ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
19:9چهارشنبه هفتم آبان 1393لیلی

توی این مدت کوتاهی که داستان کوتاه می‌خوانم از هم‌کلاسی‌هام، از همین آدم‌هایی که نویسنده‌ی حرفه‌ای نیستند، تفاوت مهمی توجه‌ام را جلب کرده میان داستان‌نویسی نویسندگان مبتدی آمریکایی و ایرانی. آن هم قدرت خنداندن خواننده است. به روزهایی که خودم کارگاه داستان‌نویسی را شروع کرده بودم، برمی‌گردم و یادم می‌آید که بخش بزرگی از داستان‌های کوتاهی که در جمع خوانده می‌شد، تلخ و سیاه بود. نه این‌که داستان‌های بدی باشند، اما بسیار فراتر از واقعیت‌، تلخ بودند و به خصوص وقتی به داستان‌های خودم در روزهای نوزده و بیست سالگی فکر می‌کنم، می‌بینم که چه‌قدر تلاش می‌کردم تکنیکی بنویسم و به هزار زبان بپیچانم قصه را، آن هم به شکلی کاملن آزاردهنده و غم‌بار، طوری که خواننده را با بار سنگین غم و درد تنهایی رها کنم در آخر. باز هم می‌گویم که داستان غم‌بار، به هیچ وجه داستان بدی نیست. اما قابلیت استفاده از شیوه‌هایی که خواننده را در عین رئال بودن قصه، بخنداند، خیلی بیش‌تر توجه مرا جلب کرده میان داستان‌های هم‌کلاس‌های آمریکایی‌ام. داستان کوتاهی که می‌خوانم برای مثال، خیلی داستان متوسطی‌ست، پلات مستحکمی ندارد و یک جاهایی نویسنده مردد است که قصه‌ی اصلی‌اش چیست. مادرش یا مثلن دوست‌دخترش. اما به قدری خوب، من خواننده را می‌خنداند که سرآخر نمی‌توانم بگویم لذت نبرده‌ام. داستان خیلی هم تلخ تمام می‌شود با مرگ مادر شخصیت از سرطان. اما من این تلخی را در کنار طنزی می‌گذارم که زبان شخصیت داشته و احساس می‌کنم دنیای داستان متعادل بوده است. 
خیلی به این مسأله فکر می‌کنم. خودم خیلی این کمبود را دارم. اغلب جدی‌نویس هستم به قولی و سخت خواننده‌ام را خندانده‌ام. لااقل در مواردی که خودم داستان را خوانده‌ام و شنونده گوش داده. به این فکر می‌کنم که این ریشه‌ی فرهنگی دارد که حتمن دارد. اما مسأله‌ی دیگر این است که آیا خواننده‌های ما هم پذیرای این گونه داستان‌ها هستند؟ من فکر می‌کنم این طنز، جاش خیلی خالی‌ست توی داستان‌نویسی ما. چرا که داستان هر چه‌‌قدر هم تلخ باشد، یک جاهایی مثل خود زندگی می‌تواند لبخند بیاورد روی لب، لبخند ناشی از تمسخر یا لبخندی که از ناچاری، از ناتوانی، به خنده تبدیل شود.


19:33سه شنبه ششم آبان 1393لیلی

تمام دیشب به اشک گذشت. دست خودم نبود. بغضم ترکیده بود و هق‌هق‌ام کل استودیوی کوچک را گرفته بود. درد داشتم. از کمرم زده به باسنم. هم درد داشتم و هم دیوانگی. تا مرز دیوانگی رفتم دیشب. توی تاریکی فرو رفته رفته بودم و نمی‌شد بیرون بیایم. یادم نیست این همه گریه کرده باشم. جوری بود که صبح، بعد از بیداری، چشم‌هام کوچک شده بود. کوچک و ریز. خط چشم که می‌کشیدم روشان، خودم را می‌دیدم که چه همه تنهام و چه‌قدر نیاز به کمک دارم.


