ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
8:42پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393لیلی

 

معنای یک روز خوب چی می‌تواند باشد؟ روزی که نرفته باشی سر کار، سر کاری که دوست‌اش نداری، دویده باشی چند دقیقه و بعد از یک دوش آب داغ، رفته باشی سینما. گمانم همه‌ی روزهای خوب می‌توانند بد تمام شوند. جدای این‌که روز خوب من با «بردمن» تمام نشد، من می‌خواهم دکمه‌ی استاپ امروز را وقتی فشار بدهم که «بردمن» تمام شد. سرگرم‌کننده، بامزه، تلخ، غیرقابل پیش‌بینی نسبت به فیلم‌های گذشته‌ی کارگردان، مفرح و پر از دیالوگ‌های عالی که با تکرارشان توی ذهن‌ات باز هم خنده‌ات بگیرد، بازی‌های عالی، حضور ادبیات و داستان در فیلم‌نامه. من به مجموعه‌ی این‌ها می‌گویم یک فیلم خوب. فیلم خوبی که می‌شود باهاش فاصله گرفت از دنیای آن بیرون. دنیای بیرون سینما و قصه.


7:7چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393لیلی

امشب، شب جشن بود. بی‌دلیل. از دانشگاه که برمی‌گشتم، هنوز ناهار نخورده بودم. یکسره رفتم به نزدیک‌ترین رستوران ژاپنی نزدیک خانه. سه تا رول سوشی و پیش‌غذا سفارش دادم. همان‌جا نشستم تا آماده شد و برگشتم خانه. یک سریال مزخرف آلابامایی می‌بینم که انگار فقط لهجه‌‌ی جنوبی بازیگرهاش برام جذاب است و بس. این‌طوری بود که آن تکه‌های موسیقایی سریال، حکم زیباترین صوت جهان را داشت وقتی تکه تکه سوشی‌ها را می‌گذاشتم توی دهان و طعم بهشت بود انگار وقتی که  سوشی‌ها را می‌خوردم. حالا شما بگویید کجاش انصاف است؟ بر طبق این اپلیکیشن شمارش کالری که نصب کرده‌ام روی گوشی‌ام، اگر همه‌شان را می‌خوردم، از حد کالری‌های مصرفی روزم بالا می‌زدم. پس دست کشیدم. 

حالا شما بگویید که من چی دارم می‌کشم وقتی نیمی از سوشی‌هام توی یخچال، دست‌نخورده مانده و من هنوز سه برابر آن میزان که خورده‌ام، جا دارم و اشتها؟ بهم ثابت شده که توی این روزها، در هر شرایطی که باشم، سوشی خوب، حال خوب را بهم برمی‌گرداند. طوری که انگار مواد کشیده‌ام و های شده‌ام. این یعنی این‌که بدانید حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، آی ام های بیبی!


7:39دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393لیلی

خانه‌ی من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول‌زده پیموده‌ای. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانیِ تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همان‌جا پشت در، در هم آمیخته بر جا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکونِ بی زمان، از دو تن بر پا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و وزش یک سینه را می‌شنوم. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند.

شبِ یک، شبِ دو - بهمن فُرسی


23:40یکشنبه بیست و سوم آذر 1393لیلی

بعد از دو سال، رسیده به جاهای پر دست‌اندازش رابطه. نگاه می‌کنم به روزها و ماه‌های اول که با وجود نگرانی‌های رابطه‌ی تازه و این‌که چرا این همه زود همه چیز جدی شده و این‌ها، همه چیز به‌تر و آرام‌تر بود. این‌ها البته به آشفنگی خودم هم برمی‌گردد. آن روزها خودم آرام‌تر بودم و قرار داشتم به قولی. حالا اما سرگردانی‌ام دامن زده به بالا و پایین‌هایی که توی دل‌ام راه افتاده. 

