ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
7:14سه شنبه یکم مهر 1393لیلی

I felt hollow, like a bubble. I couldn't even feel scared. First, I just had this big desire of crying embracing me. I tried, but I couldn't even cry. As days passes, I feel I am losing something big from me. It feels like an amputation. It's like I am losing an important organ although I feel numb at the same time. I keep thinking about writing someday. I keep dreaming about throwing out every thing I don't want in my life and starting a brand new one. But at the end on the day, I see myself lying in my queen sized bed, with a lame t.v. show to watch and no words to share. That's sad. There is still me in my bubble


20:31دوشنبه سی و یکم شهریور 1393لیلی

با یک عکس‌هایی آشتی کردم. چند تا عکس بود توی آن هارد درایو قدیمی که از ایران آورده بودم. سراغ‌شان هم نمی‌رفتم. ترس داشت رو به رو شدن با خودم توی آن عکس‌ها. ترس داشت به یادآوردن حالم توی آن عکس‌ها. حالم‌ زیادی خوب بود توشان و هیچ‌وقت دیگر آن‌طوری نشد حالم. حال خوبی بود اما موقتی بود. مثل برگ‌های پاییزی این شهر سرد که تا چشم به هم بزنی، افتاده‌اند روی زمین.
این بار اما با عکس‌ها آشتی کردم. شجاعانه آن فولدر را باز کردم و به خودم توی عکس‌ها خیره شدم. چیزهای زیادی در من عوض شده بود. دیگر هیچ‌وقت آن خوش‌خیالی را به خودم ندیدم و خب، این یعنی گذشتن و عبور کردن از مرزهایی که آدم را عوض می‌کند. 
خوش‌حالم که چیزی برای ثبت شدن وجود داشت آن روزها و خوش‌حالم که دوباره رفتم سراغ‌شان. می‌شد فرسنگ‌ها فاصله‌ام را با خودم ببینم و اگر روزی بخواهم برای کسی تعریف کنم، می‌شود نشان بدهم روزهایی را که من هم خوش‌خیالی را مثل رقص لرزان آن برگ پاییزی روی شاخه، به جان و دل تجربه کرده‌ام. ماجرا این است که یک اتفاق‌هایی تلخ‌اند و مرورشان دردآور، اما قصه می‌سازند برای آدم و این‌طوری آدم قصه دارد برای تعریف کردن. آدم با قصه‌هاش است که ساخته می‌شود و من بی‌اندازه به جذابیت قصه‌هایی که باید ساخت، ایمان دارم.


