تبليغاتX
عروسک کوکی

عروسک کوکی

 

یک چیزی توی این زندگی لعنتی هست. یک چیزی هست که سر صبحی بی‌میل می‌کشاندت تا میدان فردوسی، ورٍ دل حیکم، ساعت‌ها می‌نشاندت پشت یک مانیتور و مجبورت می‌کند به چیزهایی زل بزنی که دوست نداری، مجبورت می‌کند به سوال‌هایی جواب بدهی که دوست نداری، مجبورت می‌کند داستان کوتاهت را حتی توی شلوغی و رفت و آمد و توی خواب‌آلودگی بعد از نهار تمام کنی، بعد سر شبی ساعت حدود هشت و نیم می‌کشاندت خانه، بعد بی‌میل‌تر و خسته‌تر از فکرها و خیال‌های تمام نشدنی که توی تن‌هایی‌های تصادفی‌ات یا حضورت در میان جمع همان‌طور به قوت خودش باقی می‌ماند، می‌آوردت توی اتاق. جایی که یک لحظه شاید پیش خودت فکر کنی که :" دیگر تمام شد. فردا را نمی‌روم. امشب شب آخری بود که به روش دیگران زندگی کردم" یا لحظه‌ای پیش خودت فکر کنی که:" این من هستم؟ این کیست که در تمام طول این روزها دوام آورده؟ دیگر تمام شد. فردا را دوام نمی‌آورد"
حالا می‌فهمم که همان چیز این زندگی لعنتی است که وقتی احساس خالی شدن که نه اطمینان خالی شدن داری، به سرت می‌اندازد یک سی‌دی تصادفی برداری و بگذاری. سی‌دی تصادفی شاید "ماه و مه" حسین علیزاده از آب در بیاید که با شورانگیزش تمام آن‌چه تا به حال ساخته‌ای یا تو را ساخته فرو می‌ریزاند. یا شاید "آن و آن" حسین علیزاده باشد، با آن سه تار ویران‌کننده‌اش و آن ریزهای سر ناخنی که حدادی می‌کشد به پوست سازش انگار که صدای هری ریخته شدن دلت را شنیده باشی به وضوح. همان چیز این زندگی لعنتی است که درست آخر شبی وقتی قطع امید کرده‌ای از این آدمی که فاصله‌ها دارد با آدمی که هستی، یکهو آن آدم را می‌کند همان کسی که باید باشد. یکهو زندگی می‌شود درست همان نیم ساعت که سکوت فقط و فقط با این‌ها با این صداها شکسته می‌شود. همان چیز این زندگی است که دوباره می‌سازدت برای فردا. آن وقت است که چشم باز می‌کنی و می‌بینی تو هنوز زنده‌ای. شب‌های زیادی خوابیده‌ای و بیدار شده‌ای و رفته‌ای و آمده‌ای.آن وقت است که تو نه جرات تمام کردن این زندگی را داری و نه دلت می‌آید شبی دیگر را بدون این نیم ساعت از دست بدهی. حالا رفتن و تمام کردن هر چه‌قدر آن خستگی‌ها و عذاب‌ها و رنج‌ها را کم بکند، بکند.حالا هر چند بدانی این بیشتر شبیه یک بازی کودکانه است.باشد.خب به جهنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:29  توسط لیلی  | 

گاهی نباید از بعضی آدم‌ها پرسید:" چی شده؟" یا "چت شده؟". نباید بروی بالای سرشان و تا نگویند چرا درهمند تن‌هایشان نگذاری. گاهی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که وقتی زندگی بدی هم ندارند، می‌روند توی لاک خودشان، که وقتی نشسته‌اند توی اتاق کنار همکارهایشان دوست دارند لحظه‌ای به آن درخت چنار لخت سر چهارراه خیره شوند و یادشان برود که کجا هستند، چرا آن‌جا هستند. گاهی آدم‌ها خیلی غیرمعمول‌تر از آدم‌های عادی حالشان بد می‌شود. گاهی هیج‌جوری به هیچ وسیله‌ای نمی‌شود بهشان نزدیک شد. و کاش که بهشان نزدیک نشوی و بگذاری توی جمع همان چند لحظه که می‌خواهند تن‌ها باشند تا نمیرند.
یا گاهی بهتر است وقتی بعضی از همین آدم‌ها می‌آیند و بعد از شب‌های متوالی دیروقت برگشتن دراز می‌شوند روی کاناپه اصرار نکنی آن اتفاقی را که آن‌ها را به هم ریخته تعریف کنند. چون شاید اصلا چیز تعریف‌کردنی وجود نداشته باشد. چون شاید اصلا تمام درد این آدم‌ها همان تعریف‌نشدنی بودن اتفاقی‌ است که آن‌ها را به هم ریخته و حالا به این روز درآورده.
گاهی از بعضی آدم‌ها نباید انتظار زیادی داشت. باید گذاشت توی لحظه‌هایی خاص از روز بروند توی لاک خودشان، سرشان را خم کنند و خودشان را پنهان. شاید که دوباره بشود رگه‌هایی از زندگی عادی را توی چشم‌هایشان پیدا کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:0  توسط لیلی  | 

