ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
22:32شنبه یکم آذر 1393لیلی

بعد این‌طوری بود که حتا یک عکس کوچک با کادر گرد که هیچ گونه اجازه‌ای به تو برای بیش‌تر دیدن جزئیات چهره‌اش نمی‌داد و فقط خنده‌اش را نشان‌ات می‌داد، جوری آن ته‌های دل‌ات را سوزاند که یک طوری عصبی، وقتی هیچ کسی هم کنارت نبود، بلند گفتی:«لعنتی! لعنتی!» این البته از آن «لعنتی»هایی نبود که آدم وقتی یک چیز یا کسی را دوست دارد و دل‌اش براش می‌رود و دست‌اش کوتاه است، لعنت می‌فرستد به بخت خودش به همان شیوه‌ی عاشق‌کش کلیشه‌ای. این از آن «لعنتی‌»هایی بود که لعنت می‌فرستادی به آن بخشی از زندگی‌ات که رفته بود جوری که می‌شد جور دیگری برود و حالا این همه بی‌رحمی و بدبینی و بی‌حسی برات به ارمغان نیاورد.


21:22پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393لیلی

در راستای این‌که این پنج‌شنبه‌ای که در تهران گذشت، پنج‌شنبه‌ی کتاب و کتاب‌خوانی‌ بود و همه قرار گذاشته‌ بودند که به کتاب‌فروشی‌ها سر بزنند، در راستای این‌که دست و دل و جان‌ام از کتاب‌فروشی‌های محبوبم در تهران و بابلستان کوتاه است و البته در راستای این‌که شخصن و عمومن خیلی دلم پر است از این دست‌هایی که گریبان ادبیات و نشر کتاب را این روزها می‌فشرد، این جلد مجله‌ی «نیویورکر» را به اشتراک می‌گذارم که بگویم دلم حالا پیش رفقام بود که داشتند به کتاب‌فروشی‌ها سر می‌زدند و البته تأکید می‌کنم بر این‌که کتاب نه تنها در این حرکت‌های خوب گروهی و عمومی، بلکه باید و باید در شخصی‌ترین وجه زندگی هر یک از ما پررنگ باشد، حتا اگر امکان نمایش‌اش، امکان تبلیغ‌اش به شکلی که در جغرافیای ما ممکن است، نباشد.


0:32شنبه بیست و چهارم آبان 1393لیلی

بی‌رحم بودم دیشب باهاش. حال بد خودم را به حال نیمه‌بد او دادم و حال بدم به حال نیمه‌بد او سرایت کرد، بزرگ‌ترش کرد. می‌خواست از رویاهاش برای آینده‌مان بگوید که من سکوت کردم. بعد گفت که سکوت من یعنی که او دیگر حرف نزند. من هم حقیقت را گفتم. حقیقت این‌که بدبین‌ترم و واقع‌بین‌تر. با سر و سامان گرفتن او و من، قرار نیست معجزه‌ای اتفاق بیفتد. درست است که حال‌مان از این بلاتکلیفی و زندگی دانشجویی در می‌آید، اما تازه اول دویدن است و نفس‌زنان نایستادن. می‌دانم که نباید می‌گفتم. اما گفتم. بی‌رحم بودم. اما دیگر انگار فهمیده‌ام که قرار نیست زندگی رویایی شود. زندگی در به‌ترین و بدترین حالت‌اش قابل تحمل و غیرقابل تحمل می‌شود. معجزه؟ کارهای زیاد نکرده؟ سفرهای زیاد نرفته؟ باور ندارم. 


2:14سه شنبه بیستم آبان 1393لیلی

مواجه‌ی دوباره با شخصیت‌های داستان‌ات به این شکل، تجربه‌ای‌ست که هیچ‌وقت نداشته‌ام. اصلن آن‌قدر تجربه‌ی تلخ و البته بی‌معنایی‌ست که آدم دوست دارد هرگز باهاش مواجه نشود و البته آرزو می‌کند دیگران هم نداشته باشند. باید این بار مواظب باشم شخصیت‌هام چیزهایی را که گفته‌اند، فیلتر کنند. باید حواسم باشد آن‌چه که نوشته‌ام را دوباره بنویسم تا بدآموزی نداشته باشد. باید این بار نوشته‌ای که را خیلی سعی کردم غیرمستقیم و با کم‌ترین حرف، با خواننده ارتباط بگیرد، جوری بنویسم که اولین خوانندگانم که تصمیم‌گیرندگان هستند در مورد سرنوشت داستانم، خوب و درست داستان را بفهمند و از ارتباط آدم‌ها و نسبت‌شان باخبر شوند.