20:39جمعه دوم آبان 1393لیلی

The person here now, the one he saw in the mirror, might at first glance resemble Tsukuru Tazaki, but it wasn't actually him. It was merely a container that, for the sake of convenience, was labeled with the same name-but its contents had been replaced, He was called by that name simply because there was, for the time being, no other name to call him
--------------------------------------------------
Colorless Tsukuru Tazaki and his years of pilgrimage - Haruki Murakami


19:35جمعه دوم آبان 1393لیلی

دلم برات تنگ شده بود چند وقت پیش. مثل همین حالا. فکر کردم که برات چیزی بنویسم. یا یک جوری حتا دوباره صدات را بشنوم بعد از چند سال. ببینم که شاید دوباره بتوانیم دوست باشیم. دلم برای خیلی چیزهای رابطه‌مان تنگ شده. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چی شد که رفتم سراغ نامه‌ها. نامه‌ها خیلی بی‌رحم‌اند. یک جاهایی دل‌تنگ‌ات می‌کنند و بهت می‌گویند که حق داشتی دل‌ات دوباره بازگشت به دوستی را بخواهد. اما امان از جایی که آن آخرها را، آن روزهای آخر را یادآوری می‌کنند. تصویر روزهای آخرت با کلماتی که به هم گفتیم، دوباره ساخته شده. آن آخرین جمله‌ای که در آن آخرین نامه بهم گفتی و من هزار بار توی سرم و چند بار برای نزدیکان‌ام که سراغ تو را می‌گرفتند، تکرار کرده بودم. آن آخرین جمله چه‌ بار سنگینی داشت که بعد از خواندن‌اش، همه‌ی چیزهایی را که می‌خواستم به تو بگویم بعد از این همه سال، پاک کرد. یادم آمد آدمی که این حرف‌ها را زده، می‌تواند بدترش را هم بگوید. اصلن یادم آورد که آدم‌ها چه همه ترسناک‌اند. چه‌قدر قابلیت دارند برای ویرانی و برای نمک پاشیدن به روی زخم. 

این شد که ننوشتم برات دل‌تنگم. که دوستی‌مان را دوباره می‌خواستم. که دل‌ام برای خودمان در خیابان‌های تهران تنگ شده بود. که دلم برای تمام کلمات‌ میان‌مان، شوخی‌ها و اس.ام.اس‌های فینگلیش‌مان تنگ شده بود. که تهران بخشی‌اش با تو خاطره شد. ننوشتم. ننوشتم شاید چون آن نامه‌ها دوباره همه چیز را فرو ریخت. دوباره امید را کشت و یک جورهایی بهم فهماند دوری و دوستی، گاهی خیلی به‌تر است از نزدیکی،‌از زخم زدن و زخم خوردن و بی‌درمان رها شدن.