20:18یکشنبه سی ام شهریور 1393لیلی

هیچ انتظار به خصوصی پیش از تماشای «چ» نداشتم. می‌دانستم فیلم به خصوصی نخواهد بود. اما از آن‌جایی که همیشه کارهای حاتمی‌کیا را دنبال کرده‌ام و یک جورهایی کودکی‌ام و حافظه‌ام از سینمای جنگ او پر شده، فیلم‌هاش را از دست نمی‌دهم.
حاتمی‌کیا اما این‌جا در «چ» قصه‌ی خوبی برای تعریف کردن دارد. قصه‌ای با موقعیتی جذاب. موقعیتی که توی سینمای جنگ ایران بهش پرداخته نشده. ماجرای پاوه و حضور کسی مثل چمران در آن شهر، کنج‌کاوی‌ کافی برای بخش به خصوصی خواننده یا بیننده دارد. اما دو چیز برای حاتمی‌کیا به گمان من مشکل‌ساز می‌شود. یکم این‌که او با مستندات سر و کار دارد، با تاریخ. چمران شخصیتی داستانی و ساخته و پرداخته‌ی ذهن حاتمی‌کیا نیست. «چمران» با «حاج کاظم» در «آژانس شیشه‌ای» فرق دارد. همین من که خیلی چیزی از جنگ نمی‌دانم، تصاویر چمران را در تلویزیون دیده‌ام، ازش این‌ور و آن‌ور شنیده‌ام، چه برسد به کسانی که خودشان بخشی از حافظه‌ی تاریخی جنگ ایران هستند، چه برسد به کسانی که در مورد «چمران» چیزهای زیادی می‌دانند. این‌جاست که تو وقتی دست می‌بری سمت موضوعی که زاده‌ی تخیل خودت نیست، باید حواست‌ات باشد که چه‌طوری ساخته و پرداخته‌اش می‌کنی. دومین مشکل حاتمی‌کیا همان کشش ویژه‌ی همیشگی‌اش است به ساختن آدم یا قهرمانی که در مقابل جمع قرار می‌گیرد. این قهرمان که خیلی می‌تواند دوست‌داشتنی‌ هم باشد، مثل بقیه فکر نمی‌کند. دیگران در مقابل او به اعتراض می‌ایستند و او اما حرف دیگری می‌زند. این تمایل همیشگی به ساختن شخصیت‌های مشابه برای موقعیتی که دیگر تخیلی و داستانی ِ صرف نیست، می‌تواند خیلی مشکل درست کند. از همه بدتر وقتی‌ست که شخصیت تو، صرفن یک شخصیت متفکر، ساکت، آرام و صلح‌جو باشد که پر از انفعال است. چمرانِ حاتمی‌کیا حتا نمی‌خواهد حیوانی را که دارد از درد می‌میرد و عذاب می‌کشد، خلاص کند. چمران حاتمی‌کیا کم است برای آن موقعیت. موقعیت بهش می‌چربد. در مواقعی که انتظار داری کاری بکند، دو کار می‌کند، یا سکوت می‌کند یا شعاری عمل می‌کند و شعار می‌دهد. شاخه گل می‌گذارد روی تفنگ. یا دزدکی می‌رود میان سپاه کردها و توی صندلی عقب ماشین فرمانده‌شان که به اصطلاح هم‌سنگرش در آمریکا بوده، جا خوش می‌کند و باز هم سکوت می‌کند. یا اگر حرفی می‌زند، بی‌فایده است. نمی‌دانم این‌که او جنگ نمی‌خواهد، او صلح می‌خواهد و از نظرش کشتن آخرین کار است، چه‌طور می‌تواند در غالب این رفتارها نمود یابد؟ مسأله این است که شخصیت در طول قصه باید کاری بکند. کسی مثل قهرمان حاتمی‌کیا اما انگار همیشه شرمنده است، بیش‌تر تمایل‌اش به بغل کردن آدم‌هاست، دست به شانه‌شان کشیدن و گفتن جملاتی که هیچ دیالوگ‌های خوبی نیستند. دیالوگ‌هایی که چیزی از شخصیت‌اش، گذشته‌اش و دلیل اصلی‌اش برای آمدن پاوه مشخص نمی‌کند. ما از گذشته‌ی او تنها شاهد فیلم‌هایی هستیم که در کنار دریا با همسر آمریکایی و چهار فرزندش دارد. غمی را می‌بینیم، اشکی را می‌بینیم توی آن فیلم وقت خداحافظی با خانواده‌اش، که بیشتر تصنعی جلوه می‌کند. چون از پیش‌زمینه‌های دیگر زندگی چمران، از ابعاد دیگر شخصیتی‌اش چیزی نمی‌دانیم.
تلخی ماجرا اما می‌دانید کجاست؟ این‌که در آخرین دقایق فیلم، چمران دیگر آماده‌ی شکست است، آماده‌ی سقوط که پیامی از خمینی همه چیز را عوض می‌کند. فرمانی از او صادر می‌شود که به ماجرای پاوه پایان دهد. ورق با پیام خمینی برمی‌گردد و آن‌چه از چمران می‌بینیم، اشک است و غم از دست دادن و جدایی از عزیزان‌اش. این فیلم به جای آن‌که «چ» نامیده می‌شد، به‌تر بود «خ» نامیده شود. خمینی از چمران بسیار پررنگ‌تر، عملی‌تر و کارسازتر ساخته می‌شود. خمینی‌ای که حضوری در فیلم ندارد به صورت فیزیکی اما بود و نبود‌ش مسیر داستان را عوض می‌کند، چیزی که از چمران حاتمی‌کیا برنمی‌آید.صحنه‌های هیجان‌انگیز فیلم ختم هم می‌شود به تعدادی جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری و تصاویر نیمه فجیعی از مجروج شدن و مرگ آدم‌ها که کمی پیش‌تر، میرباقری در «مختارنامه» تمرین کرده بود. با این تفاوت که «عرب‌نیا» به جای شمشیر، تفنگ به دست می‌گیرد و این‌جا کت و شلوار می‌پوشد.
سخت است. هضم چنین شخصیتی حتا اگر ساخته‌ی تخیل «حاتمی‌کیا» باشد، خیلی سخت است. ته قصه، فیلمی‌ست که مثل شخصیت چمران، پر از انفعال است، سرگردان است و تکلیف خودش را نمی‌‌داند.