تجربه‌ی جان‌فرسایی‌ست. نه این‌که حالا نشسته باشم صبح تا شب به کشتی گرفتن با کلمات و خط زدن. نه. اما روح آدم دوباره می‌سازد لحظاتی را که وقت خلق این شخصیت‌ها بر آدم گذشته. دوباره مرور می‌کند و بعد یک جور عمیقی به بی‌معنایی همه‌ی تلاش‌ها برای به‌تر نوشتن و به‌تر خواندن می‌‌رسد. 

خسته است روح و جانم اما ناامید نیستم. باید بسازم. داستان من برای خوانندگانی‌ست که در ایران هستند. پس باید بسازم با این وضعیت. باید دوام بیاورم.


0:34پنجشنبه پانزدهم آبان 1393لیلی
که غیر خون جگر ندارد...


7:9سه شنبه سیزدهم آبان 1393لیلی

خیلی واضح یادم نمانده. اما چند لحظه‌اش را خیلی خوب به خاطر دارم. پنج یا شش سالم بود. آن وقت‌ها مامان صدابردار بود توی صدا و سیما. این‌طوری بود که برای کودکان، برنامه‌های ضبط شده داشتند، مثل خیلی از برنامه‌های مختلف صدا و سیما برای کودکان که یک مجری دارد و تعدادی دختر و پسر کوچک، نشسته‌اند توی استودیو، دست می‌زنند، جیغ می‌زنند و گاهی اگر مجری باهاشان حرف بزند، جواب می‌دهند، شیرین‌کاری می‌کنند. یادم است که همکارهای مامان، بچه‌هاشان را زیاد می‌بردند توی این برنامه‌ها. خیلی هیجان‌انگیز بود وقتی خودت را توی تلویزیون می‌دیدی. می‌شد انگشت اشاره را بگیری سمت خودت و بگویی که:«این منم ها.» یادم نیست چه‌طور شد که یک بار مامان بهم پیشنهاد داد و من هم قبول کردم که بروم. شاید خودم پیشنهاد دادم و مامان قبول کرد. هیچ یادم نیست.
استودیوی آن برنامه خیلی خوب و واضح توی ذهنم نیست. بیش‌تر شبیه جزئیات غیرمهم خواب مهمی‌ست که تنها زمینه‌ی اتفاق اصلی را می‌چیند. اما چیزی که یادم مانده سفیدی یادم مانده و دری که یک سمت استودیو بود و از آن وارد شدیم و چیزی مثل این پنجره‌های مات اتاق‌های بازجویی که یک سمت دیگرش، کسانی دیگر می‌نشینند به تماشای تو. چند تا صندلی یک‌سره‌ی پله‌ای آن‌ انتها بود. درست مثل این‌ها که بچه‌ها توی برنامه‌های کودک روش می‌نشینند به ردیف و می‌روند تا بالا. من از مامان جدا مانده بودم. نشسته بودم آن‌جا. تنها. نگاه می‌کردم به مامان از دور و لبخندش و همکارهاش که تک و توک با مامان خوش و بش می‌کردند و به من اشاره‌ای می‌کردند، دست تکان می‌دادند یا می‌خندیدند. من تنها بودم. خیلی تنها. چشم‌ام فقط مامان را می‌شناخت. بچه‌های