ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
22:15پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳لیلی

آن بیرون زمستان است. توی ذهن من هم انگار زمستان شده. مدام توش برف می‌بارد و یخ‌بندان است، باد شدید شیکاگو از آن بیرون راه پیدا کرده به ذهنم. یک جوری باید یک روزنه‌ی دیگر توی سرم پیدا کنم که این باد از یک راه دیگر بیرون برود. اما تا آن برف‌ها که نشسته آب شود، تا یخ‌ها بشکنند، خدا می‌داند چه‌قدر طول می‌کشد. 

بهار این‌جا دیرتر سر و کله‌اش پیدا می‌شود.


8:22چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳لیلی

یادداشتی نوشته‌ام در باره‌ی آخرین کتاب هاروکی موراکامی. البته یادداشت بر اساس ترجمه‌ی انگلیسی کتاب است. کنج‌کاوم بدانم ترجمه‌ی فارسی کتاب، چه بخش‌های حذف‌شده‌ای دارد و داستان چه‌طور لطمه ندیده است. 


0:42چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳لیلی

دو کیلو کم کرده‌ام و از کرده‌ی خود دل‌شادم. به مامان داشتم می‌گفتم که بابا شنید و از آن ور خط داد زد که:«چرا دو کیلو کم کردی؟» من هم بی‌هوا گفتم که:«می‌خواهم تغییر رشته بدهم. می‌خواهم بروم مدل بشوم.» مامان زد زیر خنده و بابا هم مثل همیشه حاضرجواب گفت:«که این‌طور، ان‌شالله در همه‌ی کارها موفق باشی!»


23:17جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳لیلی

در هفته باید سه جلسه‌ی دو ساعته بنشینم به سوال بچه‌ها جواب بدهم. معمولن جلسه‌ای یک یا دو نفر می‌آیند. دارم به این فکر می‌کنم که این کار را دوست دارم. همین‌که چیزی را که تا حدی خودم به‌اش وارد هستم، به دیگران حالی کنم. جوری که بشود با اعداد و ارقام سر و کار داشته باشد. جوری که بتوانم با سوال کردن از بچه‌ها به جواب برسم و خوش‌حالی فهمیدن راه حل و جواب را توی چشم‌هاشان ببینم. البته نه توی چشم همه‌شان! بعضی‌هاشان می‌آیند که من براشان مسأله را حل کنم و حاضر و آماده به جواب برسند. مدت‌های طولانی‌ست از زمانی که به دانشگاه رفتم، از این رشته خوشم نیامده، هیچ‌وقت  ازش لذت نبرده‌ام و خب وقتی لذتی در کار نباشد، انگیزه هم می‌رود پی کارش. از طرفی بارها به تغییر رشته فکر کرده‌ام، به این‌که این‌جا بروم سراغ رویاهام، اما حقیقت این است که همین جا هم برای این‌که نویسنده‌ی خوبی بشوی، آن هم میان این همه آمریکایی، کار سختی در پیش داری و حتا اگر راه را تا انتها بروی، باز هم ضمانتی برای آینده  و تأمین زندگی‌ات نیست. مگر این‌که بشوی جومپا لاهیری مثلن!

 برای اولین بار است بعد از مدت شاید یازده سال، بارقه‌هایی از امید در وجودم ایجاد شده برای کاری که می‌خواهم با این رشته بکنم. شاید بخواهم معلم یا چمیدانم مدرس دانشگاه بشوم. برام امیدبخش است. حتا اگر به عنوان یک خارجی، راه خیلی سختی پیش روم باشد.

باید ببینم. آن‌قدر ناامید بودم برای آینده‌ی کاری‌ام که حالا همین ایده‌های کوچک، همین بارقه‌ها می‌تواند کمی ذهنم را روشن کند.  