6:50چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393لیلی

یک تکه‌ای دارد روز، یک تکه‌‌ی کاملن تکراری و معمولی. تکه‌ای که در آن من از آزمایش‌گاه به سمت دست‌شویی راه می‌روم و برعکس. دو مسیر پیش رو دارم. هر دو مسیرهای دوارند که یکی‌اش طبیعتن بلندتر است. توی این چند لحظه که به دست‌شویی یا در آزمایش‌گاه برسم، فقط و فقط صدای برخورد کفش‌هام را به کف زمین می‌شنوم. گاهی آن‌قدر بلند می‌شود که تمام گوشم را پر می‌کند. آن‌‌قدر بلند که مثل صدای ضربان قلبم می‌شود، فرکانس‌اش با فرکانس تپیدن قلبم یکی می‌شود و بعد انگار با هر بار گذاشتن پام روی زمین، احساس می‌کنم گوش‌هام دارند کر می‌شوند. یک تکه‌ای از روز هست که من توش کر می‌شوم و هیچ دوست‌اش ندارم.


20:10سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393لیلی

چی می‌توانم بهت بگویم؟ همین که دارم اشک می‌ریزم و تو خودت را نباخته‌ای، همین که به تمام انتخاب‌های پیش رو فکر می‌کنی، همین که وقتی می‌شنوم می‌گویی هر چه که من انتخاب کنم، انتخاب توست، همین‌که می‌گویی حاضری دوباره برگردی ایران و آن‌جا زندگی کنی با من، همین‌که این همه دوستم داری، همین‌ «همین‌ که»‌هایی که دیشب توی جانم پررنگ شده، نمی‌گذارند بمیرم.


0:39سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393لیلی

فکر می‌کنم. این روزها هیچ کاری جز فکر نمی‌کنم. به همه چیز گذشته نگاه می‌کنم و بخشی‌اش را به خاطر نمی‌آورم. به بخشی‌اش دوست ندارم برگردم، مثل آن بخشی که عاشق بودم و چیزی جز درد توی جانم حس نکردم. جز حسرت به دست نیاوردن چیزی که بیش‌تر شبیه وهم بود. بخشی دیگر از گذشته را چرا، دوست دارم و دلم براش تنگ شده. آن بخشی که هنوز به ضعف‌های خودم این همه واقف نبودم و می‌توانستم خیال‌پردازی کنم برای آینده. 

این روزها همه‌اش یا در گذشته‌ام یا در آینده. به سرنوشت آدم‌های خوب یا بد گذشته‌ام نگاه می‌کنم و سرانجام بخش بزرگی‌شان، ناراحتم می‌کند، نگرانم می‌کند که چه شد این همه اتفاق بد افتاد براشان؟ این همه گسسته‌گی و این همه ناامیدی چه‌طور سایه انداخته روی زندگی‌شان؟ دستم هم کوتاه است ازشان. یا عده‌ای را حذف کرده‌ام از زندگی‌ام یا عده‌ای ازم دورند و در ایران. فکر می‌کنم که چه‌طور می‌توانم این روزها را دوام بیاورم. به طرز دهشت‌باری تنهایی را حس می‌کنم این روزها. دلم پیش الف است و او حتا این‌جا را نمی‌خواند. خنده‌دار است، نه؟ من سابقن تمام روابطم بر اساس کلمه بوده و حالا آدمی که بهش دل‌بستگی‌ دارم حتا وبلاگم را نمی‌خواند. این شاید برای خودش یک امتیاز باشد. نه؟ آدم بنویسد برای غریبه‌ها یا غریبه‌ترها. از تنهایی می‌گفتم. یک پروژه‌ای استاد چینی‌ام دارد که امروز بهم گفته باید ظرف یک هفته نتایج‌اش را بهش بدهم. باید از یک نرم‌افزار تقریبن ناشناخته استفاده کنم برای مدل‌سازی نمی‌دانم چی چی. من؟ خیره می‌شوم به مانیتور و تلاش می‌کنم، واقعن تلاش می‌کنم که چیزی ازش بفهمم. اما فکر تنهایی می‌آید سراغم. آن ور بهانه‌گیرم، دل‌اش فرار می‌خواهد، دل‌اش قرار می‌خواهد از چیزی که آزارش می‌دهد. سهمم می‌شود بغض و تکرار این موضوع که من دانشجوی دکترا هستم دیگر و نمی‌شود بگویم که نشد، نمی‌شود که وقت نگذارم. به الف می‌گفتم چند روز پیش که بی‌چاره این استاد چینی من است که امیدش به این تنها دانشجوی دکتراش است که خیال می‌کند با تمام وجود این رشته را، این موقعیت را می‌خواهد و دوست دارد. این دانشجوی دکترا اما آخرین چیزی که می‌خواهد، همین دکتراست و خیره شدن به مانیتور.