دیگر به ظاهر خوش بودند با خودشان. می‌گفتند و می‌خندیدند و بالا و پایین می‌پریدند. من حالم بد نبود. یعنی نترسیده بودم. با اطمینان به نفس نشسته بودم که به اصطلاح «شو» آغاز بشود. شاید مامان هم متعجب بود که من نشسته‌ام آن‌جا و بلند نشده‌ام. همه چیز خوب بود تا این‌که یکی از همکارهای مرد مامان که شاید مجری برنامه هم بود، با میکروفون آمد سمت من. خندان و خوشحال بهم نزدیک شد، کنارم نشست. سلام کرد. سلام کردم. میکرفون را برد سمت دهان‌اش، گفت که :«اسم‌ات چیه شما؟» میکروفون را آورد سمت من. من آرام و با مکث گفته بودم انگار:«لیلی» بعد انگار پرسیده بود:«فامیلی‌ات چیه؟» من آمدم بگویم چی یا شاید هم گفتم، نمی‌دانم. بعدش که مرد دوباره آمد سوالی بپرسد، همه چیز عوض شد. آن خلوتی که داشتم برای خودم، به هم خورده بود. دیگر خوب نبودم. چشم‌ام گشت دنبال مامان. یادم نیست زود پیداش کردم یا نه. اما بالاخره دیدم‌اش از دور. بلند شدم. مرد هم بلند شد که :«کجا؟ بشین لیلی خانوم.» یا شاید فکر می‌کنم این‌ها را بهم گفت. خلاصه اصرار کرد که بمانم. گفتم:«مرسی. من می‌خوام برم پیش مامانم.» رفتم پیش مامان. مثل تیری که از کمان رها می‌شود، مثل پرنده‌ای که از قفس آزاد می‌شود یا مثل فنری که بعد از باز شدن، دوباره به حالت اول خود برمی‌گردد. رفتم سمت مامان. مامان متعجب ازم پرسید که چرا بلند شده‌ام. که الان از بچه‌ها فیلم می‌گیرند. سر تکان دادم که نه، که نمی‌روم آن‌جا بنشینم. که برویم بیرون. که برویم از پشت آن پنجره نگاه کنیم.
خلاصه رفتیم. مامان حریف من نشد. از پشت پنجره دیدم‌شان که خوش‌حال و شاد به سوال‌های مجری برنامه جواب می‌دادند. اسم و فامیل و سن‌شان را می‌گفتند. می‌خندیدند. من؟ من حسودی‌ام شده بود. چرا. شده‌ بود. اما نمی‌توانستم بنشینم آن‌جا. می‌خواستم از پشت پنجره ببینم. امنیت داشتم آن‌جا. آرام بودم آن‌جا. کسی نزدیک نمی‌شد بهم که غریبه باشد. کسی ازم سوال نمی‌کرد و توی مرکز توجه قرار نمی‌گرفتم.
از این پنجره‌ها توی زندگی‌ام زیاد بوده. اغلب اوقات من پشت پنجره بوده‌ام و تماشا کرده‌ام. تماشا کرده‌ام و گاهی هم دلم سوخته. اما خب، من همیشه همان کودک پنج شش ساله‌ باقی ماندم انگار که دل‌اش توی جمع بودن و شلوغی نمی‌خواست، تماشاگر بودن را ترجیح می‌داد و بی‌حاشیه بودن را.


