X
تبلیغات
عروسکِ کوکی
امسال؟

امسال ایران نیستم. پیش مامان و بابا و بیش‌تر آدم‌هام نیستم. اما خوش‌حال‌ترم. رهاترم و شجاع‌تر حتا.




ارسال در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 توسط لیلی

آقای حافظ می‌خواند که آرزو می‌کند اگر روزی معشوق را فراموش کرد، روح‌اش را فراموش کند.

وقتی می‌خواند، دست‌هام از حرکت می‌ایستند.بس که این صدا را دوست دارم. این کلمات را.

 یک وقت‌هایی هم هست که آدم دل‌اش رویاها و آرزوهایی را می‌خواهد که زمانی برای خودش می‌ساخت. از آن عشق‌های سوزانی که توی قصه‌ها بود، دلش می‌خواهد. دوست داشتن اما قصه‌ی دیگری است. حقیقت است که حالا، درست حالا که دارم تمام جنبه‌های یک رابطه‌ی عاطفی جدی و عادی و دور از دیوانگی و ادا و اطوار را تجربه می‌کنم، می‌فهمم که یک جاهایی زندگی به هیچ وجه شبیه ادبیات و هنر نمی‌شود. ما فقط تلاش می‌کنیم زندگی را به آن‌ها نزدیک کنیم. تلاش می‌کنیم خودمان را توی این شعرها، ترانه‌ها و قصه‌ها پیدا کنیم و یک وقت‌هایی، درست زمانی که در می‌یابیم دوست داشتن، تابعی از متغیرهایی است که خیلی خیلی به واقعیت و دنیای آن بیرون بسته‌اند، می‌بینیم که گم شده‌ایم. پیدا نمی‌شویم دیگر. و از واقعیت گریزی نیست.



ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 توسط لیلی

شلوار صورتی جیغ دارم و پیراهن صورتی روشن، با لاک‌های صورتی. باد می‌رود توی موهام و به گردن‌ام می‌خورد. یک جور خوبی از بهار و آمدن‌اش خرکیفم. از این‌که دیگر خودم را مچاله نکنم و زیر چند لایه لباس پنهان نشوم و با چکمه‌های بزرگ و خیس راه نروم. از این‌که بتوانم چند دقیقه‌ای بنشینم روی نیمکت و چای‌ام را بخورم و چشم‌هام را ببندم و بگذارم آفتاب برود تا مغز استخوانم و تمام تنم را گرم کند.

از این‌که تابستان بیاید، اولین بار است که خوشحالم. از این که وقت کافی برای نوشتن و خواندن و راه رفتن و سفر کردن دارم. از این‌که تلاش کنم درد پام را که دیگر مزمن شده، فراموش کنم یا باهاش کنار بیایم. از این‌که دامن بپوشم و خیره بشوم به رودخانه و با وجودی که حسرت دارم برای ایران، برای تهران، برای مامان و بابا و دوست‌هام، برای تمام آن‌چه که من را من کرده تا به امروز، لبخند بزنم و بگویم ناشکری است اگر شکایتی داشته باشم. 

دارد کم‌‌کم می‌شود بیست و هشت سالم. بزرگ شدن چیز خوبی نیست. اما ازش گریزی نیست. شاید فقط بشود به تعویق‌اش انداخت. هر چه باشد، این تابستان، تابستان خوبی است. باور دارم. به این گرما باور دارم این بار. این را فقط کسی که در سرمای منفی سی درجه زندگی کرده، درک می‌کند و نه هیچ‌کس دیگر.



ارسال در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 توسط لیلی
آن چهار زنی را که پس از مرگ عبدالحلیم حافظ، خودشان را از بام پرت کردند و کشتند، خیلی خوب درک می‌کنم.


ارسال در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 توسط لیلی

چی‌کار می‌توانم بکنم؟

خیلی فکر کردم که بهت زنگ بزنم مثلن یا این‌که دوباره برات ای-میل بزنم که چرا دیگر نیستی؟ که باید غیبت‌ات را، نبودن‌ات را نه فقط از نامه ننوشتن برام، بلکه از نامه‌های دیگران مثلن آقای «سین» حس کنم که حتا به قول خودش برای صله‌ی ارحام هم نمی‌روی توی جمع.

راستش را بگویم؟ راستش را گفته‌ام به تو همیشه. تو نویسنده‌ای. خیلی نویسنده‌تر از خیلی‌ها. خیلی نویسنده‌تر و بی‌ادعاتر از خیلی‌ها. کلمات تو، وقتی می‌خواندی‌شان بلند، یا وقتی می‌دادی دستم و خودم می‌خواندم، تصویر داشتند، بو داشتند، یک مجموعه‌ای از موجودیتی داشتند که می‌شد لمس‌شان کرد. با داستان‌ات می‌شد زندگی کرد. با آن دخترک سرتق و افسرده و باهوش و تلخ، می‌شد نه فقط وقت خواندن داستان، که بعدترش زندگی کرد.