23:46جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳لیلی

از آن جمعه‌هایی‌ست که تقلا می‌کنم برای کار کردن، اما نمی‌شود. یک خط می‌خوانم و بعد رها می‌شوم جایی دور میان خاطرات. غریب است که از دیشب به شکلی کاملن متمرکز میان آرشیو این‌جا و نامه‌هام در رفت و آمدم و خب، طبیعی‌ست که ذهن آرام نمی‌گیرد. هر کاری می‌کنم که کار نکنم. زنگ می‌زنم به مامان. زنگ می‌زنم به الف. حرف‌ها تکراری هستند و نمی‌توانند جایگزین افکاری شوند که مغرم را می‌خورد. می‌روم فیس‌بوک. به محسن فکر می‌کنم و حال این روزهاش و این‌که چه‌‌قدر انگار گذشته از زمستان پارسال تا حالا که ندیده‌ام‌اش. به کتابم فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم با خبر خوشی که در باره‌ی مجوزش شنیده‌ام، خودم را خوش‌حال کنم. دوباره می‌روم فیس‌بوک. می‌روم توی ریدر و وبلاگ می‌خوانم. به یادداشتی که باید در باره‌ی کتابی بنویسم، فکر می‌کنم و باز کاری نمی‌کنم.

فردا شب مهمان دارم و بهانه دارم برای فرار و زودتر در رفتن از آلکاتراز و رسیدن به لیست خریدهام. وسایل سالاد می‌خواهم و مرغ، سینه و ران. خودم را مشغول نشان می‌دهم. اما مشغول نیستم. شده‌ام مثل پنجره‌ی خانه‌ای که به بزرگ‌راه مشرف است و ماشین‌ها از میان قاب‌اش دیده می‌شوند که با سرعت در عبورند، در خلاف جهت، با رنگ‌های مختلف، در زمان‌های مختلف. افکارم در رفت و آمدند و هیچ خروجی‌ای ندارند. 

باید بروم به فکر کار باشم. یک کپه برگه باید تصحیح کنم و برای یک امتحان بی‌مزه‌ی یک مرکز تحقیقاتی آماده شوم. برگه تصحیح کردن به‌تر است طبعن، چون جریان روان ماشین‌ها با این کار متوقف نمی‌شود و من کالری‌ای نمی‌سوزانم. 

گفتم کالری، یاد این ساندویچ نصفه‌ی مرغی افتادم که نیم ساعت پیش خوردم، سیصد و هفتاد کالری داشت طبق این اپلیکیشنی که روی گوشی‌ام دارم. نمی‌دانم چرا امروز با وجود این‌که کم‌تر کار کردم و کم‌تر سوزاندم، بعد از تمام شدن‌اش، باز دلم یک نصفه‌ی دیگر می‌خواست. پله‌برقی خراب بود. از پله‌ها که مثل همیشه تنها می‌آمدم پایین، به این فکر کردم که ساندویچ‌های نصفه‌ی جهان، به طور کل، خیلی چیزهای غمگینی هستند.


0:21جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳لیلی

21:59پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳لیلی

فکر کردم به این‌که چی بنویسم در داستان کوتاهی که می‌خواهم برای هم‌کلاسی‌های آمریکایی‌ام بخوانم. چیزی که آن‌ها خوش‌شان بیاید. چیزی که لااقل براشان جذاب باشد. دیدم همه چیز، از همه چیز می‌توانم بنویسم. از هر چیزی که در ایران برام اتفاق افتاده، از آن ساده‌ترین اتفاق‌های روزمره تا عجیب‌ترین‌شان برای خودمان، که ماجراهای جذابی هستند. 

اما به قول فرنگی‌ها برای «فروختن کارت به دیگران»، نمی‌شود زور بزنی که:«ببینید! من خیلی عجیب و غریب‌ام. از سیاره‌ی دیگری به نام ایران آمده‌ام.» 

دیدم از عشق هم اگر بخواهم بنویسم، آن‌قدر تلخ و اندوه‌بار می‌شود که به درد همان ادبیات داستانی کارگاهی هزار سال پیش خودمان می‌خورد، نه این‌ها که از بدترین شرایط با طنازی حرف می‌زنند و دوست دارند بخندند، بلند بلند بخندند. 

دیدم نمی‌شود وقتی ذهنم درگیر همین‌جاست، ذهنم درگیر رویدادهای انرژی‌بر همین‌جاست، از ایران بنویسم. شاید بشود از خودم در این‌جا بنویسم. از خودم که این‌جا مانده‌ام و راستش هنوز از تصمیمی که گرفته‌ام و عوارض‌اش دارم بهره‌مند یا متضرر می‌شوم. دیدم داستان خودم را بنویسم شاید. داستان خودم که مدت طولانی‌ست داستان ننوشته.


0:21سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳لیلی

به تابستان فکر می‌کنم. به آفتاب و درخشش پرقدرت نور، به گرما که روی پوست‌ام بنشیند و موهام که رهاشان کنم در باد. به پیراهن‌های خنک نخی و کفش‌های سبک و راحت. 