19:9چهارشنبه هفتم آبان 1393لیلی

توی این مدت کوتاهی که داستان کوتاه می‌خوانم از هم‌کلاسی‌هام، از همین آدم‌هایی که نویسنده‌ی حرفه‌ای نیستند، تفاوت مهمی توجه‌ام را جلب کرده میان داستان‌نویسی نویسندگان مبتدی آمریکایی و ایرانی. آن هم قدرت خنداندن خواننده است. به روزهایی که خودم کارگاه داستان‌نویسی را شروع کرده بودم، برمی‌گردم و یادم می‌آید که بخش بزرگی از داستان‌های کوتاهی که در جمع خوانده می‌شد، تلخ و سیاه بود. نه این‌که داستان‌های بدی باشند، اما بسیار فراتر از واقعیت‌، تلخ بودند و به خصوص وقتی به داستان‌های خودم در روزهای نوزده و بیست سالگی فکر می‌کنم، می‌بینم که چه‌قدر تلاش می‌کردم تکنیکی بنویسم و به هزار زبان بپیچانم قصه را، آن هم به شکلی کاملن آزاردهنده و غم‌بار، طوری که خواننده را با بار سنگین غم و درد تنهایی رها کنم در آخر. باز هم می‌گویم که داستان غم‌بار، به هیچ وجه داستان بدی نیست. اما قابلیت استفاده از شیوه‌هایی که خواننده را در عین رئال بودن قصه، بخنداند، خیلی بیش‌تر توجه مرا جلب کرده میان داستان‌های هم‌کلاس‌های آمریکایی‌ام. داستان کوتاهی که می‌خوانم برای مثال، خیلی داستان متوسطی‌ست، پلات مستحکمی ندارد و یک جاهایی نویسنده مردد است که قصه‌ی اصلی‌اش چیست. مادرش یا مثلن دوست‌دخترش. اما به قدری خوب، من خواننده را می‌خنداند که سرآخر نمی‌توانم بگویم لذت نبرده‌ام. داستان خیلی هم تلخ تمام می‌شود با مرگ مادر شخصیت از سرطان. اما من این تلخی را در کنار طنزی می‌گذارم که زبان شخصیت داشته و احساس می‌کنم دنیای داستان متعادل بوده است. 
خیلی به این مسأله فکر می‌کنم. خودم خیلی این کمبود را دارم. اغلب جدی‌نویس هستم به قولی و سخت خواننده‌ام را خندانده‌ام. لااقل در مواردی که خودم داستان را خوانده‌ام و شنونده گوش داده. به این فکر می‌کنم که این ریشه‌ی فرهنگی دارد که حتمن دارد. اما مسأله‌ی دیگر این است که آیا خواننده‌های ما هم پذیرای این گونه داستان‌ها هستند؟ من فکر می‌کنم این طنز، جاش خیلی خالی‌ست توی داستان‌نویسی ما. چرا که داستان هر چه‌‌قدر هم تلخ باشد، یک جاهایی مثل خود زندگی می‌تواند لبخند بیاورد روی لب، لبخند ناشی از تمسخر یا لبخندی که از ناچاری، از ناتوانی، به خنده تبدیل شود.


19:33سه شنبه ششم آبان 1393لیلی

تمام دیشب به اشک گذشت. دست خودم نبود. بغضم ترکیده بود و هق‌هق‌ام کل استودیوی کوچک را گرفته بود. درد داشتم. از کمرم زده به باسنم. هم درد داشتم و هم دیوانگی. تا مرز دیوانگی رفتم دیشب. توی تاریکی فرو رفته رفته بودم و نمی‌شد بیرون بیایم. یادم نیست این همه گریه کرده باشم. جوری بود که صبح، بعد از بیداری، چشم‌هام کوچک شده بود. کوچک و ریز. خط چشم که می‌کشیدم روشان، خودم را می‌دیدم که چه همه تنهام و چه‌قدر نیاز به کمک دارم.


20:39جمعه دوم آبان 1393لیلی

The person here now, the one he saw in the mirror, might at first glance resemble Tsukuru Tazaki, but it wasn't actually him. It was merely a container that, for the sake of convenience, was labeled with the same name-but its contents had been replaced, He was called by that name simply because there was, for the time being, no other name to call him
--------------------------------------------------
Colorless Tsukuru Tazaki and his years of pilgrimage - Haruki Murakami


19:35جمعه دوم آبان 1393لیلی

دلم برات تنگ شده بود چند وقت پیش. مثل همین حالا. فکر کردم که برات چیزی بنویسم. یا یک جوری حتا دوباره صدات را بشنوم بعد از چند سال. ببینم که شاید دوباره بتوانیم دوست باشیم. دلم برای خیلی چیزهای رابطه‌مان تنگ شده. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چی شد که رفتم سراغ نامه‌ها. نامه‌ها خیلی بی‌رحم‌اند. یک جاهایی دل‌تنگ‌ات می‌کنند و بهت می‌گویند که حق داشتی دل‌ات دوباره بازگشت به دوستی را بخواهد. اما امان از جایی که آن آخرها را، آن روزهای آخر را یادآوری می‌کنند. تصویر روزهای آخرت با کلماتی که به هم گفتیم، دوباره ساخته شده. آن آخرین جمله‌ای که در آن آخرین نامه بهم گفتی و من هزار بار توی سرم و چند بار برای نزدیکان‌ام که سراغ تو را می‌گرفتند، تکرار کرده بودم. آن آخرین جمله چه‌ بار سنگینی داشت که بعد از خواندن‌اش، همه‌ی چیزهایی را که می‌خواستم به تو بگویم بعد از این همه سال، پاک کرد. یادم آمد آدمی که این حرف‌ها را زده، می‌تواند بدترش را هم بگوید. اصلن یادم آورد که آدم‌ها چه همه ترسناک‌اند. چه‌قدر قابلیت دارند برای ویرانی و برای نمک پاشیدن به روی زخم. 