چشمم به موزاییک‌های زیر پایم بود. جمعه ظهری از شرکت برگشته بودم و یک‌راست آمده بودم این‌جا. صدای توی گوشم بلند و بلندتر می‌شد و سرم بیشتر تیر می‌کشید.به این فکر کردم که این مرثیه خوانی توی مراسم ختم یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌های ممکن است که توی عزاداری‌ها و ختم‌های ما شده یک بخش غیرقابل حذف. هر چه غم و بدبختی صاحب‌عزا زیاد است، زیادترش می‌کنند و می‌زنند به صحرای کربلا. 
چشم‌هایم داشت از بی‌خوابی سنگین می‌شد که مامان گفت:" فرزانه اومد" سرم را بلند کردم. دیدمش که داشت با چند نفر روبوسی می‌کرد. موهایش خاکستری از شال سیاه بیرون آمده بود. لبخند از لبش جدا نمی‌شد. احساس عجیبی داشتم. دنبالش کردم با نگاه. یک جایی آن پشت‌ها توی ردیف‌های آخر نشست و گم شد.
برگشتنی توی جمعیت زن‌هایی که داشتند از هم خداحافظی می‌کردند، بهش برخوردیم. مامان که باهاش روبوسی کرد، باهاش دست دادم. احساس عجیب‌تری بود وقتی دیدم در فاصله‌ی نیم‌متری‌ام ایستاده. زنی که روزهای زیادی از زندگی‌ام روزهای زندگی‌اش را تصور کرده بودم. کودکی‌اش را، بی‌مادری‌اش را، بزرگ شدنش را، آشنایی با عشقش را که حالا یکی از بت‌های داستان‌نویسی‌ام است، زندگی کردنش را با مردی که بیست و یک سال از او بزرگتر بود، لحظه لحظه بودنش را با داستان‌نویسی که به طور حتم در زندگی روزمره‌اش به بزرگی و بی‌نقصی داستان‌هایش نبود. زنی که همیشه شکل یک معمای بزرگ توی ذهنم آمده و رفته و همان‌قدر مثل همیشه معما باقی مانده.
بهش که گفتم خیلی دوست داشتم ببینمش و این‌جا جای خوبی برای دیدار نبوده شاید، لبخندش تلخ شد یک لحظه‌ی خیلی کوتاه و گفت:" این روزها همه همو توی این جور جاها می‌بینیم، توی این جور جاها یا توی تظاهرات" خندیدم الکی. از آن خنده الکی‌ها. از آن خنده الکی‌ها که طعم لبخند توی صورتش را داشت.
احساس عجیبی دارم. این که آدم روزی تصادفی با آدمی که وقت‌های زیادی توی خیالش شکل داده برخورد کند. ولع سوال‌هایی که توی ذهنش هست را فراموش کند و سعی کند توی شلوغی و رفت و آمد آدم‌های سیاهپوش اطرافش لبخند بزند و سعی کند آن تصویر را تا همیشه توی چشم‌هایش نگه دارد.
امشب وقتی به عکس گلشیری که روی دیوار اتاق است، نگاه کردم، جور عجیبی احساس کردم همین‌طوری بی‌هوا، همین‌طوری بی‌دلیل بهش نزدیک‌ترم. امشب بیشتر و بیشتر توی اتاق حسش کردم. و حالا از این احساس و تمام این دیوانگی خوشحالم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:57  توسط لیلی  | 