0:34جمعه دوم آبان 1393لیلی

دیشب شرابه گرفته بودم. چرا شراب آن هم شب امتحان؟ شب امتحان برای من یکی دیگر بی‌اهمیت شده. بعد از این همه وقت امتحان دادن بی‌فایده و سرآخر به هیچ‌جا نرسیدن. بعد از کارگاه با جیمی که حدود پانزده سالی از من بزرگ‌تر است و مادر یک دختر جوان، پیاده رفتیم تا ایستگاه قطار. شیکاگوی اکتبر به طرز عجیبی دل‌پذیر بود و خبری از سرما نبود. تا برسیم به ایستگاه من، توی قطار حرف زدیم. ازم پرسید تنهایی می‌روم دیدن مامان و بابا؟ گفتم که آخرین بار دسامبر گذشته بوده و حالا به خاطر مسأله‌ی ویزام نمی‌توانم برگردم. باورش نمی‌شد. وضعیت ما ایرانی‌ها و ویزای دانشجویی یک بار ورود و این‌ها براش بیش‌تر شبیه یک قصه بود. بهم گفت شیکاگو را چه‌طوری دیده‌ام تا به حال. گفتم که دوست‌اش دارم. هر چند بدجوری توش تنهام، اما خود شهر خیلی جذاب است، خیلی اغواگر است. وقت پیاده شدن بهم گفت:«Break a leg tomorrow» دست تکان دادم براش و گفتم که آره، حتمن! پیاده که شدم، به طرز نامعلومی خبری از ایستگاه اتوبوسی نبود که دو هفته‌ی پیش سوار اتوبوس‌اش شدم. جلوش یک بار بود که ساعت ده شب، آن هم چهارشنبه شب پر از آدم و هیاهو بود. اما خبری از هیچ‌کدام نبود. مجبور شدم کل خیابان جناب لینکلن را پیاده بروم آن هم با چکمه‌هایی که راحت نبودند. به کل در آمریکا معضل کفش دارم. با وجود این‌که این‌جا یک جورهایی سرزمین پاگنده‌هاست نسبت به ایران، من یکی نتوانستم کفش خوب و راحت پیدا کنم به جز کفش کتانی که برای سرما آن هم سرمای این‌جا جواب نمی‌دهد. رسیدم که خانه، یک لحظه به خودم فکر کردم که ای بابا، من فردا امتحان دارم و عین خیالم نیست. عین خیالم نبود؟ نه. نبود. برای خودم از ته‌مانده‌ی شراب چند شب قبل که با الف و مامان‌اش خورده بودیم، ریختم و نشستم به خوردن خورش کرفسی که مامان الف درست کرده بود. یکی از به‌ترین لحظات کل هفته‌ی گذشته بود. بعد رفتم یوتیوب و با سرعت اینترنت داغان خانه‌ام چند تا ویدیو از شقایق دهقان گذاشتم از سریال ساختمان  پزشکان. بروید امتحان کنید. خیلی خوب است. اسم فایل‌هاش هست:«بهترین‌های خانم شیرزاد» نشستم به نگاه کردن و خوردن و بعد از نیم ساعت دیدم که توی دست‌شویی با چشم‌های بسته دارم با الف حرف می‌زنم. نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. فقط یادم است پرسید میل‌باکس‌ام را چک کرده‌ام یا نه. بعد یادم مانده که گفت کتاب جدید موراکامی را برایم خریده و حالا باید توی میل‌باکس‌ام باشد. دوست‌اش داشتم دیشب. نقطه ضعف‌ام همین چیزهاست. کتاب و قصه و موراکامی و ای بابا. بعد من حواس‌ام نبود. توی حال گیجی شروع کردم از تاد، مرد خوش‌تیپی که توی کارگاه داستان‌مان است، حرف زدن. تاد باید حدود چهل و شش هفت سال‌اش باشد. اما واقعن دست مریزاد به جناب باری‌تعالی برای آفرینش تاد. دست مریزاد! خسته بودم. گیج بودم و می‌زده. دلم می‌خواست به همه چیز خوب جهان فکر کنم. به هر چیزی الا به زندگی خودم که تکراری بود، کسل‌کننده بود و اجتناب‌ناپذیر. پنج دقیقه نشد که گوشی را قطع کرده بودم. خوابیدم و امروز صبح هم طبعن گند زدم به امتحان. اما چه باک؟ هنوز زنده‌ام و طعم شراب دیشب مانده روی زبانم.


21:27چهارشنبه سی ام مهر 1393لیلی

بهم گفت نمی‌داند چرا این همه ظاهر براش پراهمیت شده. نمی‌داند چرا حتمن باید جذب ظاهر طرف بشود تا بتواند اصلن کانسیدر کند که با طرف وارد رابطه بشود. خندیدم. بهش گفتم که آدم یک چیزهایی را تا قبل از شروع رابطه نمی‌داند اصلن. یک چیزهایی اصلن براش مهم نیستند. قبل از شروع رابطه اگر ازش بپرسند، قیافه و ظاهر چه اهمیتی دارد، ممکن است بگوید عشق که باشد، طرف که خوب باشد، آدم باشد، ظاهر و این‌ها عادت می‌شود. ولی ممکن است وقتی رابطه شروع شود، بعد از مدتی، پررنگ شود یک چیزهایی که سابقن بی‌اهمیت بودند. بهش گفتم مثل تجربه کردن و تجربه نکردن یک چیزهایی می‌ماند. مثلن خود من، تا وقتی نیامده بودم آمریکا، لب به سوشی نزده بودم. آمدم این‌جا و سوشی خوردم. آن هم سوشی خوب. خیلی‌ها از سوشی خوش‌شان نمی‌آید چون سوشی خوب نخورده‌اند. فرق هم بسیار است میان سوشی خوب و سوشی متوسط حتا. من یک جا آن هم در بوستون تا به حال سوشی خوب بدون نقص خورده‌ام که هیچ ایرادی‌ نمی‌شود بهش گرفت. آره داشتم می‌گفتم که من تا قبل آمدن خیال می‌کردم مثل غذای ایتالیایی دوست دارم یا غذای ایرانی. ولی حالا؟ حالا سوشی خوب در صدر جدول است برام. حتا بالاتر از مرغ ترش و آلبالو پلو و این‌ها البته اگر دست‌پخت مامان نباشد. این‌طوری‌ست که تا وقتی یک چیزهایی را باهاشان مواجه نشوی، نمی‌فهمی. نمی‌توانی نظر بدهی راجع به‌شان. این یک مسأله است و مسأله‌ی دیگر این است که یک وقت‌هایی مفاهیم یا دغدغه‌هایی مثل خوشگلی و خوش‌تیپی برای عنوان شدن، دچار تأخیر می‌شوند یا به کل انکار می‌شوند. چرا که منافی روشن‌فکری یا چمیدانم فکر باز است. بهش گفتم که برای خود من این‌طور است. اغلب سکوت می‌کنم و نمی‌گویم چیزی. چون به شدت ظاهر برام مهم شده از یک وقتی به بعد، جوری که قبل‌اش اصلن برام مطرح نبوده. بهش گفتم که به خودش سخت نگیرد. یک طوری می‌شود. فقط باید این را هم لحاظ کند که ظاهر همه چیز را آن پشت خودش پنهان نکند. آن وقت، ممکن است دیگر نبیند، نشناسد، تجربه نکند، سوشی خوب گیرش نیاید. 