این شد که ننوشتم برات دل‌تنگم. که دوستی‌مان را دوباره می‌خواستم. که دل‌ام برای خودمان در خیابان‌های تهران تنگ شده بود. که دلم برای تمام کلمات‌ میان‌مان، شوخی‌ها و اس.ام.اس‌های فینگلیش‌مان تنگ شده بود. که تهران بخشی‌اش با تو خاطره شد. ننوشتم. ننوشتم شاید چون آن نامه‌ها دوباره همه چیز را فرو ریخت. دوباره امید را کشت و یک جورهایی بهم فهماند دوری و دوستی، گاهی خیلی به‌تر است از نزدیکی،‌از زخم زدن و زخم خوردن و بی‌درمان رها شدن.


0:34جمعه دوم آبان 1393لیلی

دیشب شرابه گرفته بودم. چرا شراب آن هم شب امتحان؟ شب امتحان برای من یکی دیگر بی‌اهمیت شده. بعد از این همه وقت امتحان دادن بی‌فایده و سرآخر به هیچ‌جا نرسیدن. بعد از کارگاه با جیمی که حدود پانزده سالی از من بزرگ‌تر است و مادر یک دختر جوان، پیاده رفتیم تا ایستگاه قطار. شیکاگوی اکتبر به طرز عجیبی دل‌پذیر بود و خبری از سرما نبود. تا برسیم به ایستگاه من، توی قطار حرف زدیم. ازم پرسید تنهایی می‌روم دیدن مامان و بابا؟ گفتم که آخرین بار دسامبر گذشته بوده و حالا به خاطر مسأله‌ی ویزام نمی‌توانم برگردم. باورش نمی‌شد. وضعیت ما ایرانی‌ها و ویزای دانشجویی یک بار ورود و این‌ها براش بیش‌تر شبیه یک قصه بود. بهم گفت شیکاگو را چه‌طوری دیده‌ام تا به حال. گفتم که دوست‌اش دارم. هر چند بدجوری توش تنهام، اما خود شهر خیلی جذاب است، خیلی اغواگر است. وقت پیاده شدن بهم گفت:«Break a leg tomorrow» دست تکان دادم براش و گفتم که آره، حتمن! پیاده که شدم، به طرز نامعلومی خبری از ایستگاه اتوبوسی نبود که دو هفته‌ی پیش سوار اتوبوس‌اش شدم. جلوش یک بار بود که ساعت ده شب، آن هم چهارشنبه شب پر از آدم و هیاهو بود. اما خبری از هیچ‌کدام نبود. مجبور شدم کل خیابان جناب لینکلن را پیاده بروم آن هم با چکمه‌هایی که راحت نبودند. به کل در آمریکا معضل کفش دارم. با وجود این‌که این‌جا یک جورهایی سرزمین پاگنده‌هاست نسبت به ایران، من یکی نتوانستم کفش خوب و راحت پیدا کنم به جز کفش کتانی که برای سرما آن هم سرمای این‌جا جواب نمی‌دهد. رسیدم که خانه، یک لحظه به خودم فکر کردم که ای بابا، من فردا امتحان دارم و عین خیالم نیست. عین خیالم نبود؟ نه. نبود. برای خودم از ته‌مانده‌ی شراب چند شب قبل که با الف و مامان‌اش خورده بودیم، ریختم و نشستم به خوردن خورش کرفسی که مامان الف درست کرده بود. یکی از به‌ترین لحظات کل هفته‌ی گذشته بود. بعد رفتم یوتیوب و با سرعت اینترنت داغان خانه‌ام چند تا ویدیو از شقایق دهقان گذاشتم از سریال ساختمان  پزشکان. بروید امتحان کنید. خیلی خوب است. اسم فایل‌هاش هست:«بهترین‌های خانم شیرزاد» نشستم به نگاه کردن و خوردن و بعد از نیم ساعت دیدم که توی دست‌شویی با چشم‌های بسته دارم با الف حرف می‌زنم. نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. فقط یادم است پرسید میل‌باکس‌ام را چک کرده‌ام یا نه. بعد یادم مانده که گفت کتاب جدید موراکامی را برایم خریده و حالا باید توی میل‌باکس‌ام باشد. دوست‌اش داشتم دیشب. نقطه ضعف‌ام همین چیزهاست. کتاب و قصه و موراکامی و ای بابا. بعد من حواس‌ام نبود. توی حال گیجی شروع کردم از تاد، مرد خوش‌تیپی که توی کارگاه داستان‌مان است، حرف زدن. تاد باید حدود چهل و شش هفت سال‌اش باشد. اما واقعن دست مریزاد به جناب باری‌تعالی برای آفرینش تاد. دست مریزاد! خسته بودم. گیج بودم و می‌زده. دلم می‌خواست به همه چیز خوب جهان فکر کنم. به هر چیزی الا به زندگی خودم که تکراری بود، کسل‌کننده بود و اجتناب‌ناپذیر. پنج دقیقه نشد که گوشی را قطع کرده بودم. خوابیدم و امروز صبح هم طبعن گند زدم به امتحان. اما چه باک؟ هنوز زنده‌ام و طعم شراب دیشب مانده روی زبانم.