از بعضی چیزها باید نوشت. از چمران ساعت ده شب، وقتی یک مجموعه‌ی انتخابی خوب از ابی گذاشته باشم. باهاش فریاد بزنم و بخندم همین‌طوری الکی. از رانندگی شبانه که دلم برایش تنگ شده بود. از روز خوبی که گذشته و اشکی که سرانجام برگشتنی می‌آید و خط چشمم را پخش می‌کند.
باید از تو بنویسم که بعد از پنج سال همان‌قدر خوبی، هستی، همیشه‌ای. از یادآوری خاطراتم با تو که همه خوبند، دوست‌داشتنی‌اند. از این گاه و بیگاه قدم زدن‌ها که یک انرژی عظیم بهم می‌دهد. از این دوستی‌ که همیشه سر جای خودش مانده، کم‌تر که نه زیادتر شده و همیشه پناه خوبی بوده برای هر دویمان. از تو که هیچ وقت نشد بهت دروغ بگویم و سرآخر از دیر گفتن تمام حقیقت پشیمان شده‌ام. از تو و روزهای خوبی که داری. از خودم که چه خوشحالم برایت. از خودم که چه امشب آرامم.
از بعضی چیزها هر چقدر کوتاه هم که باشد باید نوشت. باید نوشت تا ثبت شود. تا خوب ته‌نشین شود که روزی روزگاری یادت نرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:40  توسط لیلی  | 

 

آفتاب کم زور، ماسیدن قطره‌های سربی باران روی شیشه‌ها، صدای بوق ماشین‌ها، سرخ شدن چراغ راهنما که از پنجره پیداست.
سردم شد یک‌باره انگار. نوشتم روی یکی از کاغذهای روی میزم بی‌هوا:
It’s gonna be a long winter without you

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:19  توسط لیلی  | 

 

مادربزرگ،
گم کرده‌ام در هیاهوی شهر
آن نظربند سبز را
 که در کودکی بسته بودی به بازوی من.
در اولین حمله‌ی ناگهانی تاتار عشق
خمره‌ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست.
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت.

من چشم خورده‌ام
من چشم خورده‌ام
من تکه تکه از دست رفته‌ام
در روز روز زندگانی‌ام

حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:4  توسط لیلی  | 

این چیز کمی نیست که خیابان‌ها همان خیابان‌های شش سال پیش و دو سال پیش باشند، اما من دیگر آن آدم شش سال پیش و دو سال پیش نباشم. به قول تو که انگار من دیگر حتا آن آدم سه ماه پیش هم نیستم. انگار حالا که بروم جلوی آینه فرق کرده باشم با آدمی که هفته‌ی پیش خودش را توی آینه می‌دید.
شاید این از لج‌بازی‌ام باشد که هی دوست دارم همان دخترک نوزده ساله بمانم، با همان ترس‌ها. که باورم نمی‌شود خیلی از آن ترس‌ها حالا دیگر نیستند. که وقتی نُهِ شبی پیشنهاد می‌دهی برویم چرخی توی دانشگاه بزنیم، که وقتی تنها یک‌بار مقاومت می‌کنم و بار بعدی که تکرار می‌کنی، می‌گویم باشد برویم، که نگهبان دانشگاه بی‌که چیزی بگوید با وجود این‌که من شکل و شمایل دانشجوها را ندارم یک "بفرمایید" عجیب و غریب دوست‌داشتنی می‌گوید، که راه می‌رویم و می‌رویم سمت دانشکده‌ی مکانیک، که توی شب، توی روشنی چراغ‌ها و روشنی نارنج‌های روی درخت‌ها و نم باران که روی زمین است، میان راهرو‌ها و کلاس‌های حالا خالی ، یک لحظه به خودم، به خودمان می‌بالم که چه‌ دورم، چه دوریم از این فضا و تن‌ها چیزی که خوشحالم، خوشحالمان می‌کند شاید همان درخت‌ها باشد و پیچ میان چمن‌ها و آسمانی که همیشه‌ی خدا وسط تابستان هم نم‌دار است. همه‌ی این‌ها انگار یکهو خالی‌ترم می‌کند از تمام ترس‌ها. که انگار چه مغرورم به خودم که هیچ‌وقت مال این فضا نبودم. و حالا هم هیچ دلم برایش تنگ نشده. که برگشتنی جور خوبی می‌خندم، انگار یک چیزی را که جا گذاشته بودم، برداشته‌ام و دیگر چیزی نامرئی مرا به جایی، زمانی به خصوص در گذشته وصل نمی‌کند.
که باید بگویم. که نمی‌شود نادیده گرفت این پیاده‌روی‌های بی‌وقفه را که دو سه ساعته یک شهر را طی می‌کند. که این پیاده‌روی‌های شبانه هر بار با بار قبل فرق دارد. که این حرف‌زدن‌ها و دور افتادن‌ها از همه‌ی زمین و زمان و جهان جور عجیبی عالی است. که تمام این‌ چیزهای ساده است که مکان‌ها، شهرها را برای من کدگذاری می‌کند. که تمام چیزهای ساده است که مثل همان آینه است که خط سومی گفتم. انگار یکهو بهت می‌فهماند تو برخلاف تمام رنج‌ها و خیال‌ها و وهمی که روز به روز بیشتر و بیشتر با آن‌ها زندگی می‌کنی، پیش رفته‌ای. برخلاف شعر فروغ، فرو نرفته‌ای. و همه‌ی این‌ها یعنی هنوز می‌شود به اینی که هستی افتخار کنی و به خود دیوانه‌ات این همه سخت نگیری.