باز هم راستش را می‌گویم. که شاکی‌ام ازت. که عصبانی‌ام ازت. که این دخترک را رها کرده‌ای توی زمین و هوا. که مشغله‌ی این یک سال اخیر زندگانی‌ات، نگرانی‌هات، بدو‌بدو‌هات و ناامیدی‌هات و خبرهای بد، همه می‌توانند کوچک بشوند با نوشتن‌ات. همه می‌توانند کم‌رنگ بشوند با نوشتن‌ات. 

لام عزیزم، لام خوبم، از راه دور عصبانی و دل‌تنگ‌ام برات و نوشتن‌ات. بنویس. هر طوری شده، بجنگ. نباز. تسلیم نشو. می‌خواهم نه فقط به عنوان کسی که خودش هم یک چیزهایی می‌نویسد، نه به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان یک خواننده ازت خواهش کنم که این داستان را تمام کنی. 

یک بار زنده‌ایم، لام جانم. یک بار. داستان‌ات را آدم‌ها چند بار زندگی می‌کنند. 

باور کن. 



ارسال در تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 توسط لیلی

یک وقت‌هایی هم هست توی زندگانی که بی‌وقفه تصویر می‌آید توی چشم‌ات، صدا می‌آید توی گوش‌ات. کلماتی که کلمه نیستند، حرف نیستند، یک مشت حروف توخالی‌اند که کنار هم قرار گرفته‌اند تا آدم‌هاش بتوانند پشت‌شان توخالی بودن خودشان را پنهان کنند.

راستش؟ راستش را می‌گویم. یک وقت‌هایی هم هست توی زندگانی که خوشحالم فاصله گرفته‌ام از آدم‌های کلمه. آدم‌های کلمه‌های توخالی و پر از ادعا. آدم‌هایی که زخم می‌زنند و یادشان می‌رود این زخم‌ها آخر چه می‌کند با تصویر یا همان پرهیب بی‌معناشان. آدم‌هایی که سراسر ادعا و ادا هستند و سرآخر، کمی آن‌طرف‌تر از نوک بینی مبارک‌شان را نمی‌بینند. هم‌دیگر را تایید می‌کنند و دل‌شان به همین تاییدها خوش است.

گاهی خوشحالم از این که با این همه دوری و دل‌تنگی، دریافته‌ام که آن‌ چیزهایی که یک زمانی باعث می‌شد بر خودم ببالم و به دیگران فخر بفروشم، چیزهای بی‌اهمیتی هستند و خیلی چیزهای دیگر توی این زندگانی اهمیت دارد که من تا به حال ندیده بودم.

یک وقت‌هایی به معنای واقعی کلمه احساس خوش‌بختی می‌کنم که آلوده‌ی آدم‌هایی نشدم که یک زمانی خیال می‌کردم هر چه هست و نیست، آن‌ها هستند. 

همه‌ی این‌ها یعنی غربت. یعنی دوری. و این یعنی غربت، همه چیزش بد نیست.



ارسال در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط لیلی
آن شب که ماهی‌گیران تور انداختند،

من بی‌جهت در ساحل می‌دویدم،

چیزی را که گم کرده بودم، 

پیدا نمی‌شد.

ماهی‌ای در کار نبود.

یک مشت سیاهی بود و کمی هم سفیدی.

دریایی در کار نبود.

تو حقیقت نداشتی.


اردی‌بهشت نود و دو



ارسال در تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 توسط لیلی

این که بعد از چند ماه، بفهمی آدم‌هات که نه، عزیزهات چه سختی‌ها کشیده‌اند. چه دردسرها به خاطر تو حتا. به اسم تو حتا. و تو بی‌خبر مانده باشی از همه جا، نالان از همین دردهای دم دستی تکراری روزانه، خوشی زده باشد زیر دل‌ات، مشغول همین زندگانی تکراری ساده اما سیزیف‌وار.

این که بعد از وقت‌ها بشنوی که دقیقن چی به‌شان گذشته و تو حتا اگر می‌دانستی، هیچ کاری ازت برنمی‌آمده. همه‌ی این‌ها، مرور دوباره‌ی مکالمات گذشته، غر زدن‌های تو، سکوت آن‌ها و تکرار این جملات که:«درست می‌شود دخترم. اول‌اش سخت است. راحت می‌شود زندگانی.» و باز هم تکرار ناله‌های تو و سرانجام هیچ. سرانجام نبودن تو و بی‌خبری‌ات. بی‌خبری‌ات که بر آن‌ها چه رفته است.
همه‌‌ی این‌ها یعنی غربت. یعنی دوری.



