ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
0:21سه شنبه هفتم بهمن 1393لیلی

به تابستان فکر می‌کنم. به آفتاب و درخشش پرقدرت نور، به گرما که روی پوست‌ام بنشیند و موهام که رهاشان کنم در باد. به پیراهن‌های خنک نخی و کفش‌های سبک و راحت. 

در واقع به هر آن‌چه که حالا نیست و ندارم، فکر می‌کنم!


22:12پنجشنبه دوم بهمن 1393لیلی

این گم‌گشتگی که می‌گویند، همین است؟ همین که آدم احساس کند یا ببیند با چشم‌های خودش که گم شده میان آدم‌ها، میان اتفاق‌ها و هیچ‌جوره پیدا نمی‌شود؟ چه‌طور است که آدم از دست رفتن تمام امیدهاش را به چشم می‌بیند؟ چه‌طور است که وقتی در ظاهر هیچ چیزی خراب نیست، وقتی در ظاهر همه چیز درست است، در باطن همه چیز این همه ویران است؟ 

تردید چه‌قدر ویران‌گر است. می‌تواند مثل سرطان باشد. رشد کند و آلوده‌ات کند. کاری هم نمی‌شود انگار از پیش برد. نه حرف زدن با دیگران کمک می‌کند، نه تنها ماندن و خلوت کردن و فکر کردن، و نه سفر رفتن. پس چی؟ پس چی قرار است آرامش بیاورد با خودش؟ پس چی قرار است آن اطمینان لعنتی بازنیافته را پیدا کند که به توی همیشه شکاک بگوید این‌جا را اعتماد کنی، این‌جا را رها کنی؟ 

این سرگردانی تا کی قرار است طول بکشد؟ چرا نمی‌شود که تمام بشود؟


0:13شنبه بیست و هفتم دی 1393لیلی

امروز مادرش برمی‌گردد ایران. شش ماه شد. باورم نمی‌شود. مادرش می‌گفت خیلی زود گذشته. من هم گفتم که خیلی. اما دروغ گفتم. خیلی بیش‌تر از شش ماه گذشته برای من این چند وقته. سه ماه تابستان و بعد سه ماه پاییز، غوغایی داشت برای من. انگار آن‌قدر اتفاق توش افتاده که حس می‌کنم، یک سالی شده، یا بیش‌تر.

فردا می‌آید پیش من. توی دلم، توی سرم پر از صداست. صداهایی که مدام سوال می‌کنند و من در تمام این مدت، تلاش کرده‌ام یا نادیده بگیرم‌شان یا به‌شان جواب بدهم. اما از میزان بلندی صداها کم نشده. هستند هنوز، به قوت قبل. 

این روزها غمگین‌ام. واضح‌ترین کلمه‌ای که می‌شود برام در توصیف حالت‌ام نوشت، همین است. و اگر کسی بگوید چرا، قطعن نباید روم بشود که بگویم. چرا که دلایل من برای غمگین بودن، محکمه‌پسند نیستند، کافی نیستند و غیرقابل پذیرش‌اند. دلم می‌رود پیش مادر دوستم که این روزها توی بیمارستان است. دلم پیش میم است که نگران مادرش است و البته کاری هم از من ساخته نیست جز چند پیام گاه و بی‌گاه وایبری. همین‌ها را که می‌بینم و می‌شنوم، باید که ناله کردن را کنار بگذارم. اما نمی‌دانم چه‌طور بذر دائمی این غم لعنتی توی جانم کاشته شد و همین‌طوری دارد بار می‌دهد. 

