ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
21:6جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴لیلی

چند‌تکه می‌شود آدم بعد از تجربه‌ی غربت. تکه‌‌ای که مال وطن است و تکه‌هایی که بعد از مهاجرت، می‌سپارد به هر شهری که در آن روزگار گذرانده. غریب است که این تکه‌ها چه‌طور با هر شهری خو می‌گیرند، تلاش می‌کنند تا بسازند، آرام بگیرند و یکی شوند. آدم بعد از مهاجرت انگار قرار ندارد دیگر. همه چیز موقتی‌ست، خانه و کاشانه‌اش، شهرش، دوستان‌اش، روابط‌اش، دغدغه‌هاش و خواسته‌هاش، حتا رختِ تن‌اش که معلوم نیست در شهر بعدی، چه‌جور آب و هوایی در انتظارش باشد.
از طرفی هم همه چیز پر از تناقض است، لحظاتی هست در زندگی مهاجر که به خود می‌گوید:«من دیگر مال این‌جا هستم.» و لحظاتی هم هست که می‌گوید:«باید برگردم. این‌جا سرزمین من نیست.» مثل بهار همین شهر می‌ماند که برف می‌بارد در نوروز، تو بگو زمستانِ در بهار، بهارِ در زمستان. مهاجر با طبیعت خو می‌گیرد، جان‌اش انگار مثل همین طبیعت، روزی چند بار سرد و گرم می‌شود. میان این همه انبساط و انقباض چندباره، ترک‌هاست که به جا می‌ماند و پوستی که شبیه پوست کرگدن می‌شود، ضخیم، تیره و نفوذناپزیر.


0:2جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴لیلی

آیدا را که این هفته دیدم، بیش‌تر از کار جهان متعجب ماندم که چه‌طور دوستی را که نشد سال قبل در ایران ببینم، امسال توی شیکاگو می‌بینم. خوب بود و خوش گذشت. خوش‌حال بودم که با کسی حرف می‌زنم از نزدیک بعد از مدت‌ها که از داستان و نوشتن می‌گوید. از طرفی خوش‌حال‌تر شدم که دورم از فضاهایی که تا حد زیادی می‌توانند مخرب باشند. هر چند، ایران هم که بودم، دوستان خوبی داشتم و تا جایی که می‌شد از آن فضاهای دوست‌نداشتنی فاصله می‌گرفتم. 

دیشب با هم رفتیم دیدن ایشی‌گورو! خیلی خوب بود، هم حرف‌هاش، هم شوخ‌طبعی خوبی که داشت، و هم آن الهام‌بخشی ماجرا که وقتی کسی مثل ایشی‌گورو را می‌بینی، همه‌ی وجودت را پر می‌کند. 

سال تازه، خوب شروع شده، پر از هیجان و اتفاق‌ها و آدم‌های تازه. سعی می‌کنم جنبه‌های ناراحت‌کننده‌ی سال تازه را که پس‌مانده از سال گذشته‌ است، تا مدت کمی لااقل نادیده بگیرم. 

پ.ن: «غول مدفون» آخرین رمان ایشی‌گوروست که به خاطرش، توری در آمریکا گذاشته. 


18:47پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳لیلی

سالی که گذشت، سال بدی نبود اما قطعن سال سختی بود. روزها و شب‌های بی‌پایانی را گذارندم. تنهایی را با گوشت و پوست‌ام، چهره به چهره دیدم و خیال می‌کنم سال تازه هم روزهای سختی به همان اندازه داشته باشد. چیزهای خوبی نمی‌بینم درش اما احساس می‌کنم سال تازه، سال تنهایی‌های مضاعف است. تنهایی هم مثل مرگ اجتناب‌ناپذیر است. قدیم‌تر فکر می‌کردم دوام نمی‌آورم توی تنهایی اما حالا کم‌کم یاد گرفته‌ام که باید دل بسپارم به خودم. خودم که این همه آزرده و دل‌خراشیده است اما قرار است سی ساله بشود امسال و خداحافظ بگوید به سال‌های سرگردانی بیست‌سالگی. خودم را دارم گول می‌زنم؟ سرگردانی پایان ندارد؟ مهم نیست. تمام شدن دوره‌هایی از زندگی خودش غنیمت است. همین که می‌دانی زمان نمی‌ایستد و تو قرار نیست توی هیچ نقطه‌ای از زندگی‌ات برای همیشه گرفتار بمانی، باعث می‌شود کمی قرار بگیرم. 

امسال برای سفره‌ی هفت‌سین‌ام ذوق دارم. کسی هم نیست که کنارش بنشیند اما همین که وقت کار کردن و توی محیط کار بخواهم به اولین سبزه‌ای که گذاشته‌ام فکر کنم، همین که بخواهم به ظرف‌های فیروزه‌ای و روبان‌های قرمز فکر کنم، همین‌که بدانم گریزگاهی هست، آرام‌ام می‌کند، زنده‌ نگه می‌داردم.