تلخم، لبخندم نمی‌آید. فرندز می‌بینم و می‌خندم. تنها چیزی که به خنده‌ام وا می‌دارد. صدام بلند نمی‌شود. آرام‌ام بیش از حد. حوصله‌ي جمع را ندارم. یکی از معدود ایرانی‌هایی که تا به حال به خاطر میل به انزوا دیده‌ام‌اش، بهم می‌گوید که یک غمی دارم. خنده‌ام نمی‌گیرد. از این که یک غریبه هم غم مرا می‌بیند، حالم بد می‌شود. پسرک ازم خوش‌اش آمده بود. احساس کرده بود که من از آن دخترها هستم که عشق خرید نیستند و می‌شود باهام وقت بگذراند. من هم دوست داشتم. اما خیال کردم بی‌خودی امیدوارش می‌کنم. بهش گفتم که الف این‌جا نیست و دورم ازش. او هم دیگر سراغم نیامد. تنها بود او هم. دنبال هم‌صحبت می‌گشت. اما مثل این‌که دنبال کسی بود که الفی توی زندگی‌اش نداشته باشد. 

حالا این منم. همین لیلی که دل‌اش پر است از وزارت ارشاد و خبطی که کرده‌ در باره‌ی کتاب‌اش. همین لیلی که کلمات‌اش را، گم کرده اما هم‌چنان دل‌بسته‌ي کلمات است. همین لیلی که ابایی ندارد از این‌که اعلام کند همین حالا دارد اشک می‌ریزد و می‌نویسد. همین لیلی که درست برخلاف تمام مشکلات، برخلاف تمام بهانه‌گیری‌ها و بچه بازي‌هاش، می‌داند که سلامت پدر و مادر و خانواده‌اش، تمام چیزی‌ست که از خدا می‌خواهد و حاضر است همه چیز را به جان بخرد و آن‌ها سالم باشند. حالا این منم که دوباره عهد کرده‌ام بی‌پروا بنویسم توی وبلاگ. باید که این همه روزهای طولانی تنهایی، این همه سرگشتگی را بنویسم که یادم بماند چه روزها که از سر نگذراندم. با وهم یا بدون‌اش.


22:49یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393لیلی

نامه‌هاش دو دسته‌اند. یا معرفی کتاب برام می‌فرستد یا یک دسته‌ی دیگر با عنوان «لیلی». هر بار که اسم خودم را به فارسی می‌بینم توی نامه‌هام، ذوق می‌کنم. می‌دانم که برای من نوشته، فقط و فقط برای من. هر بار، یک چیزی از خودم را بهم توی نامه‌هاش نشانم می‌دهد که یادم رفته بود. نامه‌هاش یادآوری‌ِ فراموشی‌های من است. آینه‌ای کوچک که خودم را نشان می‌دهد، آن شکل از خودم که دیگر گم‌اش کرده‌ام. 
یک چیزهایی مثل این مثل بادی می‌ماند که تنهایی‌ام را می‌برد با خودش. یک چیزهایی مثل این است که آدم در غربت دوام می‌آورد. هر چند که دیگر رفاقت‌هایی مثل آن پیدا نشود. هر چند که یک گنج‌هایی فقط و فقط در خاک به خصوصی پیدا می‌شوند و همان‌جا می‌مانند.


4:31پنجشنبه بیستم شهریور 1393لیلی

همه چیز شبیه خواب است یا کابوس شاید. همین‌قدر می‌دانم که همیشه ممکن است چیزی توی این زندگی پیش بیاید که بدتر از پیش‌آمدهای گذشته باشد. همیشه انگار باید منتظر چیزهای غیرقابل پیش‌بینی باشی. 