می‌خواهم خورشت آلو اسفناج درست کنم براش فردا که می‌آید. مانده بیبی اسفناج که بخرم، آب‌لیمو، و چند تا چیز دیگر. همین که بیاید،‌خوب است. همین که باشد چند روز و بماند کنارم، خوب است. همین باید کافی باشد برای خوش‌حال بودن. نه؟


9:42جمعه نوزدهم دی 1393لیلی

یک: امشب خیلی فکر کردم به گذشته. هی گشتم دنبال یک خاطره‌ی خوب برای تعریف کردن. نه خاطره‌ای که صرفن بامزه باشد، خاطره‌ای که آدم برای این‌که دیگران را توش سهیم کند، هیجان داشته باشد. دیدم زوری نمی‌شود نوشت. همان قانون نانوشته‌ی قدیمی.
دو: بلاهت برخی آدم‌ها در شبکه‌های مجازی، در فیس‌بوک و وایبر، جدای این‌که دل‌زده‌ام می‌کند از این‌که اصلن سمت آدم‌ها بروم، کمی امیدوارم می‌کند به خودم. به خودم که مدام نادیده‌اش می‌گیرم و ضعف‌هاش را پررنگ می‌کنم. با چشم باز به بلاهت ِآدم‌ها خیره می‌شوم و مثل همیشه به سکوت و فاصله گرفتن می‌رسم. لحظه‌ای شاید به خودم می‌بالم که این همه بلاهت‌ام را توی چشم همه جار نمی‌زنم که ازش احساس غرور هم بکنم.
سه: فکر کردم که مثلن چی بشود رزولوشن سال جدید میلادی‌ام، چیزی در مورد کار و درس به ذهنم نرسید. ندارم چیزی براش قطعن. این‌قدر می‌دانم که این راه، همان‌قدر راه من است که حالا مثلن نوشتن، یا چیزی شدن. پس تصمیم گرفتم به تصمیم دیگری برای سال تازه فکر کنم. تصمیمی کاملن شخصی و نه لزومن خاص. تصمیم گرفتم یاد بگیرم امسال. هر چیز تازه‌ای را که ممکن است، یاد بگیرم. و این جدای خواندن و نوشتن است البته. یاد گرفتن از درست کردن غذاهای تازه تا رقص یا چمیدانم مواجهه با آدم‌ها و اتفاقات تازه. خیلی خیلی کار سختی‌ست برای من. چون باید با این رکودی که دچارش شده‌ام، بجنگم و فقط خدا می‌داند جنگ‌جویی که مدام دارد با دشمن فرضی می‌جنگد، خیلی خیلی سخت است براش مواجهه با دشمن واقعی یعنی همان ترس و محافظه‌کاری.
چهار: نگران کسی هستم و اتفاق بدی که برای برادرش افتاده. به‌اش نزدیک نیستم اما خدا می‌داند که نگران‌اش هستم و هی خواستم چیزی بنویسم از این دست اتفاق‌های ناگوار و ناخوش‌آیند و این‌که توی این جور مواقع باید چه کار کرد با زندگی واقعن، که چه‌طور می‌شود صبور بود. اما خب، ننوشتم. خام‌ام در این جور مواقع و همان به‌تر که سکوت کنم و آرزوی روزهای به‌تر داشته باشم برای برادرش، خودش و خانواده‌اش در دلم. 
پنج: هیچ چیزی جای خانواده را نمی‌گیرد. این را هر روز بیش‌تر می‌فهمم. وقتی به عکس مامان و بابا نگاه می‌کنم یا هر چند وقت یک بار به دیدن هستی می‌روم. خانواده تو را نقد نمی‌کند، اگر هم نقد کند، با همان زبان تند و شاید منتقدش مدام می‌گوید که دوست‌ات دارد. مدام می‌گوید که پشت‌ات است. خانواده همه چیز است. همه چیز برای من.
شش: مدتی‌ست به طرح رمان دوم‌ام فکر می‌کنم. این را این بار شجاعانه می‌گویم که خیلی سخت بود نوشتن رمان اول، شجاعانه می‌گویم که وقت گذاشتم براش حسابی و این دومی، خیلی خیلی ترسناک‌تر است. تا حالا یک کلمه هم روی کاغذ ننوشته‌ام. اما دارم مدام توی ذهنم با اتفاقات و شخصیت‌هایی که ممکن است برای خودم جالب باشند، کلنجار می‌روم. هنوز به جایی نرسیدم اما می‌رسم. باید که برسم. زنده ماندن‌ام به این بسته است که بنویسم.
هفت:از زمستان خیلی بیزارم. از زمستانِ منفی سی درجه‌ی سانتیگراد خیلی بیش‌تر. مطمئن هستم زمستان هم دل خوشی از من ندارد. به جهنم!


