ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
19:35سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴لیلی

کیهان سال هفتاد و هفت، اول دبیرستان می‌رفت. چون یکی دو سال جهشی خوانده بود، سیزده ساله بود و ریزنقش. هفته‌ای یک بار توی شهرستان کوچکی می‌رفت کلاس موسیقی. حدود ساعت نه شب، کلاس که تمام می‌شد، با همان جثه‌ی کوچک‌اش جعبه‌ی ساز را بغل می‌گرفت و سر خیابان منتظر تاکسی می‌شد. هر بار همان اتفاق می‌افتاد وقتی سوار تاکسی می‌شد. راننده ازش می‌خواست سازی بزند. او هم درِ جعبه‌ی ساز را که خوابانده بود روی پاهاش، باز می‌کرد. اگر مسافری کناردست‌اش نشسته بود، کیهان ازش می‌خواست که در جعبه را براش نگه دارد. اگه کسی نبود و خودش تنها نشسته بود توی صندلی عقب، حواس‌اش را شش‌دانگ جمع می‌کرد که با تکان‌ها و ترمزهای ماشین، یک‌وقت بی‌هوا درِ جعبه با شتاب بسته نشود تا مضراب‌ها را بشکند. توی تاریکی خیابان‌های کم‌نور آن سال‌ها ساز می‌زد. راننده رادیو را خاموش می‌کرد و چند نفری یا دونفری توی سکوت شبانه به ساز کیهان گوش می‌دادند. مسیر کوتاه بود، چون شهرستان کیهان‌ اینها چند وجب بیشتر نبود. اغلب خیلی زود می‌رسید به مقصد، به سر خیابانی که خانه‌شان آن‌جا بود. اما گاهی آن‌قدر غرق ساز زدن می‌شد که هم خودش و هم راننده یادشان می‌رفت مقصد کیهان کجا بود. چند دقیقه‌ای که می‌گذشت یکهو می‌فهمید و بعد تندی پیاده می‌شد. جعبه‌ی ساز را محکم توی بغل‌اش می‌گرفت و بقیه‌ی راه تا خانه را با قدم‌های کوچک، تند راه می‌رفت. یک بار یکی از راننده‌ها وقتی کیهان داشت پیاده می‌شد، بهش گفت:«این ساز تنها رفیق‌ات است پسر جان. هیچ‌وقت ناامیدت نمی‌کند.» 
حالا دیگر نه از آن شهرستان کوچک خبری‌ست، نه حوصله‌ی راننده‌های امروزی می‌کشد که به ساز زدن یک بچه‌ی سیزده ساله گوش بدهند و نه مسافری‌ آن‌قدر صبور پیدا می‌شود که در ِجعبه را برای پسربچه نگه دارد وقت ساز زدن. ناامیدکننده شده همه چیز به قول کیهان، الا سازش که هنوز سرپاست، که هنوز آخ نگفته و ناامیدی ازش برنمی‌آید.


1:52سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴لیلی

خوب نوشتن و کتاب‌خوان بودن فضیلت نیست. خوب نوشتنی که خلاصه شود به پیام‌های تلگرام و ایمیل‌های چندخطی و استتوسی‌های شکمی فیس‌بوک، به قرانی نمی‌ارزد. 

خوب نوشتن فضیلت نیست. فضیلت ایستادن در برابر جریان مخالف آب است، ایستادن توی سرماست، فضیلت، داشتن قدرتی‌ست که بشود باهاش چشم توی چشم مصائب خیره شد و دم نزد. 

ادبیات و هنری که نشود توی زندگی نشان‌اش داد، نشود توی مشکلات ازش بهره برد، به سنار نمی‌ارزد. 


23:15سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴لیلی

می‌گوید:«خب تو وقتی گوش‌ات عادت کند، وقتی مخالفِ سه‌گاه را خوب یاد گرفتی، آن‌وقت اگر مثلن «گر ز حال دل خبر داری» را بخوانی، بعدش دل‌ات می‌خواهد «رسوای زمانه» را بخوانی. دیگر دل‌ات نمی‌خواهد همان تصنیفی را که می‌خوانی، بخوانی. نمی‌خواهی «تو کیستی» همایون شجریان را بخوانی.» من سرم را تکان می‌دهم که مثلن دارم می‌فهمم پای تلفن. ولی توی دلم سر تکان نمی‌دهم. این «تو کیستی» حتا اگر در مخالف سه‌گاه نباشد، می‌تواند بعد از هر آواز یا تصنیف دیگری، بیاید بر سر زبانم. چرا که بعضی تصنیف‌ها با دستگاه یا ریتم‌شان یا چارچوب‌شان توی ذهن آدم ثبت نمی‌شوند. بعضی تصنیف‌ها به محض دوباره شنیده شدن یا خوانده شدن، هر آن‌چه قبل و بعد خوانده شده را پاک می‌کنند. چرا که تاریخ پشت‌شان دارند، روزهای بربادرفته را دارند و جغرافیایی که فارغ از جغرافیای دستگاه‌ها و گوشه‌هاست.