21:27چهارشنبه سی ام مهر 1393لیلی

بهم گفت نمی‌داند چرا این همه ظاهر براش پراهمیت شده. نمی‌داند چرا حتمن باید جذب ظاهر طرف بشود تا بتواند اصلن کانسیدر کند که با طرف وارد رابطه بشود. خندیدم. بهش گفتم که آدم یک چیزهایی را تا قبل از شروع رابطه نمی‌داند اصلن. یک چیزهایی اصلن براش مهم نیستند. قبل از شروع رابطه اگر ازش بپرسند، قیافه و ظاهر چه اهمیتی دارد، ممکن است بگوید عشق که باشد، طرف که خوب باشد، آدم باشد، ظاهر و این‌ها عادت می‌شود. ولی ممکن است وقتی رابطه شروع شود، بعد از مدتی، پررنگ شود یک چیزهایی که سابقن بی‌اهمیت بودند. بهش گفتم مثل تجربه کردن و تجربه نکردن یک چیزهایی می‌ماند. مثلن خود من، تا وقتی نیامده بودم آمریکا، لب به سوشی نزده بودم. آمدم این‌جا و سوشی خوردم. آن هم سوشی خوب. خیلی‌ها از سوشی خوش‌شان نمی‌آید چون سوشی خوب نخورده‌اند. فرق هم بسیار است میان سوشی خوب و سوشی متوسط حتا. من یک جا آن هم در بوستون تا به حال سوشی خوب بدون نقص خورده‌ام که هیچ ایرادی‌ نمی‌شود بهش گرفت. آره داشتم می‌گفتم که من تا قبل آمدن خیال می‌کردم مثل غذای ایتالیایی دوست دارم یا غذای ایرانی. ولی حالا؟ حالا سوشی خوب در صدر جدول است برام. حتا بالاتر از مرغ ترش و آلبالو پلو و این‌ها البته اگر دست‌پخت مامان نباشد. این‌طوری‌ست که تا وقتی یک چیزهایی را باهاشان مواجه نشوی، نمی‌فهمی. نمی‌توانی نظر بدهی راجع به‌شان. این یک مسأله است و مسأله‌ی دیگر این است که یک وقت‌هایی مفاهیم یا دغدغه‌هایی مثل خوشگلی و خوش‌تیپی برای عنوان شدن، دچار تأخیر می‌شوند یا به کل انکار می‌شوند. چرا که منافی روشن‌فکری یا چمیدانم فکر باز است. بهش گفتم که برای خود من این‌طور است. اغلب سکوت می‌کنم و نمی‌گویم چیزی. چون به شدت ظاهر برام مهم شده از یک وقتی به بعد، جوری که قبل‌اش اصلن برام مطرح نبوده. بهش گفتم که به خودش سخت نگیرد. یک طوری می‌شود. فقط باید این را هم لحاظ کند که ظاهر همه چیز را آن پشت خودش پنهان نکند. آن وقت، ممکن است دیگر نبیند، نشناسد، تجربه نکند، سوشی خوب گیرش نیاید.