22:13سه شنبه شانزدهم دی 1393لیلی

زمستان شیکاگو آغاز شده. زمستان سرد، زمستان بی‌رحمی که شوخی ندارد باهات. دیشب که از ساختمان فرودگاه بیرون آمدم و منتظر تاکسی بودم، وقتی برف می‌بارید و خیره بودم به تاکسی‌ها با شیشه‌های یخ زده و سفید شده از برف که خالی نبودند، وقتی دست‌هام داشت یخ می‌‌زد، به این فکر می‌کردم که این همه قصه‌ی تصادفی، این همه سرنوشت غیرقابل پیش‌بینی، این همه ماجرا و آدم‌ها که دارند توی جاهای گرم و سردِ دنیا زندگی می‌کنند، باید برای خداوند خیلی جذاب و سرگرم‌کننده باشد.


8:42پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393لیلی

 

معنای یک روز خوب چی می‌تواند باشد؟ روزی که نرفته باشی سر کار، سر کاری که دوست‌اش نداری، دویده باشی چند دقیقه و بعد از یک دوش آب داغ، رفته باشی سینما. گمانم همه‌ی روزهای خوب می‌توانند بد تمام شوند. جدای این‌که روز خوب من با «بردمن» تمام نشد، من می‌خواهم دکمه‌ی استاپ امروز را وقتی فشار بدهم که «بردمن» تمام شد. سرگرم‌کننده، بامزه، تلخ، غیرقابل پیش‌بینی نسبت به فیلم‌های گذشته‌ی کارگردان، مفرح و پر از دیالوگ‌های عالی که با تکرارشان توی ذهن‌ات باز هم خنده‌ات بگیرد، بازی‌های عالی، حضور ادبیات و داستان در فیلم‌نامه. من به مجموعه‌ی این‌ها می‌گویم یک فیلم خوب. فیلم خوبی که می‌شود باهاش فاصله گرفت از دنیای آن بیرون. دنیای بیرون سینما و قصه.


7:7چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393لیلی

امشب، شب جشن بود. بی‌دلیل. از دانشگاه که برمی‌گشتم، هنوز ناهار نخورده بودم. یکسره رفتم به نزدیک‌ترین رستوران ژاپنی نزدیک خانه. سه تا رول سوشی و پیش‌غذا سفارش دادم. همان‌جا نشستم تا آماده شد و برگشتم خانه. یک سریال مزخرف آلابامایی می‌بینم که انگار فقط لهجه‌‌ی جنوبی بازیگرهاش برام جذاب است و بس. این‌طوری بود که آن تکه‌های موسیقایی سریال، حکم زیباترین صوت جهان را داشت وقتی تکه تکه سوشی‌ها را می‌گذاشتم توی دهان و طعم بهشت بود انگار وقتی که  سوشی‌ها را می‌خوردم. حالا شما بگویید کجاش انصاف است؟ بر طبق این اپلیکیشن شمارش کالری که نصب کرده‌ام روی گوشی‌ام، اگر همه‌شان را می‌خوردم، از حد کالری‌های مصرفی روزم بالا می‌زدم. پس دست کشیدم. 

حالا شما بگویید که من چی دارم می‌کشم وقتی نیمی از سوشی‌هام توی یخچال، دست‌نخورده مانده و من هنوز سه برابر آن میزان که خورده‌ام، جا دارم و اشتها؟ بهم ثابت شده که توی این روزها، در هر شرایطی که باشم، سوشی خوب، حال خوب را بهم برمی‌گرداند. طوری که انگار مواد کشیده‌ام و های شده‌ام. این یعنی این‌که بدانید حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، آی ام های بیبی!


7:39دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393لیلی

خانه‌ی من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول‌زده پیموده‌ای. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانیِ تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همان‌جا پشت در، در هم آمیخته بر جا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکونِ بی زمان، از دو تن بر پا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و وزش یک سینه را می‌شنوم. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند.