پ.ن: عنوان، بخشی از شعر فریدون مشیری‌ست.


19:55پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴لیلی

قاسم رشیدا نوشته بود:«حیف که داستان نویس بی‌هنری مثل من، نمی‌تواند از دوازده ساعت در روز، تقلا در این گل و شل و دود و آهن، یک نصف صفحه در بیاورد که وقتی شب در خانه‌اش را باز می‌کند، سرش بالا باشد.»
همین که بدانم رفیق قدیمی‌ام که حالا دیگر ازش بی‌خبرم، احساسی مشترک با من را تجربه کرده، کمی آرام می‌شوم. که تنها نیستم توی این بلبشوی افکار متناقض مربوط به «غم نان» و «نوشتن». قشنگی‌اش به این است که قاسم نان‌آور خانه‌ای‌ست و این هر شب نان آوردن به خانه را به داستان آوردن به خانه مبدل کرده توی ذهنش. تفاوت‌اش اما با من این است که من وقتی در خانه را باز می‌کنم، پیش چشم‌های منتظر کسی دیگر شرمنده نیستم، خانه‌ام خالی‌ست و وقتی می‌روم جلوی آینه، پیش چشم‌های خودم شرمنده می‌شوم از خالی بودن دست‌هام.


20:26جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴لیلی

جدایی سخت‌ترین چیز دنیاست. یک شکلی‌اش مرگ است و یک شکلی‌اش جدایی خودخواسته. مرگ را چاره نیست و جدایی خودخواسته اما...

چه روزهای طولانی‌ای هستند این روزهای تابستان امسال. تمام نمی‌شوند و ذره ذره جان آدم را می‌مکند انگار. تنهایی با همه‌ی توان‌اش دارد پا می‌فشرد روی گلوم و من به اشک بسنده کرده‌ام. اشکی که دیگر خودخواسته هم نیست حتا. دم به دم‌ام اگر بدهی، می‌توانم مثنوی بگویم برات از آن‌چه مثل کلاف سردرگم پیچیده توی سرم و رفته تا توی سینه‌ام. تفاوت‌اش تنها این است که هر بار، وقت سوگواری، به این فکر می‌کنم که سی سالم شده و دیگر باید مثل بزرگ‌ترها رفتار کنم، مثل آدم‌های «کول» دور و برم. دماسنج اگر بود، دماسنج اگر می‌گذاشتند توی جانم، می‌فهمیدند که شعله‌ی آتشی که دارد از درون می‌سوزاندم، هر لحظه بیش‌تر زبانه می‌کشد. من نفس‌ام را که بیرون می‌دهم این روزها، خیال می‌کنم دود از دهانم بیرون می‌آید. مثل آتش‌فشانی که سال‌ها فعال نبوده و می‌خواهد بیرون بریزد این گدازه‌ها را، می‌خواهد که بسوزاند و ذوب کند و کوه را و شهر را نابود کند. 


22:59دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴لیلی

کلاس سوم بودیم. روزه گرفته بودیم. من طاقتم طاق شده بود زنگ آخر. گمانم آن سال، هنوز روزه گرفتن این همه سخت نشده بود. یعنی ماه رمضان افتاده بود توی پاییز. زنگ آخر حدود چهار و نیم تمام می‌شد و تا خانه یک ربعی پیاده بود و اذان هم حدود پنج و ده دقیقه بود. من قبل از این‌که زنگ را بزنند، به هدی گفتم که روزه‌ام را می‌شکنم. گفتم که تشنه‌ام. هدی گفت که کم‌تر از یک ساعت مانده به افطار. کمی تحمل کنم تمام می‌شود. 
گنگ است تصویری که دارم از آن روز توی ذهنم. یادم است اما که زنگ را که زدند،مثل همان تشنه‌ای که بعد از وقت‌ها سراب دیدن، رسیده به چشمه، دویدم بیرون از ساختمان. دویدم توی حیاط به سمت آب‌خوری. هدی پا به پام می‌دوید که:«لیلی! آب نخور. فقط چند دقیقه مانده. تو که این همه صبر کردی.» شاکی بودم. از خدا و هدی و روزه و هر چه باعث می‌شد آن همه تشنه نگه‌ام داشته باشد. پریدم به‌اش که:«من آب می‌خواهم. دارم می‌میرم! من که نگفتم تو روزه‌ات را بشکن!» رسیدیم که به آب‌خوری، از هدی اصرار بود و از من انکار. شیر آب را باز کردم و هدی بود که دست‌اش را گذاشته بود جلوم که گناه دارد. این همه صبر کرده‌ام. چرا کمی دیگر منتظر نمانم. بی‌توجه به‌اش آب خوردم، دهانم را چسباندم به دستم که پیاله شده بود زیر شیر آب. آب را دادم توی وجودم. تشنگی‌ام کم‌کم فروکش کرد. هدی هم ساکت شد. روزه‌ام را شکسته بودم، نیم ساعت مانده به افطار. خوب یادم نیست چهر‌ه‌ی هدی را. شاید دل‌سرد شد ازم، مأیوس شد ازم. بعد آرام و در سکوت رفتیم خانه. 
یادش افتادم امشب، امشب که هنوز ماه رمضان تمام نشده، امشب که تشنه‌ام، تشنه‌ی حرف زدن با رفیقی که از نه سالگی رفاقت کرده برام. دوستی که دل‌ام پیش‌‌اش است این روزها. که دوست دارم حرف بزند از تغییرات تازه‌ی زندگی‌اش، که بشنوم و جان تشنه‌ام همه لبخند بشود.