19:56دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳لیلی

یادداشتی نوشته‌ام در باره‌ی رمان «دود» نوشته‌‌ی «حسین سناپور» که در شماره‌ی چهل و پنجم فصل‌نامه‌ي «ادبیات و سینما» هم منتشر شده است. می‌توانید این‌جا بخوانیدش. 


20:34پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳لیلی

یک قصه‌هایی هم قرار است خنده‌دار باشند، می‌خندانند تو را حتا. اما آن‌قدر خوب و یک‌دست، باورپذیر و روان نوشته شده‌اند، که بعد از خنده‌ها، بعد از جوک‌ها، آن بخش از قصه را پیش روت می‌آورند که توی زندگی واقعی، خودت با آن‌ها درگیری. قصه‌های «لوئی» آن بخش دوست‌نداشتنی جامعه‌ی آمریکاست، آن بخش دوست‌نداشتنی نیویورک دوست‌داشتنی‌ست حتا. قصه‌هاش، قصه‌های واقعی از آدم‌هایی‌ست که اتفاقن به شدت داستانی هستند و تو هر روزه باهاشان شاید مواجه نشوی. پر از شوخی‌های تلخ است در باره‌ی جامعه‌ای که به ظاهر پر از ادعای دموکراسی، احترام به زن، صلح‌طلبی و اخلاق‌مداری‌ست اما در واقع، همه چیز دارد، جز این‌ها. 
جدای نگاه اجتماعی‌ای که به زندگی آمریکا دارد، «لوئی» بی هیچ ابایی، آن زشتی‌ها، تنهایی‌ها و ضعف‌های آدمی را نشان‌ات می‌دهد، چیزهایی که تو حتا اگر قرار بود توی یک قصه ازشان بنویسی، یک جاهایی دست می‌کشیدی از نمایش همه جانبه‌‌شان. «لوئیس. سی. کی» اما بی‌پرواست در نمایش همه‌ی این‌ها در قالب شخصیت داستانی خودش. شخصیتی که یک جا خودش ازش حرف می‌زند برای یکی از ایده‌های مورد علاقه‌اش برای نوشتن و سریال‌سازی. شخصیتی که زندگی بدی داری و با گذر زمان در داستان، زندگی‌اش افتضاح‌تر و افتضاح‌تر می‌شود. چیزی که در واقعیت گریزی ازش نیست.
«لوئی»‌ دوست‌داشتنی، شیرین، تلخ، گاهی حتا عاشقانه است. کاش بیش‌تر ازش ساخته می‌شد و زود به زودتر از این‌ها حتا.

7:30چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳لیلی

This is the middle of my life. I think of it as a place, like the middle of a river, the middle of a bridge, halfway across, halfway over. I'm supposed to have accumulated things by now: possessions, responsibilities, achievements, experiences and wisdom. I'm supposed to be a person of substance
But since coming back here I don't feel weightier, I feel lighter, as if I'm shedding matter, losing molecules, calcium from bones, cells from my blood; as if I'm shrinking, as if I'm filling with cold air, or gently falling snow
With all this lightness I don not rise, I descend. Or rather I am dragged downward, into the layers of this place into liquefied mud

Cat's eye - Margaret Atwood


19:2دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳لیلی

چشم‌ها را می‌بندم. 
دارم از دور میدان ونک می‌روم سمت کوچه‌ای که همیشه ماشین را آن‌جا پارک می‌کنم. دسته‌ی نرگس‌ها توی گلدان‌های استوانه‌ای بزرگ از دور توی چشم‌هام پیدا می‌شود. از کنارشان که رد می‌شوم، بوش می‌رود توی جانم. می‌نشینم توی ماشین. از همان یک گله جا که دارم، به زور با چند فرمان، ماشین را در می‌آورم. سی‌دی توی ضبط، خود به خود شروع می‌کند به خواندن. رضا یزدانی‌ست، می‌زنم روی بعدی، می‌رود روی فرخ‌زاد. دور می‌زنم و می‌اندازم توی کردستان. یک تکه از نیایش است که یکهو تنگ می‌شود برای تونل گمانم صدر. آن‌جا می‌زنم روی ترمز و بعد دوباره ماشین شتاب می‌گیرد. من شتاب می‌گیرم توی اتوبان. خروجی سرو را می‌گیرم. از سمت چپ همیشه ماشین‌ها با سرعت می‌روند سمت چهارراه. بی که رحم داشته باشند برای ماشینی که از راست، راهنمای چپ زده و می‌خواهد برود سمت چپ چهارراه. برای صدمین بار هم این یک تکه را انگار شانسی رد می‌کنم. می‌اندازم توی بلوار دریا. اولین چهارراه را می‌روم دست چپ، مطهری شمالی و بعد کوچه‌ی همیشگی. جلوی در، روی پل می‌ایستم و می‌روم بیرون و در را باز می‌کنم. در خانه هنوز از راه دور باز نمی‌شود. ماشین را پارک می‌کنم توی پارکینگ. می‌روم توی آسانسور، دکمه‌ي چهار را می‌زنم. کلید می‌اندازم. مامان نشسته و دارد بافتنی می‌بافد. بابا هم روی کاناپه دراز کشیده و دارد روزنامه می‌‌خواند. تلویزیون هم روشن است برای خودش. کفش‌ها را می‌آورم داخل و می‌گذارم توی جاکفشی. شال را برمی‌دارم از سرم، سلام می‌کنم و مانتو را در می‌آورم. برگشته‌ام خانه. 
چشم‌ها را باز می‌کنم. هنوز اینجا هستم.


