یک چیزی توی این زندگی لعنتی هست. یک چیزی هست که سر صبحی بیمیل میکشاندت تا میدان فردوسی، ورٍ دل حیکم، ساعتها مینشاندت پشت یک مانیتور و مجبورت میکند به چیزهایی زل بزنی که دوست نداری، مجبورت میکند به سوالهایی جواب بدهی که دوست نداری، مجبورت میکند داستان کوتاهت را حتی توی شلوغی و رفت و آمد و توی خوابآلودگی بعد از نهار تمام کنی، بعد سر شبی ساعت حدود هشت و نیم میکشاندت خانه، بعد بیمیلتر و خستهتر از فکرها و خیالهای تمام نشدنی که توی تنهاییهای تصادفیات یا حضورت در میان جمع همانطور به قوت خودش باقی میماند، میآوردت توی اتاق. جایی که یک لحظه شاید پیش خودت فکر کنی که :" دیگر تمام شد. فردا را نمیروم. امشب شب آخری بود که به روش دیگران زندگی کردم" یا لحظهای پیش خودت فکر کنی که:" این من هستم؟ این کیست که در تمام طول این روزها دوام آورده؟ دیگر تمام شد. فردا را دوام نمیآورد"
حالا میفهمم که همان چیز این زندگی لعنتی است که وقتی احساس خالی شدن که نه اطمینان خالی شدن داری، به سرت میاندازد یک سیدی تصادفی برداری و بگذاری. سیدی تصادفی شاید "ماه و مه" حسین علیزاده از آب در بیاید که با شورانگیزش تمام آنچه تا به حال ساختهای یا تو را ساخته فرو میریزاند. یا شاید "آن و آن" حسین علیزاده باشد، با آن سه تار ویرانکنندهاش و آن ریزهای سر ناخنی که حدادی میکشد به پوست سازش انگار که صدای هری ریخته شدن دلت را شنیده باشی به وضوح. همان چیز این زندگی لعنتی است که درست آخر شبی وقتی قطع امید کردهای از این آدمی که فاصلهها دارد با آدمی که هستی، یکهو آن آدم را میکند همان کسی که باید باشد. یکهو زندگی میشود درست همان نیم ساعت که سکوت فقط و فقط با اینها با این صداها شکسته میشود. همان چیز این زندگی است که دوباره میسازدت برای فردا. آن وقت است که چشم باز میکنی و میبینی تو هنوز زندهای. شبهای زیادی خوابیدهای و بیدار شدهای و رفتهای و آمدهای.آن وقت است که تو نه جرات تمام کردن این زندگی را داری و نه دلت میآید شبی دیگر را بدون این نیم ساعت از دست بدهی. حالا رفتن و تمام کردن هر چهقدر آن خستگیها و عذابها و رنجها را کم بکند، بکند.حالا هر چند بدانی این بیشتر شبیه یک بازی کودکانه است.باشد.خب به جهنم...
