X
تبلیغات
عروسکِ کوکی
ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
19:17جمعه بیست و نهم فروردین 1393لیلی

هیچ‌وقت به قدر این روزها احساس تنهایی نکرده بودم. هیچ‌وقت به قدر این لحظات، نفهمیده بودم که کسی نیست به کمکم بیاید. هیچ‌وقت این‌قدر بزرگ شدن را باور نکرده بودم. همه‌اش که نمی‌شود انکار و انکار و انکار. یک بار است که می‌بینی داری تقلا می‌کنی برای رسیدن و چنگ زدن به نزدیک‌ترین ریسمان آویزان که بکشدت بالا. 

ذهنم آن‌قدر مغشوش است که حتا نمی‌توانم داستان کوتاهی را که مدتی‌ست دارم بهش فکر می‌کنم، بیاورم روی کاغذ. لحظه لحظه‌ی امروز صبح وقت لباس پوشیدن و شانه کردن موها و خط چشم کشیدن و بستن ساعت به خودم نگاه کردم و هیچ خودم را نشناختم. آدم درست زمانی شروع می‌کند به هزینه دادن برای انتخاب‌هاش که خیلی دیر است برای بازگشت، یا به‌تر است بگویم تاوان بازگشت خیلی زیاد است. 

شده‌ام بازیگری که خیلی جاها، اصلی‌ترین حرف را به طرفش نمی‌زند و می‌گذرد. یا با سکوت و دل‌گرفتگی یا با خنده و شوخی و بوسیدن‌های بی‌وقت. می‌گذرد و بعد که تنها شد از شدت بار کلمات، قفسه‌ی سینه‌اش درد می‌گیرد. 

از خودم بارها پرسیده‌ام پس کی تمام می‌شود. از خودم بارها خواسته‌ام تمام‌اش کند. از خودم بارها تمنا کرده‌ام که معمولی باشد، معمولی بخواهد و معمولی ببیند. از خودم خواهش کرده‌ام این‌همه خودش را قضاوت نکند. این‌ همه نمره ندهد و مردود نشود. 

یک جاهایی واقعن به این فکر کرده‌ام که کسانی مثل پلات یا وولف خیلی خیلی عادی و خوب بودند در ظاهر اما در باطن چیزی شده که به آن وضع کشیده‌ شده‌اند. نمی‌گویم من پلات هستم یا وولف، فقط چون بیش‌تر این‌ها را شناخته‌ام و خوانده‌ام‌شان، به خصوص آن اولی را، حس می‌کنم که دیوانگی همین‌طور آرام و نامحسوس می‌آید سراغ آدم. 

این چرخه مدام دارد تکرار می‌شود و من تنها تلاش می‌کنم زنده بمانم. زنده بمانم و تا می‌شود، دیگر از کسی کمک نخواهم. آن ور معاشرم را که با آدم‌ها احوالات‌اش را قسمت می‌کند، باید کاملن نابود کنم.


21:59چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393لیلی

تا نیم ساعت دیگر باید بروم با یکی از استادها حرف بزنم در مورد دکترای مکانیک و این‌که می‌خواهم باهاش کار کنم. من؟ دکترا؟ همه چیز برام شبیه یک خواب است یا شبیه وقتی که داروی بی‌هوشی می‌رود توی رگ‌هات و کم‌کم چشم‌هات بسته می‌شود اما هنوز صداها را واضح می‌شنوی، حس می‌کنی چه اتفاقی دارد می‌افتد اما کاری از دستت ساخته نیست. 

بعد از مدت‌ها دچار اضطراب وحشت‌ناکی شدم. پاهام سست شده و آب دهانم را سخت قورت می‌دهم. نمی‌دانم چرا. دنیا تمام نمی‌شود اگر این آدم بگوید:«نه». اما حس می‌کنم نمی‌توانم درست حرف بزنم و برای پیدا کردن کلمات انگلیسی مناسب که علمی هم باشند، خیلی خسته‌ام. خیلی هم خوابم می‌آید. دل‌درد هم دارد. دیگر چی بگویم؟ به فکرم رسید که این‌جا بنویسم شاید کمی کمکم کرد. دور شده‌ام از روزهایی که وبلاگ بهم کمک می‌کرد خودم را تخلیه کنم.

می‌خواهم نفس عمیق بکشم. نفس عمیق بکشم و بگویم گور باباش. اما مگر می‌شود؟


23:43سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393لیلی

آن وقتی که دو طرف خیلی به هم نزدیک شوند و دندانه‌هاشان به هم گیر کنند، آن وقتی که اصرار داشته باشند هر دو به جلو رفتن و هی این سابیده شده دنده‌ها به هم بیش‌تر و بیش‌تر شود، یک جای کار یکهو یکی از دندانه‌ها می‌شکند. کجا باید ایستاد؟ تا کجا باید ایستادگی کرد؟ خدا می‌داند.


7:44سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393لیلی
از آن کتاب‌ها که آدم دوست دارد هی از روش بنویسد و دوباره بنویسد! یادداشت کوتاهی نوشته‌ام راجع بهش که این‌جاست لینکش.

18:37چهارشنبه بیستم فروردین 1393لیلی

".Wilson said, "And I love you
".How glibly you use that word, Wilson"
"?You don't believe me"
".I don't believe in anybody who says love, love, love. It means self, self, self"

The heart of the matter - Graham Greene


19:38دوشنبه هجدهم فروردین 1393لیلی
حالا دست ِ من ِ تنها،

شعر دستاتو 

می‌خونه...