23:39جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳لیلی
باید دوباره بنویسم. باید دوباره داستان بنویسم.


23:33پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳لیلی

خیلی فکر کردم چی بنویسم از این روزها. دیدم نمی‌شود. روزهای خوبی نیستند به لحاظ عدم تعادل ذهنی‌ای که دارم. رابطه‌ام روزهای بدی را می‌گذارند. یک روز پر از تردیدم و یک روز پر از ایمان. یک روز از این‌که این همه خودم را به کسی نمایانده‌ام، از خودم دلخور می‌شوم. غرورم را شکسته‌ام انگار. که این همه از ضعف‌هام گفته‌ام. که این همه احساس دیدن نشدن دارم با وجود همه‌ی این وقتی که به ظاهر طرف مقابل برام می‌گذارد. خیلی خسته‌ام. دوست دارم یک جایی بود که می‌شد دکمه‌ی استاپ همه چیز را بزنم و از نو شروع کنم. اما خب، به زودی سی ساله می‌شوم و هیچ جای درنگ نیست انگار. همه در سی‌ سالگی به این فکر می‌کنند که چه‌‌قدر درس خوانده‌اند، کجاها را دیده‌اند، عاشق شده‌اند یا نه، ازدواج کرده‌اند یا نه، بچه دارند یا نه، من اما به این فکر می‌کنم که تا سی سالگی‌ام، کی به معنای واقعی کلمه شاد بوده‌ام و خب، جواب مشخصی براش پیدا نمی‌کنم. شاید به جغرافیایی که ازش می‌آیم مربوط باشد. بالاخره ماها همه‌مان کودکی و بزرگ‌سالی احمقانه‌ای داشته‌ایم، توی یکی از ناسالم‌ترین جوامع رشد کرده‌ایم و هزار جور دیس‌اُردر و چمیدانم بیماری پنهان داریم. اما خب، گمانم یکی از دلایل شاد نبودن،‌خودم باشم. خودم که این همه این روزها نیاز به کمک دارد. خیلی بد است که آدم بگوید نیاز به کمک دارد؟ من دارم. خیلی زیاد. کمک نمی‌دانم روحی تا جسمی حتا. دارد امسال تمام می‌شود و چون هنوز شیکاگو خیلی خیلی سرد است، زمستان سر جای خودش باقی‌ست. شادی شاید با تمام شدن زمستان دوباره پیداش شود. نمی‌دانم.


22:15پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳لیلی

آن بیرون زمستان است. توی ذهن من هم انگار زمستان شده. مدام توش برف می‌بارد و یخ‌بندان است، باد شدید شیکاگو از آن بیرون راه پیدا کرده به ذهنم. یک جوری باید یک روزنه‌ی دیگر توی سرم پیدا کنم که این باد از یک راه دیگر بیرون برود. اما تا آن برف‌ها که نشسته آب شود، تا یخ‌ها بشکنند، خدا می‌داند چه‌قدر طول می‌کشد. 

بهار این‌جا دیرتر سر و کله‌اش پیدا می‌شود.


8:22چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳لیلی

یادداشتی نوشته‌ام در باره‌ی آخرین کتاب هاروکی موراکامی. البته یادداشت بر اساس ترجمه‌ی انگلیسی کتاب است. کنج‌کاوم بدانم ترجمه‌ی فارسی کتاب، چه بخش‌های حذف‌شده‌ای دارد و داستان چه‌طور لطمه ندیده است. 


0:42چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳لیلی

دو کیلو کم کرده‌ام و از کرده‌ی خود دل‌شادم. به مامان داشتم می‌گفتم که بابا شنید و از آن ور خط داد زد که:«چرا دو کیلو کم کردی؟» من هم بی‌هوا گفتم که:«می‌خواهم تغییر رشته بدهم. می‌خواهم بروم مدل بشوم.» مامان زد زیر خنده و بابا هم مثل همیشه حاضرجواب گفت:«که این‌طور، ان‌شالله در همه‌ی کارها موفق باشی!»