بی‌اتکاترین روزهای جهانم را می‌گذرانم. عزیزانی دارم که جانم به جان‌شان بسته است و می‌دانم لیاقت‌شان بیش تر از گذراندن وقت و زندگی‌شان با دردسرهای من است. اما این که می‌گویم بی‌اتکا یعنی خودم، یعنی از آن دسته روزهایی را می‌گذرانم که در آن، هیچ اعتمادی به خودم ندارم، هیچ اتکایی به امروز یا فردام ندارم و کوچک‌ترین ایده‌ای به چیزی که جسمم می‌خواهد یا جانم می‌طلبد ندارم. 

سخت است نوشتن این روزها. چشم‌هام را که می‌بندم، کابوس هم‌چنان ادامه دارد. انتخاب خودم بوده این تنهایی. انتخاب خودم بوده این هجران. خودم می‌دانم. دارد می‌شود سی سالم اما و من مثل دختربچه‌های هفت ساله می‌مانم. با این تفاوت که کسی با نگاه کردن به من حجم این بی‌پناهی را نمی‌داند. پنهان‌اش می‌کنم تا می‌شود. اما یک جاهایی هم آن‌قدر کودکانه با آدم‌ها در میان می‌گذرام مشکلا‌ت‌ام را که خیال می‌کنم خودخواه‌ترین موجود جهانم.

دلم پیش دو تا از دوست‌هام است که حالا از هم جدا شده‌اند. یک زمانی فکر می‌کردم جز این دو نفر، کسانی را نمی‌شناسم که این همه برای هم ساخته شده باشند. حالا دیگر با هم نیستند و من به خودم نگاه می‌کنم و هر چه می‌بینم، ناامیدی‌ست. ناامیدی مطلق. تباهی. 

چه‌قدر خسته‌ام. دوست دارم روزها بخوابم. 


8:18جمعه چهاردهم شهریور 1393لیلی

حدود ساعت ده بود. نمی‌شد آن وقت شب با آن همه بار، تنها برگردم. سوار تاکسی که شدم، فهمیدم که ایرانی‌ست. به روی خودم نیاوردم اما. همان کلیشه‌های تکراری ترس آمده بود سراغم. فهمید که ایرانی‌ هستم. ذوق کرد. ازم پرسید آمریکا خوب است یا بد. نمی‌دانستم. به معنای واقعی کلمه نمی‌دانستم. گفتم خوبی‌ها و بدی‌هایی دارد. خوب و بد صرف نیست. یکی دو تا سوال کرد ازم و بعد ساکت شد. فهمیده بود دوست ندارم جواب بدهم. شاید هم فهمیده بود که دوست دارم حرف بزنم اما عقلم نمی‌گذارد. دم در خانه که رسیدیم، پرسید:«کمک نمی‌خوای؟» گفتم که نه. از میان انتخاب‌هام برای انعام، بیش‌ترین عدد را انتخاب کردم. بارها را بلند کردم و گفتم:«شب‌تون خوش.» او هم گفت:«شب خوش.»
برای ده دقیقه دیشب احساس کردم توی شب تهران، سوار تاکسی تلفنی شده‌ام. راننده باهام حرف زده و من براش قیافه گرفته‌ام. برای ده دقیقه توی شیکاگو، توی آمریکایی که نمی‌دانم خوب است یا بد، نبودم.