قصد دارم طرح داستان دوم را بنویسم اما عذاب است. بس که هر چه به ذهنم می‌رسد را قبل از نوشته شدن از دید ارشاد می‌بینم و نانوشته خط می‌زنم‌اش. می‌دانم که نوشتن قرارم می‌دهد. همین که درگیر شخصیت‌ها و زندگی‌شان باشم، مرا از این همه افکار بیهوده که دارد بی‌جهت انرژی و زمان می‌برد، رها می‌کند. اما کجاست موضوع؟ کجاست قصه؟ قدم که می‌زنم توی این شهر، همه چیز و همه کس برام پر از قصه‌ است اما به مرحله‌ی نوشتن ذهنی که می‌رسند، دود می‌شوند و می‌روند هوا، بی‌مصرف.

یک فکری بکنم، هان؟ یک فکری برای خودم و خودم و خودم. 


23:17چهارشنبه نوزدهم آذر 1393لیلی

یک هواپیما از آسمان ِ خیابانِ پاییز می‌گذرد. تو خیال می‌کنی که در من در آن هستم. رهسپار آمریکا. حالا تو در تهران هستی. برعکس همیشه: که تو می‌رفتی و من می‌ماندم. تو نبودی و من بودم. 

حالا من نیستم و تو هستی.

شب یک، شب دو

بهمن فرسی


22:32شنبه یکم آذر 1393لیلی

بعد این‌طوری بود که حتا یک عکس کوچک با کادر گرد که هیچ گونه اجازه‌ای به تو برای بیش‌تر دیدن جزئیات چهره‌اش نمی‌داد و فقط خنده‌اش را نشان‌ات می‌داد، جوری آن ته‌های دل‌ات را سوزاند که یک طوری عصبی، وقتی هیچ کسی هم کنارت نبود، بلند گفتی:«لعنتی! لعنتی!» این البته از آن «لعنتی»هایی نبود که آدم وقتی یک چیز یا کسی را دوست دارد و دل‌اش براش می‌رود و دست‌اش کوتاه است، لعنت می‌فرستد به بخت خودش به همان شیوه‌ی عاشق‌کش کلیشه‌ای. این از آن «لعنتی‌»هایی بود که لعنت می‌فرستادی به آن بخشی از زندگی‌ات که رفته بود جوری که می‌شد جور دیگری برود و حالا این همه بی‌رحمی و بدبینی و بی‌حسی برات به ارمغان نیاورد.


21:22پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393لیلی

در راستای این‌که این پنج‌شنبه‌ای که در تهران گذشت، پنج‌شنبه‌ی کتاب و کتاب‌خوانی‌ بود و همه قرار گذاشته‌ بودند که به کتاب‌فروشی‌ها سر بزنند، در راستای این‌که دست و دل و جان‌ام از کتاب‌فروشی‌های محبوبم در تهران و بابلستان کوتاه است و البته در راستای این‌که شخصن و عمومن خیلی دلم پر است از این دست‌هایی که گریبان ادبیات و نشر کتاب را این روزها می‌فشرد، این جلد مجله‌ی «نیویورکر» را به اشتراک می‌گذارم که بگویم دلم حالا پیش رفقام بود که داشتند به کتاب‌فروشی‌ها سر می‌زدند و البته تأکید می‌کنم بر این‌که کتاب نه تنها در این حرکت‌های خوب گروهی و عمومی، بلکه باید و باید در شخصی‌ترین وجه زندگی هر یک از ما پررنگ باشد، حتا اگر امکان نمایش‌اش، امکان تبلیغ‌اش به شکلی که در جغرافیای ما ممکن است، نباشد.