پ.ن: نوشته مال چند روزی قبل‌تر از آن بود که با هدی حرف بزنیم. چه خوب بود حرف زدن باهاش بعد از این همه وقت. چه خوشم از شادی‌ دل‌اش این روزها. 


20:31سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴لیلی

مثال آبم در جوی کژروان چپ و راست

فراق از چپ و از راستم گشاده کمین

که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل

مرا چه چاره نوشت او که چاره‌ی تو همین؟

مولانا


22:20جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴لیلی

گفت وقتی مادرش را از دست داد، نتوانست گریه کند. گریه نکرد تا وقتی تابوت را دید. خانوادگی با هم رفته بودند تابوت را خریده بودند و گذاشته بودند پشت یک وانت‌بار و خودشان تک‌تک دور تابوت نشسته بودند. پرسیدم که چرا بزرگ‌ترها گذاشتند بچه‌ی هشت ساله بنشیند پشت ماشین کنار تابوت؟ نمی‌دانست چرا. یادش نبود. فکر کردم شاید کسی را نداشتند. شاید آیین‌شان بوده. گفت به تابوت که نگاه کرده، زده زیر گریه. تازه انگار فهمیده بوده ماجرا چیست. گفت گریه می‌کرده که برادر بزرگ‌ترش گفته:«برای چه گریه می‌کنی؟ توی این تابوت که چیزی نیست.» پرسیدم برادرش چند سال ازش بزرگ‌تر است؟ گفت:«یک سال.» 
فکر کردم به یک تصویر. یک خانواده شامل شش هفت نفر از اعضا پشت یک وانت‌بار، نشسته‌اند دور یک تابوت خالی. دو پسربچه‌ی هشت ساله و نه ساله و شاید خواهر کوچک‌شان هم نشسته‌اند میان آدم‌بزرگ‌ها. پسرک هشت ساله خیره شده به تابوت و فهمیده مادر جوان بیست و پنج‌ساله دیگر نیست. پسرک هشت ساله گریه کرده و پسرک نه ساله گریه را برای تابوت خالی بی‌دلیل دیده، گفته که گریه کردن ندارد. وانت‌بار برای خودش توی سکوت حرکت می‌کرده. 
توی دلم به خودم پوزخند زدم که قضاوت‌هام گاهی کاملن مأیوس‌کننده است. که باید به قصه‌ی پنهان آدم‌ها ایمان آورد، حتا اگر آن آدم‌ها جنگ و فقر و تحریم و جهان سوم را از سر نگذرانده باشند.