ارسال در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 توسط لیلی
جدام از آدم‌ها. یک جا می‌ایستم میان‌شان و سکوت می‌کنم. آدم‌ها حرف می‌زنند، می‌خندند.من حرفی ندارم. چیز خنده‌داری به ذهنم نمی‌رسد.حرف‌هاشان برام خنده‌دار نیست. جالب نیست.

 تنهام. دوست دارم بروم یک گوشه دراز بکشم زیر آفتاب. گرما از کمرم بزند بالا تا توی سینه‌ام. چشم‌ها را ببندم و نسیمی به خوابم ببرد.



ارسال در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 توسط لیلی
یک وقتی هم بود که من رفته بودم سر فیلم‌بردای فیلم بابک. یک وقتی بود که مریض بودم و سرفه می‌کردم و همه داشتند توی اتاق سیگار می‌کشیدند و بابک می‌گفت:«دود را بدهید سمت لیلی!» یک وقتی بود که دود می‌‌آمد سمت من، سرفه‌هام بیش‌تر می‌شد و از شدت سرفه اشک‌ام می‌آمد اما به روی خودم نمی‌‌‌آوردم. می‌خندیدم.
یک وقتی هم بود توی این زندگانی، که آدم‌هام با بد و خوب این زمانه نمی‌خواندند و من دوست‌شان داشتم. 
یک وقتی بود توی این زندگانی که من قدرش را نداشتم شاید. هوم؟



ارسال در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 توسط لیلی

می‌آید سمتم که نشسته‌ام پشت میز تا مرد چاق پشت کانتر صدامان بزند و شامی بخوریم بعد از یک روز خستگی. خودم را مشغول کرده‌ام که نگاهش نکنم شاید. شاید چون عصبانی‌ام ازش. بی که بهش بگویم، عصبانی‌ام ازش. سکوت بدترین سلاح است. اما شاید آن‌قدر دلم گرفته که دوست ندارم کلمات باشند. دوست دارم ساکت باشم تا همه‌ی‌ جهانم ساکت شود.

 نزدیک‌تر می‌آید. لحظه‌ای می‌ایستد و بعد دست می‌کشد به موهام. چیزی نمی‌گویم. شاید چون نمی‌دانم چه باید بگویم. نزدیک‌تر می‌شود و می‌گوید:«من تو رو خیلی اذیت کردم این چند وقته.» شاید می‌آیم بگویم اذیت نمی‌داند چیست. نمی‌داند آزار دیدن چیست که به حرف‌های گاه و بی‌گاه خودش می‌گوید اذیت. نمی‌دانم چرا. اما قفل شده مغزم. کلمات نیستند. خیلی خسته‌ام از حرف زدن. می‌گویم:«دتس فاین.». بلافاصله می‌گوید:«دتس‌ نات فاین.». خم می‌شود و موهام را می‌بوسد.




ارسال در تاريخ جمعه سی ام فروردین 1392 توسط لیلی


خودم را گم کرده‌ام. خودم را یک جایی امروز من میان جنگل‌های تنک اما سبزی جا گذاشتم که بی‌هوا نشستم توی قطارش. قطار همین‌طوری می‌رفت. خلاف جهتی که باید می‌رفت خانه. آفتاب توی صورت‌ام بود و یک چیزی بهم می‌گفت این شبیه یک سفر است.

آدمی که برای همیشه یا لاافل برای مدتی نامعلوم مسافر است، چه‌طور دلش سفر می‌خواهد؟ و اصلن چه معنایی دارد این سفر براش؟ سفر از کجا؟ از خانه؟ وقتی خانه‌ای ندارد؟

چشم‌ام می‌رفت به مراتع و زمین‌های سبز بیس‌بال و آدم‌ها که گله به گله یا نشسته بودند زیر آفتاب درخشان حومه یا بازی می‌کردند یا پی کودکی می‌دویدند. 

قطار با فاصله‌ای نزدیک به خانه‌ها حرکت می‌کرد. نه چراغ راهنمایی بود و نه ایستی. انگار قرار بود همین‌طوری برود و من؟ من جادو شده بودم. دوست داشتم همان‌طور که چند دقیقه قبل یله داده بودم روی نیمکت ایستگاه، چشم‌ها را ببندم و قطار همین‌طور برود. 

خودم را گم کرده‌ام. خودم را مدتی است گم کرده‌ام و بس که خودم را زده‌ام به آن راه، آدم‌ها هم خیال می‌کنند این منم. اما این من نیستم. من خیلی دورتر از آنی هستم که می‌بینند. خودم را یک جایی امروز میان جنگل‌های تنک اما سبز آن مسیر اشتباهی، جا گذاشته‌ام.



ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 توسط لیلی

اسلایدر