.


23:43چهارشنبه نهم مهر 1393لیلی

امروز دارم می‌روم کلاس داستان‌نویسی. هیجان دارم. ترس هم دارم. چون پول زیادی دارم براش می‌دهم و از طرفی نگرانم که نتوانم مثل آمریکایی‌ها خوب بنویسم. تجربه‌ی نوشتن داستان نداشته‌ام به انگلیسی و فقط کمی تمرین ترجمه کرده‌ام که آن هم خیلی سخت بوده و وقت‌گیر. خلاصه این‌که حالم امروز کمی به‌تر است. این کلاسی که اسم نوشته‌ام براش در مورد بحران‌ها و قصه‌های میان آدم‌های یک خانواده است. من همیشه این موضوع را دوست داشته‌ام. گمانم خیلی از شاهکارهای دنیا با محوریت این موضوع نوشته شده‌اند. مهم‌ترین‌اش از نظر من خشم و هیاهوست. باید کمی صبر کنم و ببینم امروز چه‌قدر می‌شود به آینده‌ی این کلاس امیدوار باشم. 

خواستم این را هم با شما قسمت کنم. وقتی دردهام، نگرانی‌هام و اشک‌هام را می‌نویسم، باید که هیجان‌هام و خوشی‌هام را هم قسمت کنم.


0:57سه شنبه هشتم مهر 1393لیلی

آدم که تنها باشد،‌در باره‌ی تن خودش هم چیزهایی کشف می‌کند. کم‌کم یاد می‌گیرد، گاهش نوازش‌اش کند. کسی که نباشد، بوسه‌ای از لب‌هاش بگیری، یاد می‌گیری که خودت را ببوسی، خودت را بغل کنی. اما خب، امان از آن وقت که دل‌ات صدایی می‌خواهد دم گوش‌هات که اسم‌ات را بگوید، که اسم‌ات را بگوید و بعد همان‌طوری سکوت کند. همین فقط و فقط اسم‌ات را بگوید. اما تنهایی یعنی همین. یعنی همه چیز را با هم نداشتن. 


3:36یکشنبه ششم مهر 1393لیلی

سین آن روز که از دوبلین بهم زنگ زد، خیلی شاد و خندان مثل همیشه بهم گفت که داشته «باکت لیست» می‌نوشته یک روز از سر تنهایی، یعنی که از کارهایی بنویسد که دوست دارد پیش از مرگ انجام بدهد. همین‌طوری کرکرکنان هم گفت که:«نگرانم نشی‌ها لیلی! ولی دیدم هیچ چیز به خصوصی نمی‌خوام. دیدم فقط می‌خوام بمیرم. ها ها! لیستم خالی موند.» دعواش کردم.  چه‌کار می‌توانستم بکنم جز شوخی و چند تا تشر که اثرش از شیکاگو تا دوبلین برود؟ 

حالا هم شب خنک پاییزی خوبی‌ست که بعد از یک روز علافی که منتظر پست شدن وسایلم و تحویل‌شان بودم و آن‌ها هم فرستاده نشدند، آمدم توی کافه‌ی نزدیک خانه‌ام نشسته‌ام و به چیزی مثل باکت لیست فکر می‌کنم. با آن لیست خیلی فرق دارد چیزی که می‌گویم. داشتم فکر می‌کردم دوست دارم قبل از مرگم برای کسانی نامه بنویسم. دوست دارم با همه‌ی کلماتی که دارم براشان بنویسم. یک نامه‌ی تمام و کمال. از این‌ها که «بادی» نوشته بود برای «زویی» و «زویی» بعد از مدت‌ها هنوز می‌خواندش. از این نامه‌ها که توش همه چیز را بگویم. همه‌ی چیزهایی را که مثلن آن آخرین بار، پشت خطوط تلفن یا توی آن آخرین دیدار، نشده بگویم، یا بلد نبودم یا ترسیده‌ام و یا نخواسته‌ام و یا یادم نبوده. گمانم بخشی از همه‌ی زندگی ماها تشکیل شده از همین حرف‌هایی که به هم نمی‌زنیم. این سکوتی که میان‌مان بکر باقی می‌ماند و کسی نمی‌داند چه‌جور کلماتی می‌شد پرش کند. 

داشتم به آن لیست مخاطب‌های پیش از مرگم فکر می‌کردم و زیاد بودند. از انگشت‌های یک دست، بیش‌تر شدند. 


21:17جمعه چهارم مهر 1393لیلی

شاید فقط بیست و دو سال‌اش باشد. ازش می‌پرسم که خوش‌حال است کوچ کرده به آمریکا؟ می‌گوید که نه خیلی. دل‌اش برای کشورش، خانواده‌اش و همه چیز تنگ می‌شود. اما خوبی‌اش این است که شوهرش را دوست دارد. می‌گویم که خب این خیلی مهم است. می‌پرسم ازش که این‌جا ازدواج کرده یا توی هند. می‌گوید که هند. می‌پرسم که قبل‌اش هم را می‌شناختند یا نه. می‌گوید که نه، ازدواج‌شان به اصطلاح فرنگی‌ها «ارینجد مریج» بوده. به این شکل که اول پدر و مادرها با هم حرف می‌زنند. وقتی به توافق می‌رسند، می‌گذارند بچه‌ها حرف بزنند. گفت با شوهرش فقط ده دقیقه حرف زده، شوهرش هم شیکاگو بوده آن موقع. اما نمی‌داند چرا همان موقع از شوهرش خوش‌اش آمده و بعد تاریخ ازدواج‌شان قطعی شده. بعد از عقد، حدود هشت ماهی نامزد مانده‌اند تا او آمده این‌جا. بهش می‌گویم که ازدواج‌های این‌چنینی توی ایران هم خیلی زیاد بوده. حالا هم هست. اما دارد روز به روز کم‌تر می‌شود. ولی هنوز هم هست. 

زنگ خطر آتش‌نشانی که قطع می‌شود، بالاخره همه می‌توانیم برویم داخل ساختمان. توی راه‌پله دارم بهش فکر می‌کنم که چه‌طور بعد از ده دقیقه توانسته بگوید :«آره». به خودم فکر می‌کنم که گاهی بعد از سال‌ها هم آن اطمینانی را که باید، توی وجودم احساس نمی‌کنم.