7:44چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393لیلی

شب اولی بود که دوش گرفتم توی خانه‌ی تازه. بس که گرم است و شرجی، بس که کولر ندارم و پنکه سقفی جواب‌گو نیست، با آب سرد دوش گرفتم. هنوز هیچ کدام از وسایل لازم را ندارم. نه تخت دارم، نه میز و نه صندلی. چمدان‌هام دورم رها شد‌ه‌اند روی زمین. یکی با دهان باز، یکی با دهان نیمه‌باز، بهم خیره‌اند که بروم لباس‌ها و خرت و پرت‌ها را بیرون بیاورم ازشان. تابستان ینگه‌ دنیا تمام شده، اما شرجی هوا هنوز شهریور بودن‌اش را به رخ می‌کشد. برای همین است شاید که من هنوز خسته‌ام و احساس می‌کنم کوه کنده‌ام. بس که این تابستان، تابستان پرماجرای دویدن‌ها و نرسیدن‌ها و تغییرهای بزرگ بود. راضی‌ام ازش در مجموع. راضی که یعنی از ده بهش می‌دهم شش و نیم. این میان دلم به وعده‌هایی پر است که شهر تازه بهم داده. با هر لحظه نگاه کردن بهش از شیشه‌ی‌ اتوبوس و رد شدن از جاها و ساختمان‌هایی که انگار پر از قصه‌اند. بهم وعده داده که جاهای خالی دلم را، جاهای خالی روحم را تا می‌تواند پر کند. از کار و محیط کار اگر دل‌زده باشی، باید که دل بدهی به محیط بیرون. یک طوری انگار باید این تعادل برقرار بشود. 
خلاصه این‌که سخت است آقا جان. سخت است. بعد از دو سال یک نیم‌چه زندگی‌ای برای خودم ساخته بودم. حالا دوباره دارم از نو می‌سازم و این کوچ خیلی با کوچ از تهران به این‌جا متفاوت است. راحتی‌های خودش و سختی‌های خودش را دارد دیگر. 
خوب یا بد، هر روز که بیدار می‌شوم توی این چند وقته بیش‌تر به این می‌رسم که زندگی بی‌نهایت جدی شده این روزها و باید یک طوری از این حال درش بیاورم. سخت است تنهایی. آدم دست‌تنها، وقتی گیر و گرفتار جدیت حوصله‌سربر زمانه می‌شود، سخت بشود آن خوشی‌هاش و ریشه‌هاش را پیدا کند. 
نمی‌دانم درست. شاید هم که سخت نباشد. فعلن که این پنکه سقفی بالای سرم مدام می‌چرخد و سرم را به دوران می‌اندازد. باید دست بکشم از نوشتن.


5:0جمعه هفتم شهریور 1393لیلی

امروز شد دو سال که از ایران رفته‌ام. برای خودم بیش‌تر از دو سال طول کشیده. چون خیلی سخت بوده، خیلی سخت گذشته. 

حالم، حال عجیبی‌ست. نمی‌توانم از حالم بنویسم. احساس می‌کنم با هر چه گفتن و قسمت کردن، دارم بخار می‌شوم. انگار که آدم‌ها هر چه بیش‌تر باهام باشند، به تباهی می‌روم و کنترل همه چیز را از دست می‌دهم. 

شیکاگو قشنگ است. مثل همه‌ی شهرهای بزرگ و خواستنی پر است از چینی و هندی و عرب. توی کلاس پر از هندی‌ست. من موسیقی هند را دوست داشتم اما این انگلیسی حرف زدن هندی‌ها روی اعصاب است. باعث می‌شود عضلاتم را منقبض کنم. مدام هم سوال دارند و ابراز فضل می‌کنند. یکی نیست بزند توی سرشان که بچه‌ جان به درس گوش کن و فیلان. 

آپارتمانم یا همان استودیوی کوچکم دوشنبه آماده می‌شود و من هنوز توی هتلم. از فردا شب می‌روم پیش زن و شوهری ایرانی که تا به حال ندیده‌ام‌شان. بودن در کنار آدم‌ها خفه کننده است. خیال می‌کنم باید نقش بازی کنم. خسته از نقش بازی کردن. خسته‌ام از همه تصنع که توی زندگی‌ام آمده.

دلم تنگ است برای نوشتن. دارم مریض می‌شوم گمانم.


6:5سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393لیلی

حال عجیبی دارم. یک شب دیگر این‌جا هستم و بعدش می‌روم. همه چیز گنگ و نامعلوم است برام. می‌ترسم؟ معلوم است که می‌ترسم. توی اتاق خالی‌ام که چشم باز می‌کنم، حال غریبی می‌رود توی جانم. فقط عکس گلشیری مانده به دیوار و آن ترمه‌ی سبز رنگ و عکس مامان و بابا. چشم که باز می‌کنم، انگار سال‌هاست از این اتاق رفته‌ام و خودم را توش تک و تنها نگاه می‌کنم. از چشم ناظر دیگری، از زاویه‌ی دید دانای کل.

دلم پیش الف می‌ماند. دلم پیش روزهایی که رنجاندم‌اش و روزهایی خندیدم‌ باهاش. روزهایی که ازش رنجیدم و روزهایی که توی بغل‌اش اشک ریختم. دلم پیش لیلی دو سال پیش می‌ماند، تنها، گیج، پر از شوق. 

خداحافظی با شهرها توی زندگی‌ام هیچ آسان نبوده. بوستون هم اضافه شد به شهرهای دوست‌داشتنی جهانم. اضافه شد به انزلی، بابلستان،‌ تهران، استانبول و نیویورک.