21:50جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴لیلی

خوابم نمی‌برد. تقلا می‌کردم. یا اگر می‌برد، توی خواب هشیارتر بودم انگار. کلنجار می‌رفتم با هزاران نفر که انگار داشتند توی دهلیزهای سرم هزاران سوال هم‌زمان می‌پرسیدند و من جواب یکی را هم نمی‌دانستم. نوبت به هر کدام که می‌رسید، تا می‌آمدم چیزی بگویم، بعدی به جاش می‌نشست. گیج و منگ، جسم‌ام انگار از این جنگ خسته باشد، نشستم روی تخت.خیره شده به تاریکی.نمی‌دانم چه شد که توی تاریکی رفتم سراغ همان قفسه‌ی نصفه و نیمه‌ای که در غربت از کتاب‌هام ساخته‌ام. «کریستین و کید» را برداشتم و توی تاریکی با روشنایی گوشی موبایلم یک صفحه را باز کردم و شروع کردم به خواندن. نفهمیدم چه‌طور شد که لحظه‌ای دیدم صداهای توی سرم خاموش شده‌اند و منم که دارم بلند بلند کلمات را می‌خوانم. دیدم که با وجود این همه دوری، با وجود فاصله از روزهای گذشته که بی‌وقفه می‌خواندم، با وجود آن همه حیرانی و سرگردانی آن شب، با وجود تنهایی که خوب خودش را آوار کرده بود، هنوز ادبیات نجات‌بخش‌ام است. با دانستن حقیقتی که یکهو توی تاریکی جان‌ام را روشن کرده بود، اشک می‌ریختم. مثل مرده‌ای که یکهو دریافته هنوز زنده است. مثل تشنه‌ای دل به سرا‌ب‌باخته که یکهو می‌بیند این سراب آخر، سراب نبود، آب بود، خودِ خودِ آب بود.


19:53دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴لیلی

چه دوری‌ای بود. دلم برات رفت عروسک جان. به پای تو ماندن، یعنی حماقت. اما چه کنم که عقل‌ام ناقص است. چه کنم که سخت دل می‌کنم. 


8:11جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴لیلی

پرسیدم که از کی گیاه‌خوار شده. گفت از وقتی به دنیا آمده. خندیدم که:«پس سنت خانوادگی‌ست.» سر تکان داد که آره. همگی گیاه‌خوارند. او هم تا به حال گوشت نخورده و نمی‌داند چه طعمی دارد. به شوخی پرسید:«تو از کی گوشت می‌خوری؟» من هم خنده‌کنان گفتم که:«از اواسط کودکی شروع کردم.خیلی هم از انتخاب‌ام راضی‌ام!» گفت که از کافئین هم چشم پوشیده. حتا شکلات‌هایی را که توش کافئین دارد، نمی‌خورد. همین‌طور که بیشتر از عادت‌های غذایی‌اش می‌گفت، اضافه کرد که البته مشروب هم نمی‌خورد. به نظر دوستان‌اش خیلی آدم عجیب و غریبی‌ست. فکر کردم که چه دنیای خوبی. می‌توانی هر جوری که دوست داری زندگی کنی و کسی ازت نمی‌پرسد که چرا. من اما چون از جغرافیایی آمده‌ام که همه می‌پرسند چرا، پرسیدم که:«چرا مشروب نمی‌خوری حالا؟ این که دیگر ربطی به سلامتی و این‌ها ندارد. دارد؟» گفت که مادرش وقتی خیلی بچه بوده، مرده. مادرش مذهبی بوده و او با وجود این‌که هیچ مذهب به خصوصی ندارد، دوست دارد جوری زندگی کند که مادر ازش راضی باشد یا خیال کند که راضی‌ست. دلیل‌اش کاملن شخصی‌ست و باعث می‌شود احساس نزدیکی به مادرش داشته باشد. مادری که هیچ شناخت به خصوصی هم ازش ندارد. غمگین شدم اما خیلی سریع خواستم حرف را عوض کنم. پرسیدم که زندگی بدون شکلات؟ مگر می‌شود؟ این چه عذابی‌ست آخر؟ گفت که برای او سخت نیست. چیزی را که هیچ‌وقت طعم‌اش را نچشیده، نمی‌شناسد، دل‌تنگ‌اش هم نمی‌شود، دل‌اش نمی‌خواهد اصلن. فکر کردم که خب، همین است اصلن، راست می‌گوید. چیزی که هیچ‌وقت توی دست‌هات نبوده را مگر می‌شود از دست داد؟ حالا چه طعم خوب شکلات باشد، چه خیلی چیزهای دیگر.


1:39جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴لیلی

کاش می‌شد. اگر می‌شد که این حال‌ات را می‌نوشتم. اگر می‌شد که این حال‌ام را می‌نوشتم. اگر کلمه داشتم، شاید می‌شکافتم این احساسات تو در توی بی‌سرانجام را که شکل کلافی شده سردرگم. شاید و شاید فقط آن‌وقت می‌شد که دوباره از نو ببافم. از نو تصویر بسازم. 

کاش می‌شد این جداافتادگی را معنایی براش یافت. که خالی‌ام این روزها از تو. که تو خالی‌ای از من. که دارم پر از احساسات تازه‌ای می‌شوم که دوست‌شان ندارم اما چه کنم که دارند پیدا می‌شوند، چه کنم که دورم و در این دوری، آدم دوباره تنها می‌شود. 

کاش می‌شد عشق را می‌نوشتم. کاش می‌شد بی‌عشقی را می‌نوشتم. کاش می‌شد کلمه داشتم.