0:32شنبه بیست و چهارم آبان 1393لیلی

بی‌رحم بودم دیشب باهاش. حال بد خودم را به حال نیمه‌بد او دادم و حال بدم به حال نیمه‌بد او سرایت کرد، بزرگ‌ترش کرد. می‌خواست از رویاهاش برای آینده‌مان بگوید که من سکوت کردم. بعد گفت که سکوت من یعنی که او دیگر حرف نزند. من هم حقیقت را گفتم. حقیقت این‌که بدبین‌ترم و واقع‌بین‌تر. با سر و سامان گرفتن او و من، قرار نیست معجزه‌ای اتفاق بیفتد. درست است که حال‌مان از این بلاتکلیفی و زندگی دانشجویی در می‌آید، اما تازه اول دویدن است و نفس‌زنان نایستادن. می‌دانم که نباید می‌گفتم. اما گفتم. بی‌رحم بودم. اما دیگر انگار فهمیده‌ام که قرار نیست زندگی رویایی شود. زندگی در به‌ترین و بدترین حالت‌اش قابل تحمل و غیرقابل تحمل می‌شود. معجزه؟ کارهای زیاد نکرده؟ سفرهای زیاد نرفته؟ باور ندارم. 


2:14سه شنبه بیستم آبان 1393لیلی

مواجه‌ی دوباره با شخصیت‌های داستان‌ات به این شکل، تجربه‌ای‌ست که هیچ‌وقت نداشته‌ام. اصلن آن‌قدر تجربه‌ی تلخ و البته بی‌معنایی‌ست که آدم دوست دارد هرگز باهاش مواجه نشود و البته آرزو می‌کند دیگران هم نداشته باشند. باید این بار مواظب باشم شخصیت‌هام چیزهایی را که گفته‌اند، فیلتر کنند. باید حواسم باشد آن‌چه که نوشته‌ام را دوباره بنویسم تا بدآموزی نداشته باشد. باید این بار نوشته‌ای که را خیلی سعی کردم غیرمستقیم و با کم‌ترین حرف، با خواننده ارتباط بگیرد، جوری بنویسم که اولین خوانندگانم که تصمیم‌گیرندگان هستند در مورد سرنوشت داستانم، خوب و درست داستان را بفهمند و از ارتباط آدم‌ها و نسبت‌شان باخبر شوند.

تجربه‌ی جان‌فرسایی‌ست. نه این‌که حالا نشسته باشم صبح تا شب به کشتی گرفتن با کلمات و خط زدن. نه. اما روح آدم دوباره می‌سازد لحظاتی را که وقت خلق این شخصیت‌ها بر آدم گذشته. دوباره مرور می‌کند و بعد یک جور عمیقی به بی‌معنایی همه‌ی تلاش‌ها برای به‌تر نوشتن و به‌تر خواندن می‌‌رسد. 

خسته است روح و جانم اما ناامید نیستم. باید بسازم. داستان من برای خوانندگانی‌ست که در ایران هستند. پس باید بسازم با این وضعیت. باید دوام بیاورم.


0:34پنجشنبه پانزدهم آبان 1393لیلی
که غیر خون جگر ندارد...