در واقع به هر آن‌چه که حالا نیست و ندارم، فکر می‌کنم!


22:12پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳لیلی

این گم‌گشتگی که می‌گویند، همین است؟ همین که آدم احساس کند یا ببیند با چشم‌های خودش که گم شده میان آدم‌ها، میان اتفاق‌ها و هیچ‌جوره پیدا نمی‌شود؟ چه‌طور است که آدم از دست رفتن تمام امیدهاش را به چشم می‌بیند؟ چه‌طور است که وقتی در ظاهر هیچ چیزی خراب نیست، وقتی در ظاهر همه چیز درست است، در باطن همه چیز این همه ویران است؟ 

تردید چه‌قدر ویران‌گر است. می‌تواند مثل سرطان باشد. رشد کند و آلوده‌ات کند. کاری هم نمی‌شود انگار از پیش برد. نه حرف زدن با دیگران کمک می‌کند، نه تنها ماندن و خلوت کردن و فکر کردن، و نه سفر رفتن. پس چی؟ پس چی قرار است آرامش بیاورد با خودش؟ پس چی قرار است آن اطمینان لعنتی بازنیافته را پیدا کند که به توی همیشه شکاک بگوید این‌جا را اعتماد کنی، این‌جا را رها کنی؟ 

این سرگردانی تا کی قرار است طول بکشد؟ چرا نمی‌شود که تمام بشود؟


0:13شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳لیلی

امروز مادرش برمی‌گردد ایران. شش ماه شد. باورم نمی‌شود. مادرش می‌گفت خیلی زود گذشته. من هم گفتم که خیلی. اما دروغ گفتم. خیلی بیش‌تر از شش ماه گذشته برای من این چند وقته. سه ماه تابستان و بعد سه ماه پاییز، غوغایی داشت برای من. انگار آن‌قدر اتفاق توش افتاده که حس می‌کنم، یک سالی شده، یا بیش‌تر.

فردا می‌آید پیش من. توی دلم، توی سرم پر از صداست. صداهایی که مدام سوال می‌کنند و من در تمام این مدت، تلاش کرده‌ام یا نادیده بگیرم‌شان یا به‌شان جواب بدهم. اما از میزان بلندی صداها کم نشده. هستند هنوز، به قوت قبل. 

این روزها غمگین‌ام. واضح‌ترین کلمه‌ای که می‌شود برام در توصیف حالت‌ام نوشت، همین است. و اگر کسی بگوید چرا، قطعن نباید روم بشود که بگویم. چرا که دلایل من برای غمگین بودن، محکمه‌پسند نیستند، کافی نیستند و غیرقابل پذیرش‌اند. دلم می‌رود پیش مادر دوستم که این روزها توی بیمارستان است. دلم پیش میم است که نگران مادرش است و البته کاری هم از من ساخته نیست جز چند پیام گاه و بی‌گاه وایبری. همین‌ها را که می‌بینم و می‌شنوم، باید که ناله کردن را کنار بگذارم. اما نمی‌دانم چه‌طور بذر دائمی این غم لعنتی توی جانم کاشته شد و همین‌طوری دارد بار می‌دهد. 

می‌خواهم خورشت آلو اسفناج درست کنم براش فردا که می‌آید. مانده بیبی اسفناج که بخرم، آب‌لیمو، و چند تا چیز دیگر. همین که بیاید،‌خوب است. همین که باشد چند روز و بماند کنارم، خوب است. همین باید کافی باشد برای خوش‌حال بودن. نه؟