6:57جمعه پانزدهم فروردین 1393لیلی
برگشته‌ام به شهر،

تو نیستی،

و خبری از روزنامه‌ها نیست.

خیابان ولی‌عصر را زنانی رقصان پر کرده‌اند،

چراغ‌های پیاده‌رو تا خود تجریش روشن مانده، از دو سمت.

برگشته‌ام به شهر،

مردان زنان را می‌بوسند،

تو نیستی و لب‌های من خالی‌ست.

طرح شلوغ آتش‌بازی، آسمان شهر را روشن می‌کند،

صدای جیغ کودکان می‌آید،

چمدانم روی آسفالت جم نمی‌خورد.

برگشته‌ام به شهر،

تو نیستی،

و من آشنایی را توی شهر نمی‌شناسم.

پانزدهم فروردین نود و سه


20:33پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393لیلی

Poor you," he said"
She said furiously, "I don't want your pity." But it was not a question of whether she wanted it - she had it. Pity smoldered like decay at his heart. He would never rid himself of it. He knew from experience how passion died away and how love went, but pity always stayed. Nothing ever diminished pity. The conditions of life nurtured it. There was only a single person in the world who was unpitiable, oneself

The Heart of the Matter - Graham Greene


9:53چهارشنبه ششم فروردین 1393لیلی

آدم‌های رفته‌ی زندگانی‌ات، چه خوب و چه بد، چه مایه‌ی غرور و چه مایه‌ی سرافکندگی، روزی یا زمانی، حاصل انتخاب تو بوده‌اند. زمانی تو فکر می‌کرده‌ای که آن‌ها همان قرعه‌ی بخت و اقبال تو هستند که روزها منتظرش بودی. تو که نمی‌دانستی. تو که نمی‌دانستی رفتنی‌اند یا وصله‌ی تو نیستند. کوچک کردن آن آدم‌ها، له کردن شخصیت وجودی‌شان، یعنی تحقیر خودت، یعنی که خودت را زیر سوال بردن. 

همین است که به‌تر است این همه با اطمینان خط بزرگ بطلان قرمز نکشی روی انتخاب‌هات، روی امیدهای آن روزت.


1:42سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392لیلی

خب به گمانم این یک رسم شده برام که هر سال، آن آخرها، درست نزدیک به تمام شدن، مرور کنم اتفاقاتی را که افتاد، روزهایی را که رفت.

سال نود و دو، سال خوبی بود. مهم‌ترین کاری را که می‌شد انجام بدهم، انجام دادم و این رمان را بالاخره به سرانجام رساندم و می‌ماند حالا بخت و اقبال که این کتاب زودتر بیرون بیاید. بهش امید بسته‌ام. برخلاف خیلی‌ها که از کار اول‌شان عبور می‌کنند، من به این یکی دل بسته‌ام و فکر می‌کنم با بیرون آمدن‌اش، حالم خیلی خیلی به‌تر شود.

سفر به ایران عالی بود. توان‌فرسا بود کمی آن آخرهاش، اما دیدار مامان و بابا به کنار، خانه و تهران و مازندران و دوست‌هام...مگر می‌شود از همه‌ی این‌ها گذشت؟

نود و دو، همان شک و تردید‌های همیشگی را هم داشت، روزهای بد کم نداشت اما روزهای بد همیشه هستند. نیستند؟ تعلیق آدم‌ را دیوانه می‌کند، به خصوص اگر در حکم مرگ و زندگی باشد، در حکم دوری و نزدیکی. نود و دو هم همه‌ی خوب و بدها را با هم داشت و گمانم ته‌نشین شدن اتفاقاتی بود که در نود و یک برام افتاده بود و کمی کمکم کرد که آرام بگیرم توی جایی که هستم.

نود و سه اما...نود و سه یک جورهایی مثل نود و یک، سخت و پرماجرا و دیوانه‌وار است انگار. دروغ است اگر بگویم ازش نمی‌ترسم. اما از گذر زمان که گریزی نیست. اتفاقات هر چه‌قدر ترس‌آور، ته ته‌اش آدم را آب‌دیده می‌کند. مثل مادربزرگ‌ها شده‌ام من اصلن این روزها. دلم خیلی شور و شوق و شیطنت نمی‌خواهد برای نود و سه راستش. به آن سمت از عقلانیت کشیده شده‌ام، که دلم ثبات می‌خواهد و اطمینان. چیزهای سخت و زیادی‌ست می‌دانم. چه کار کنم؟ امید دارم به داشتن‌شان لااقل. 


21:47یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392لیلی
دیشب همه چیز را با هم در کنسرت «گوگوش» تجربه کردم. یاد خانه و مامان و بابا، غم دوری، یاد عشق‌های کال و از دست رفته، شک و اضطراب.


1:18شنبه بیست و چهارم اسفند 1392لیلی
It seemed to Scobie that life was immeasurably long. Couldn't the test of man have been carried out in fewer years? Couldn't we have committed our first major sin at seven, have ruined ourselves for love or hate at ten, have clutched at redemption on a fifteen-year-old-death-bed
?
The Hear of the Matter - Graham Greene