22:37سه شنبه بیست و نهم مهر 1393لیلی

نامه‌ نوشتن‌هام محدود شده این روزها. برای آقای سین می‌نویسم اغلب. کم و بیش برای مرضیه. و هر چه فکر می‌کنم همین و بس. برای الف مدت‌هاست که نمی‌نویسم. یک بار بهم گفت:«تو یک روز می‌گذاری می‌روی و بعد یک نامه می‌نویسی و تمام.» وقتی احساس کنم نوشتن‌ام مورد تمسخر قرار گرفته، دست برمی‌دارم ازش. دیگر براش ننوشتم و او هم متوجه نشد. یا شد و به روی خودش و من نیاورد. 

مسأله این نیست که چرا من کم‌تر برای آدم‌هام می‌نویسم. مسأله حتا این هم نیست که من نیاز دارم کسی برام بنویسد و خب البته اگر آن شخص،‌الف بود، همه چیز خیلی به‌تر می‌شد. مسأله این است که من چیزی را گم کرده‌ام. این روزها حالم به شدت در نوسان است. یک ساعت خوب و یک ساعت بدم. تنها به این فکر می‌کنم که آن چیز، آن موجودیتی که من گم کرده‌ام، چی می‌توانست باشد. سرگردانم. سرگردانم و انفعال تمام وجودم را گرفته. متأسفانه نزدیکانم، یعنی آن‌ معدود آدم‌هایی که باهاشان در طول روز سر و کار دارم، دچار انفعال هستند و اگر هم نیستند، روی من تأثیر به خصوصی ندارند. قرار می‌گذارم با خودم که بیش‌تر بخوانم و بنویسم. قرار می‌گذارم با خودم که راه را عوض کنم و یک جوری از این دکترای نکبت بکنم، اما نمی‌شود. دوباره به این سوال می‌رسم که چه بشود. یک چیزهایی را هم در رابطه‌ام با الف کم دارم. یک چیزهایی را که در ابتدا خیال می‌کردم مهم نیستند. اما کم‌کم دارند مهم می‌شوند. چیزهایی که برای خیلی‌ها شاید احمقانه به نظر بیاید اما حالا دارد برای من پررنگ و پررنگ‌تر می‌شود. نگرانی‌ام این‌جاست که این انفعال را در او هم می‌بینم. به وقت نصیحت کردن و انتقاد،‌خوب ازم انتقاد می‌کند اما وقتی به خودش نگاه می‌کنم، چیزی بیش‌تری از خودم نمی‌بینم. تفاوت این‌جاست شاید که من آدم کلمه‌ام و می‌نویسم و شاید براش غر می‌زنم و او حرف نمی‌‌زند.

نمی‌دانم. شاید هم دارم تقصیرها را می‌گذارم گردن دیگران. مثل همین اسیدپاشی در اصفهان که نمی‌دانم براش چه کاری از دستم برمی‌آید و در هر حال کاری هم جز ناله نمی‌کنم. همین.


19:20دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393لیلی

مهمان‌هام رفته‌اند. با هم از خانه بیرون زدیم و شب که به خانه برگردم، سکوت همه جام را پر می‌کند. توی خانه‌ی کوچک چند متر مربعی من، جای خالی دو نفر دیگر خیلی خیلی حس می‌شود. به خصوص اگر یکی‌اش مادر باشد. داشتن مادر، مادر هر کسی در کنارت در غربت، کیمیاست. دیشب که نشسته روی زمین نماز می‌خواند، از پشت نگاه‌اش کردم. دل‌ام رفت پیش مامان که به خاطر زانوش پشت میز نماز خوانده و می‌خواند. دل‌ام رفت به خانه. خانه...خانه آخ خانه...