9:42جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳لیلی

یک: امشب خیلی فکر کردم به گذشته. هی گشتم دنبال یک خاطره‌ی خوب برای تعریف کردن. نه خاطره‌ای که صرفن بامزه باشد، خاطره‌ای که آدم برای این‌که دیگران را توش سهیم کند، هیجان داشته باشد. دیدم زوری نمی‌شود نوشت. همان قانون نانوشته‌ی قدیمی.
دو: بلاهت برخی آدم‌ها در شبکه‌های مجازی، در فیس‌بوک و وایبر، جدای این‌که دل‌زده‌ام می‌کند از این‌که اصلن سمت آدم‌ها بروم، کمی امیدوارم می‌کند به خودم. به خودم که مدام نادیده‌اش می‌گیرم و ضعف‌هاش را پررنگ می‌کنم. با چشم باز به بلاهت ِآدم‌ها خیره می‌شوم و مثل همیشه به سکوت و فاصله گرفتن می‌رسم. لحظه‌ای شاید به خودم می‌بالم که این همه بلاهت‌ام را توی چشم همه جار نمی‌زنم که ازش احساس غرور هم بکنم.
سه: فکر کردم که مثلن چی بشود رزولوشن سال جدید میلادی‌ام، چیزی در مورد کار و درس به ذهنم نرسید. ندارم چیزی براش قطعن. این‌قدر می‌دانم که این راه، همان‌قدر راه من است که حالا مثلن نوشتن، یا چیزی شدن. پس تصمیم گرفتم به تصمیم دیگری برای سال تازه فکر کنم. تصمیمی کاملن شخصی و نه لزومن خاص. تصمیم گرفتم یاد بگیرم امسال. هر چیز تازه‌ای را که ممکن است، یاد بگیرم. و این جدای خواندن و نوشتن است البته. یاد گرفتن از درست کردن غذاهای تازه تا رقص یا چمیدانم مواجهه با آدم‌ها و اتفاقات تازه. خیلی خیلی کار سختی‌ست برای من. چون باید با این رکودی که دچارش شده‌ام، بجنگم و فقط خدا می‌داند جنگ‌جویی که مدام دارد با دشمن فرضی می‌جنگد، خیلی خیلی سخت است براش مواجهه با دشمن واقعی یعنی همان ترس و محافظه‌کاری.
چهار: نگران کسی هستم و اتفاق بدی که برای برادرش افتاده. به‌اش نزدیک نیستم اما خدا می‌داند که نگران‌اش هستم و هی خواستم چیزی بنویسم از این دست اتفاق‌های ناگوار و ناخوش‌آیند و این‌که توی این جور مواقع باید چه کار کرد با زندگی واقعن، که چه‌طور می‌شود صبور بود. اما خب، ننوشتم. خام‌ام در این جور مواقع و همان به‌تر که سکوت کنم و آرزوی روزهای به‌تر داشته باشم برای برادرش، خودش و خانواده‌اش در دلم. 
پنج: هیچ چیزی جای خانواده را نمی‌گیرد. این را هر روز بیش‌تر می‌فهمم. وقتی به عکس مامان و بابا نگاه می‌کنم یا هر چند وقت یک بار به دیدن هستی می‌روم. خانواده تو را نقد نمی‌کند، اگر هم نقد کند، با همان زبان تند و شاید منتقدش مدام می‌گوید که دوست‌ات دارد. مدام می‌گوید که پشت‌ات است. خانواده همه چیز است. همه چیز برای من.
شش: مدتی‌ست به طرح رمان دوم‌ام فکر می‌کنم. این را این بار شجاعانه می‌گویم که خیلی سخت بود نوشتن رمان اول، شجاعانه می‌گویم که وقت گذاشتم براش حسابی و این دومی، خیلی خیلی ترسناک‌تر است. تا حالا یک کلمه هم روی کاغذ ننوشته‌ام. اما دارم مدام توی ذهنم با اتفاقات و شخصیت‌هایی که ممکن است برای خودم جالب باشند، کلنجار می‌روم. هنوز به جایی نرسیدم اما می‌رسم. باید که برسم. زنده ماندن‌ام به این بسته است که بنویسم.
هفت:از زمستان خیلی بیزارم. از زمستانِ منفی سی درجه‌ی سانتیگراد خیلی بیش‌تر. مطمئن هستم زمستان هم دل خوشی از من ندارد. به جهنم!


22:13سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳لیلی

زمستان شیکاگو آغاز شده. زمستان سرد، زمستان بی‌رحمی که شوخی ندارد باهات. دیشب که از ساختمان فرودگاه بیرون آمدم و منتظر تاکسی بودم، وقتی برف می‌بارید و خیره بودم به تاکسی‌ها با شیشه‌های یخ زده و سفید شده از برف که خالی نبودند، وقتی دست‌هام داشت یخ می‌‌زد، به این فکر می‌کردم که این همه قصه‌ی تصادفی، این همه سرنوشت غیرقابل پیش‌بینی، این همه ماجرا و آدم‌ها که دارند توی جاهای گرم و سردِ دنیا زندگی می‌کنند، باید برای خداوند خیلی جذاب و سرگرم‌کننده باشد.