7:9سه شنبه سیزدهم آبان 1393لیلی

خیلی واضح یادم نمانده. اما چند لحظه‌اش را خیلی خوب به خاطر دارم. پنج یا شش سالم بود. آن وقت‌ها مامان صدابردار بود توی صدا و سیما. این‌طوری بود که برای کودکان، برنامه‌های ضبط شده داشتند، مثل خیلی از برنامه‌های مختلف صدا و سیما برای کودکان که یک مجری دارد و تعدادی دختر و پسر کوچک، نشسته‌اند توی استودیو، دست می‌زنند، جیغ می‌زنند و گاهی اگر مجری باهاشان حرف بزند، جواب می‌دهند، شیرین‌کاری می‌کنند. یادم است که همکارهای مامان، بچه‌هاشان را زیاد می‌بردند توی این برنامه‌ها. خیلی هیجان‌انگیز بود وقتی خودت را توی تلویزیون می‌دیدی. می‌شد انگشت اشاره را بگیری سمت خودت و بگویی که:«این منم ها.» یادم نیست چه‌طور شد که یک بار مامان بهم پیشنهاد داد و من هم قبول کردم که بروم. شاید خودم پیشنهاد دادم و مامان قبول کرد. هیچ یادم نیست.
استودیوی آن برنامه خیلی خوب و واضح توی ذهنم نیست. بیش‌تر شبیه جزئیات غیرمهم خواب مهمی‌ست که تنها زمینه‌ی اتفاق اصلی را می‌چیند. اما چیزی که یادم مانده سفیدی یادم مانده و دری که یک سمت استودیو بود و از آن وارد شدیم و چیزی مثل این پنجره‌های مات اتاق‌های بازجویی که یک سمت دیگرش، کسانی دیگر می‌نشینند به تماشای تو. چند تا صندلی یک‌سره‌ی پله‌ای آن‌ انتها بود. درست مثل این‌ها که بچه‌ها توی برنامه‌های کودک روش می‌نشینند به ردیف و می‌روند تا بالا. من از مامان جدا مانده بودم. نشسته بودم آن‌جا. تنها. نگاه می‌کردم به مامان از دور و لبخندش و همکارهاش که تک و توک با مامان خوش و بش می‌کردند و به من اشاره‌ای می‌کردند، دست تکان می‌دادند یا می‌خندیدند. من تنها بودم. خیلی تنها. چشم‌ام فقط مامان را می‌شناخت. بچه‌های دیگر به ظاهر خوش بودند با خودشان. می‌گفتند و می‌خندیدند و بالا و پایین می‌پریدند. من حالم بد نبود. یعنی نترسیده بودم. با اطمینان به نفس نشسته بودم که به اصطلاح «شو» آغاز بشود. شاید مامان هم متعجب بود که من نشسته‌ام آن‌جا و بلند نشده‌ام. همه چیز خوب بود تا این‌که یکی از همکارهای مرد مامان که شاید مجری برنامه هم بود، با میکروفون آمد سمت من. خندان و خوشحال بهم نزدیک شد، کنارم نشست. سلام کرد. سلام کردم. میکرفون را برد سمت دهان‌اش، گفت که :«اسم‌ات چیه شما؟» میکروفون را آورد سمت من. من آرام و با مکث گفته بودم انگار:«لیلی» بعد انگار پرسیده بود:«فامیلی‌ات چیه؟» من آمدم بگویم چی یا شاید هم گفتم، نمی‌دانم. بعدش که مرد دوباره آمد سوالی بپرسد، همه چیز عوض شد. آن خلوتی که داشتم برای خودم، به هم خورده بود. دیگر خوب نبودم. چشم‌ام گشت دنبال مامان. یادم نیست زود پیداش کردم یا نه. اما بالاخره دیدم‌اش از دور. بلند شدم. مرد هم بلند شد که :«کجا؟ بشین لیلی خانوم.» یا شاید فکر می‌کنم این‌ها را بهم گفت. خلاصه اصرار کرد که بمانم. گفتم:«مرسی. من می‌خوام برم پیش مامانم.» رفتم پیش مامان. مثل تیری که از کمان رها می‌شود، مثل پرنده‌ای که از قفس آزاد می‌شود یا مثل فنری که بعد از باز شدن، دوباره به حالت اول خود برمی‌گردد. رفتم سمت مامان. مامان متعجب ازم پرسید که چرا بلند شده‌ام. که الان از بچه‌ها فیلم می‌گیرند. سر تکان دادم که نه، که نمی‌روم آن‌جا بنشینم. که برویم بیرون. که برویم از پشت آن پنجره نگاه کنیم.
خلاصه رفتیم. مامان حریف من نشد. از پشت پنجره دیدم‌شان که خوش‌حال و شاد به سوال‌های مجری برنامه جواب می‌دادند. اسم و فامیل و سن‌شان را می‌گفتند. می‌خندیدند. من؟ من حسودی‌ام شده بود. چرا. شده‌ بود. اما نمی‌توانستم بنشینم آن‌جا. می‌خواستم از پشت پنجره ببینم. امنیت داشتم آن‌جا. آرام بودم آن‌جا. کسی نزدیک نمی‌شد بهم که غریبه باشد. کسی ازم سوال نمی‌کرد و توی مرکز توجه قرار نمی‌گرفتم.
از این پنجره‌ها توی زندگی‌ام زیاد بوده. اغلب اوقات من پشت پنجره بوده‌ام و تماشا کرده‌ام. تماشا کرده‌ام و گاهی هم دلم سوخته. اما خب، من همیشه همان کودک پنج شش ساله‌ باقی ماندم انگار که دل‌اش توی جمع بودن و شلوغی نمی‌خواست، تماشاگر بودن را ترجیح می‌داد و بی‌حاشیه بودن را.