باید محکم باشم و زندگی را ادامه بدهم. ذهنم پر از اتفاق است این روزها. وقتی امتحان دارم، بیش‌تر هم فعال می‌شود. باید یک طوری ازش بهره بگیرم برای نوشتن. دل‌ام اما سخت تنگ است و اشک‌ام دم مشک‌ام.


1:4شنبه بیست و ششم مهر 1393لیلی

 وقتی خبر اسیدپاشی به زنان را در اصفهان می‌خوانم و می‌شنوم، با همه‌ی وجود می‌ترسم. خودم را می‌گذارم جای دوستانم و زنانی که حتا نمی‌شناسم، آن‌ها که در اصفهان زندگی می‌کنند. به کدامین گناه باید این همه آزار ببینند، آزار ببینیم؟ من نمی‌دانم این مأموران نیروی انتظامی و پلیس این شهر چند نفرند. اما یعنی میان آن همه، حتا یک خانواده نیست که دختر داشته باشد؟ که دختر غیرچادری داشته باشد؟ چه‌طور است این همه اتفاق وحشتناک به راحتی می‌افتد و کسی نگران خودش یا خانواده‌اش نمی‌شود؟ یعنی حتا برای نجات نزدیکان و آشنایان‌شان نمی‌شود کاری بکنند؟ 

واقعن نگران دوستانی هستم که در اصفهان زندگی می‌کنند. فکر می‌کنم هر روز و هر لحظه توی خیابان با ترس زندگی کردن چه‌‌قدر وحشتناک است. چه‌قدر دور از انسانیت و زندگی‌ست اصلن. کاش کسی یا کسانی که می‌توانند و مسئول هستند، کاری بکنند. کاش زودتر تمام شود این اتفاق.


21:4پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393لیلی

همین‌جا خیلی یهویی خواستم از جناب «تأملاتی زیر دوش حمام» تشکر کنم. خیلی ساده برای بودن‌اش و برای نوشتن این پست‌های خوب.


19:29چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393لیلی

کارور خوانی به انگلیسی تجربه‌ی تازه‌ای‌ست. کارور می‌خوانم این روزها و پر از لذت می‌شوم از سادگی ایده‌ها که یک جایی گیرت می‌اندازد. اگر یک روزی بهم بگویند کی می‌تواند الگوت باشد برای داستان کوتاه نوشتن، دوست داری مثل کی بتوانی داستان کوتاه بنویسی، یکی‌اش همین جناب کارور است.


20:34سه شنبه بیست و دوم مهر 1393لیلی

استاد روس سر کلاس می‌گفت که برای امتحان قرار نیست یک مسأله‌ی تکراری ببینیم که با جاگذاری اعداد به جایی برسیم. قرار است که ایده‌ای داده شود به ما و بعد خودمان با خلاقیت جلو برویم. گفت که این کار، کار واقعی‌ست. داستان‌نویسی که نیست. گفت که نمی‌داند نویسنده‌ها چه‌طوری داستان می‌نویسند. شاید همان‌طور که می‌گویند سخت باشد کارشان. اما به عقیده‌ی او داستان فقط برای قبل از خواب توی تخت خواب است، همین و بس. اما کار اصلی، کار مهم همین کار است، یعنی همین علم و مهندسی. 
من؟ من کجا بودم؟ من بودم توی کلاس. من هستم توی کلاس. من تمام این روزها را زندگی کرده‌ام انگار. داشتم به داستان‌هایی که خوانده بودم فکر می‌کردم. به کتاب‌هایی که با جان و دل می‌خواهم‌شان و چیزی جدای لالایی شبانه بوده‌اند برام. داشتم به این همه فاصله‌ام فکر می‌کردم با آدم‌هایی که این روزها به جبر می‌نشینم جلوشان و ازشان درس می‌گیرم. خرده به خودم می‌گیرم که هنوز دست نبرده‌ام این پرده را، این حجاب میان خودم و معشوق را که حضرت حافظ می‌گوید، پاره کنم. خرده به خودم می‌گیرم که بعد از این همه وقت، بعد از این همه جنگ با مهندسی، هنوز این حرف‌های استادهای مهندسی، برام گران تمام می‌شود و می‌سوزاندم.