عنوان٬نام مجموعه‌ای است از بیژن نجدی


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:10  توسط لیلی  | 

 

شده‌ام مثل راننده‌های تاکسی. پول خرد که می‌بینم، ذوق می‌کنم! حالا در هر شرایطی که باشم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:39  توسط لیلی  | 

 

حالا یک چیزی را خوب می‌فهمم. حال خیلی از ماها در تمام طول زندگی از دو وضعیت خارج نیست:

یا خوب نیستیم

یا در حال ریکاور شدنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:42  توسط لیلی  | 

دیده‌ای یک‌ وقت‌هایی بعد از یک مدت شاید طولانی که خودت را گم کرده‌ای، فراموش کرده‌ای، نادیده گرفته‌ای یک اتفاقی، یک لحظه‌ای، یک تلنگر کوچک پیش می‌آید که بهت نهیب می‌زند که تو در واقع کی هستی، برای چی آمده‌ای توی این دنیا؟ دیده‌ای یک وقت‌هایی که باورت نمی‌شود و فکرش را نمی‌کردی از آن لحظه‌ی به خصوص لذت ببری، به طور ناگهانی جور عجیب و غریبی لذت می‌بری؟ دیده‌ای یک وقت‌هایی فکر کرده‌ای همین‌طور که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوی و از کودکی‌ات فاصله می‌گیری دیگر لذت کشف ناشناخته‌ها آن طور که سابق بر آن خوشحالت می‌کرده، راضی‌ات نمی‌کند، اما یکهو چیزی پیش می‌آید شکل وحی، شکل آن لحظه که هیچ دست تو نیست، به کودکی و آن معصومیت و لذت در کنج‌کاوی پرتاب می‌شوی و همه چیز برای مدتی مثل سابق می‌شود؟
امروز بعد از ظهر جور وحشتناکی دوباره شده بودم شکل لیلی قدیم. شکل آن آدم چهار سال پیش. یا شاید عقب‌تر. شکل خودم وقتی پانزده سالم بود. جور عجیبی بعد از حدود دوازده جلسه که از جلسات کارگاه داستان می‌گذشت و همه چیز همان شکل بی‌تفاوت و خنثای خود را داشت، احساس کشف و لذت داشتم. جور عجیبی انگار بهم وحی شده بود که من برای چی آمده‌ام توی این دنیا. همین حالا هم که دارم این‌ها را می‌نویسم باورم نمی‌شود توی این همه بی‌اتفاقی و خالی این روزها، ممکن باشد که چنین احساسی را تجربه کنم. انگار بعد از مدت‌ها غارنشینی رفته باشم جلوی آینه و چهره‌ی خودم را دیده باشم. تازه فهمیده باشم که اینی که توی آینه هست، منم. خود من.
حالا می‌فهمم که ادبیات به طرز فوق‌العاده عجیبی عشق اول خیلی از ماهاست. که در روزهای سخت یکباره پیدایش می‌شود. ادبیات پناه‌گاه همیشگی من است و حالا خوب باور کرده‌ام که درست در زمان‌هایی که حافظه‌ام از خودم و چیزهایی که به من مربوط است پاک شده، می‌شود به ادبیات پناه ببرم و دوباره به خاطر بیاورم. که حالا می‌فهمم آن عشقی که تمام وقت سر جای خودش برقرار است و گاهی در سکوت فرو می‌رود چیزی است که با چند وقت بی‌اعتنایی و بی‌تفاوتی کم‌رنگ نمی‌شود و یک‌باره همه چیز را دوباره بهم وحی می‌کند. شاید ادبیات تنها موجودیتی است که می‌تواند روزی را که خیلی بد شروع شده، به بهترین شکل، خوب خوب تمام کند.
این دوری خیلی طول کشید. اما می‌ارزید به تحمل رنجش، به انباشتن دردش و به بازنگفتن رازش.