شبِ یک، شبِ دو - بهمن فُرسی


23:40یکشنبه بیست و سوم آذر 1393لیلی

بعد از دو سال، رسیده به جاهای پر دست‌اندازش رابطه. نگاه می‌کنم به روزها و ماه‌های اول که با وجود نگرانی‌های رابطه‌ی تازه و این‌که چرا این همه زود همه چیز جدی شده و این‌ها، همه چیز به‌تر و آرام‌تر بود. این‌ها البته به آشفتگی خودم هم برمی‌گردد. آن روزها خودم آرام‌تر بودم و قرار داشتم به قولی. حالا اما سرگردانی‌ام دامن زده به بالا و پایین‌هایی که توی دل‌ام راه افتاده. 

قصد دارم طرح داستان دوم را بنویسم اما عذاب است. بس که هر چه به ذهنم می‌رسد را قبل از نوشته شدن از دید ارشاد می‌بینم و نانوشته خط می‌زنم‌اش. می‌دانم که نوشتن قرارم می‌دهد. همین که درگیر شخصیت‌ها و زندگی‌شان باشم، مرا از این همه افکار بیهوده که دارد بی‌جهت انرژی و زمان می‌برد، رها می‌کند. اما کجاست موضوع؟ کجاست قصه؟ قدم که می‌زنم توی این شهر، همه چیز و همه کس برام پر از قصه‌ است اما به مرحله‌ی نوشتن ذهنی که می‌رسند، دود می‌شوند و می‌روند هوا، بی‌مصرف.

یک فکری بکنم، هان؟ یک فکری برای خودم و خودم و خودم. 


23:17چهارشنبه نوزدهم آذر 1393لیلی

یک هواپیما از آسمان ِ خیابانِ پاییز می‌گذرد. تو خیال می‌کنی که در من در آن هستم. رهسپار آمریکا. حالا تو در تهران هستی. برعکس همیشه: که تو می‌رفتی و من می‌ماندم. تو نبودی و من بودم. 

حالا من نیستم و تو هستی.

شب یک، شب دو

بهمن فرسی


22:32شنبه یکم آذر 1393لیلی

بعد این‌طوری بود که حتا یک عکس کوچک با کادر گرد که هیچ گونه اجازه‌ای به تو برای بیش‌تر دیدن جزئیات چهره‌اش نمی‌داد و فقط خنده‌اش را نشان‌ات می‌داد، جوری آن ته‌های دل‌ات را سوزاند که یک طوری عصبی، وقتی هیچ کسی هم کنارت نبود، بلند گفتی:«لعنتی! لعنتی!» این البته از آن «لعنتی»هایی نبود که آدم وقتی یک چیز یا کسی را دوست دارد و دل‌اش براش می‌رود و دست‌اش کوتاه است، لعنت می‌فرستد به بخت خودش به همان شیوه‌ی عاشق‌کش کلیشه‌ای. این از آن «لعنتی‌»هایی بود که لعنت می‌فرستادی به آن بخشی از زندگی‌ات که رفته بود جوری که می‌شد جور دیگری برود و حالا این همه بی‌رحمی و بدبینی و بی‌حسی برات به ارمغان نیاورد.


21:22پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393لیلی

در راستای این‌که این پنج‌شنبه‌ای که در تهران گذشت، پنج‌شنبه‌ی کتاب و کتاب‌خوانی‌ بود و همه قرار گذاشته‌ بودند که به کتاب‌فروشی‌ها سر بزنند، در راستای این‌که دست و دل و جان‌ام از کتاب‌فروشی‌های محبوبم در تهران و بابلستان کوتاه است و البته در راستای این‌که شخصن و عمومن خیلی دلم پر است از این دست‌هایی که گریبان ادبیات و نشر کتاب را این روزها می‌فشرد، این جلد مجله‌ی «نیویورکر» را به اشتراک می‌گذارم که بگویم دلم حالا پیش رفقام بود که داشتند به کتاب‌فروشی‌ها سر می‌زدند و البته تأکید می‌کنم بر این‌که کتاب نه تنها در این حرکت‌های خوب گروهی و عمومی، بلکه باید و باید در شخصی‌ترین وجه زندگی هر یک از ما پررنگ باشد، حتا اگر امکان نمایش‌اش، امکان تبلیغ‌اش به شکلی که در جغرافیای ما ممکن است، نباشد.