19:9چهارشنبه هفتم آبان 1393لیلی

توی این مدت کوتاهی که داستان کوتاه می‌خوانم از هم‌کلاسی‌هام، از همین آدم‌هایی که نویسنده‌ی حرفه‌ای نیستند، تفاوت مهمی توجه‌ام را جلب کرده میان داستان‌نویسی نویسندگان مبتدی آمریکایی و ایرانی. آن هم قدرت خنداندن خواننده است. به روزهایی که خودم کارگاه داستان‌نویسی را شروع کرده بودم، برمی‌گردم و یادم می‌آید که بخش بزرگی از داستان‌های کوتاهی که در جمع خوانده می‌شد، تلخ و سیاه بود. نه این‌که داستان‌های بدی باشند، اما بسیار فراتر از واقعیت‌، تلخ بودند و به خصوص وقتی به داستان‌های خودم در روزهای نوزده و بیست سالگی فکر می‌کنم، می‌بینم که چه‌قدر تلاش می‌کردم تکنیکی بنویسم و به هزار زبان بپیچانم قصه را، آن هم به شکلی کاملن آزاردهنده و غم‌بار، طوری که خواننده را با بار سنگین غم و درد تنهایی رها کنم در آخر. باز هم می‌گویم که داستان غم‌بار، به هیچ وجه داستان بدی نیست. اما قابلیت استفاده از شیوه‌هایی که خواننده را در عین رئال بودن قصه، بخنداند، خیلی بیش‌تر توجه مرا جلب کرده میان داستان‌های هم‌کلاس‌های آمریکایی‌ام. داستان کوتاهی که می‌خوانم برای مثال، خیلی داستان متوسطی‌ست، پلات مستحکمی ندارد و یک جاهایی نویسنده مردد است که قصه‌ی اصلی‌اش چیست. مادرش یا مثلن دوست‌دخترش. اما به قدری خوب، من خواننده را می‌خنداند که سرآخر نمی‌توانم بگویم لذت نبرده‌ام. داستان خیلی هم تلخ تمام می‌شود با مرگ مادر شخصیت از سرطان. اما من این تلخی را در کنار طنزی می‌گذارم که زبان شخصیت داشته و احساس می‌کنم دنیای داستان متعادل بوده است. 
خیلی به این مسأله فکر می‌کنم. خودم خیلی این کمبود را دارم. اغلب جدی‌نویس هستم به قولی و سخت خواننده‌ام را خندانده‌ام. لااقل در مواردی که خودم داستان را خوانده‌ام و شنونده گوش داده. به این فکر می‌کنم که این ریشه‌ی فرهنگی دارد که حتمن دارد. اما مسأله‌ی دیگر این است که آیا خواننده‌های ما هم پذیرای این گونه داستان‌ها هستند؟ من فکر می‌کنم این طنز، جاش خیلی خالی‌ست توی داستان‌نویسی ما. چرا که داستان هر چه‌‌قدر هم تلخ باشد، یک جاهایی مثل خود زندگی می‌تواند لبخند بیاورد روی لب، لبخند ناشی از تمسخر یا لبخندی که از ناچاری، از ناتوانی، به خنده تبدیل شود.