* عنوان از سعدی است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:46  توسط لیلی  | 

 

... معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شدم در تو

یا تو گم شدی در من؟

ای زمان...

حسین پناهی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:25  توسط لیلی  | 

اردی‌بهشت است. آسمان از آن آسمان‌های دیوانه‌کننده‌ی دم غروب، بوی بهارنارنج مستت می‌کند. همین‌طوری الکی به جای این‌که تاکسی بگیری، شروع کرده‌ای از طولانی‌ترین مسیر ممکن قدم زدن تا خانه. تن‌هایی آن شب و عجله‌ای نیست برای تند راه رفتن. کتاب‌ها را که یک ساعت پیش جلو جلو نرسیده به روز تولدت بهت داده، گرفته‌ای توی بغلت.
"طبل حلبی" است و "ژان باروا". وقتش رسیده که دوباره خودت را تحلیل کنی. توی حیاط خلوت آتلیه‌ی نقاشی آقای میم دلت خواسته بود بزنی زیر گریه. شاید دلت از تمام تفاوت‌هایت با آدم‌های توی آن ساختمان جمع و جور و دوست‌داشتنی گرفته بود که یک ساعت نشده بلند شده بودی که بروی. که خودش هم فهمیده بود نمی‌گنجی آن‌جا توی آن فضا. آمده بود توی حیاط خلوت و خواسته بود که تا یک جایی برساندت. اما خب، وقت خوبی نبود برای این‌که بغضت را نگه‌داری. پس گفته بودی که آن‌جا بهش احتیاج دارند، که آن‌جا باید بایستد و حرف بزند و حرف و حرف. راهت را کشیده و رفته بودی. شاید آن موقع در جایگاه معلم و شاگردی دلش نیامده بود که راستش را بگوید. که حقیقت وجودی‌ات را نرسیده به روز تولدت وقتی که دارد توی چشم‌هایت زل می‌زند صاف و پوست‌کنده بگذارد کف دستت. شاید آن وقت اصلا دلش برایت سوخته بود. یا شاید برعکس، همین‌جوری ازت راضی بود.
برگشتنی روسری و مانتویت بوی سیگار می‌داد و بند آن کفش نارنجی رنگ مارک ریباک مدام باز می‌شد. هر بار خوب نمی‌بستیش و هی باز می‌شد و به تناوب همان‌طور که کتاب‌ها را توی بغلت نگه‌داشته بودی، می‌بستی‌اش. آن موقع دلت گرفته بود از این‌که هیج‌جوری راضی نمی‌شدی با جمع‌هایی که خیلی‌ها را راضی می‌کرد. دلت گرفته بود که نمی‌توانستی بیشتر و بیشتر با آدم‌هایی که دوستشان داری بمانی و به خاطر آن‌ها هم که شده فضای سنگین آن‌جاها را تاب بیاوری. خودت را محاکمه می‌کردی. اما فایده نداشت، از شکنجه‌ها که رها می‌شدی، باز خودت بودی که می‌رفتی سراغ کار و جرم سابقت. از نو شروع می‌کردی و نمی‌شد که تغییر کنی.
حالا دلت برای آن روز به خصوص خیلی تنگ شده. آن آسمان ابری و بوی بهارنارنج و اردی‌بهشت بی‌نظیری که همه‌ی شهر را توی یک کوچه‌ی به خصوص خلاصه می‌کرد. توی تو، کتاب‌های توی بغلت و فکرهایی که مال تو بودند و گام‌هایی که بی‌عجله برداشته می‌شدند. و در غروب جمعه‌ای که در متفاوت‌ترین شکل با آدم‌های آن شهر گذشته بود. تن‌هایی توی آن شهر کوچک گاهی به طرز وحشتناکی فوق‌العاده بود. حالت دلت برای تمام دیوانگی‌هایت توی آن شهر تنگ شده. جوری که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردی.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:2  توسط لیلی  |