ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
0:16سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴لیلی

فیلم «بهمن» ساخته‌ی «مرتضی فرشباف» را دوست داشتم. فیلم پر از قاب‌بندی‌های چشم‌نواز بود که از همان دقایق ابتدایی باعث شد خوشحال باشم که دارم در سالن سینما تماشاش می‌کنم. این آمیختگی خیال و واقعیت، فرم خوب و کنجکاوی‌برانگیز فیلم که با همین آمیختگی جور بود، آن قطعات شوپن و باخ که خوب کنار صداها و تصاویر دیگر فیلم قرار گرفته بود، حتا قصه‌ی ساده و پیش پا افتاده‌ی فیلم به گمان من مجموعه‌ای ساخته بود قابل قبول.
جاهایی اما هنوز ابهاماتی دارم که با وجود دوباره فکر کردن بهشان، برطرف نشده‌اند. بخشی از این ابهامات شاید برمی‌گردد به موضوع تابوی پسرِ «هما» در فیلم که انگار سازندگان مجبور بودند به طور مستقیم بهش نپردازند و این به فیلم لطمه زده بود. در بخش‌هایی هم انگار برای خود سازندگان، مرز میان رویا و واقعیت مشخص نبود و این به مخاطب درست منتقل نمی‌شد. 
کاش این روزها بیش‌تر از «بهمن» حرف زده می‌شد.

21:1چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴لیلی

مرد مسنی هست میان خدمه‌ی دانشکده، شاید هم‌سن‌های بابا باشد. گاهی می‌بینم‌اش با سطل‌های بزرگ آب و مواد شوینده و تی‌های بلند که از لبه‌ی سطل آویزان است. توی راهروهای خالی و بی‌رنگ دانشکده، صدای چرخ سطل‌هاش می‌پیچد وقتی قرار است به جایی برود که تمیزش کند. ساکت است و برخلاف دیگر خدمه‌ی دانشکده باهات خوش و بش نمی‌کند. توی چهر‌ه‌اش حال بی‌حالی‌ست. حال غم، حال کسالت.

حالا نشسته‌ام توی اتاق تی‌ای و منتظرم که دانشجوها بیایند سوالات ترمودینامیک‌شان را بپرسند. روز خلوتی بود. ذهنم درگیر کارم بود که جلو نمی‌رود و گره‌ای که توش ایجاد شده. شب تا صبح چند بار کابوس دیدم و بیدار شدم از نگرانی. همین‌طور که بالا و پایین می‌کردم صفحات دفترم را، دیدمش که آمد توی اتاق. دو تا میز گرد چوبی غیر از میزی که من پشت‌اش نشسته‌ام، این‌جاست. شروع کرد فیس‌فیس‌ شوینده پاشیدن به میزها و دستمال کشیدن و تمیز کردن در سکوت، انگار که من نیستم. به موهای خاکستری‌اش زیرچشمی نگاه کردم و قد خمیده‌اش. دلم مچاله شد. دلم هر بار که می‌بینم‌اش مچاله می‌شود. 


6:25چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴لیلی

صاحب چاق بار معروف شیکاگو «کینگستون‌ ماینز» بعد از حرف‌هاش که برای معرفی هنرمند بلوزکار بود، می‌گفت:«بلند شوید و تکانی به خودتان بدهید که تأثیر الکل در شما خودش را نشان بدهد.» امشب مستم از بوی چیزی که از ایران می‌آید، مستم از صدایی که آشناست و قلبی که تند تند می‌زند و اشکی که از درد دوری من می‌گوید. چه می‌شود گفت؟ چه می‌توان کرد؟ بلند شوم و به رقص در بیایم؟ شاید بیش‌تر و بیش‌تر مست شدم. شاید که لحظه‌ای پرواز کردم در عالم مستی و همه چیز لحظه‌ای آن‌قدر از حال روحانی به حال جسمانی مبدل شد که نفس‌هام به شماره بیفتد. 

عنوان از سعدی نازنین است. 


1:40سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴لیلی
7:41پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴لیلی

موهاش کوتاه بود و سیاه. خیلی خوب کوتاه شده بود، مرتب بود با آن جلوها که کجکی شلال می‌شد تا نزدیکی‌های چشم‌هاش و پیشانی‌اش را می‌پوشاند. پوست صورت‌اش سفید بود و چشم‌هاش سبز. از آن چشم‌روشن‌ها بود که موی سیاه پرکلاغی دارند، از آن زیباها. پلیور بافتنی و شلوار و چکمه‌ی سیاه پوشیده بود. بهش بیست و سه چهار ساله می‌خورد. دانشجوی فوق‌لیسانس نقاشی بود و تخصص‌اش رنگ روغن. لهجه‌اش آمریکایی نبود. شاید انگلیسی هم نبود. اما آن آخر جمله را جوری تمام می‌کرد که تو فکر می‌کردی از جایی در بریتانیای کبیر آمده. حرف زدن‌اش یک جوری از کلیشه‌های هر روزه‌ی دخترهای آمریکایی که می‌دیدی دور و اطراف‌ات فاصله داشت. 

برگه‌‌ای را گذاشته بودند جلوی همه و خواسته بودند در مورد عمیق‌ترین و شدیدترین احساسی که آخرین بار تجربه کرده‌‌ای بنویسی و به سوالات مربوطه جواب بدهی. این‌طوری بود که اول اسم احساس‌ات را می‌گفتی و بعد بهش از صفر تا صد یک عدد می‌دادی که شدت‌اش را نشان می‌داد. بعد یکی یکی باید جواب می‌دادی که کی این احساس را تجربه کردی و کجا بوده و چه کردی و چه گفتی و چه تفسیری از واقعه کردی و چه بادی‌لنگوئجی داشتی بعدش و باعث شد بعد از ماجرا چه کنی. به اشتراک گذاشتن چیزهایی که نوشته بودی، اجباری نبود. میم اما داوطلب شد. گفت که خیلی چیز جالبی قرار نیست بگوید، اما می‌گوید در هر حال! 

گفت بعد از یک ماهی که تلاش کرده و لب به الکل نزده، مردی که عاشق‌اش بوده باهاش تماس گرفته و گفته که می‌خواهد جمعه‌ی گذشته او را ببینید، در خانه‌اش. میم خوش‌حال بوده، سر از پا نمی‌شناخته تا این‌که همان روز جمعه چند ساعت قبل از قرار، مرد تماس می‌گیرد که قرار را کنسل کند. میم تا یک روز بعد منتظر بود که مرد دوباره تماس بگیرد و مدام با خودش فکر کرده که چه‌طور، چرا، مگر ممکن است؟ خبری از مرد نشده و میم هم که راه دیگری پیش رو نداشته، دوباره به الکل پناه می‌برد و با مرد دیگری می‌خوابد. 

این چیزها را که می‌گفت، چیزی درخشان توی رنگ سبز چشم‌هاش بود که هر لحظه ممکن بود از چشم‌ها سر بخورد و بیاید روی گونه‌های سفید اما نمی‌آمد، همان‌جا می‌ماند. بغض داشت اما به خودش مسلط بود. وقتی ازش پرسیدند، چه حسی را به طور شدید تجربه کرده، گفت احساس بی‌ارزش بودن داشته. که از خودش می‌پرسیده چرا عاشق آدمی شده که باهاش این‌طور رفتار می‌کند. که چرا حتا نمی‌تواند جذب مردهایی بشود که با میم نایس هستند. گفت دوباره بهش زنگ زده و مرد هم گفته که چیز خاصی نشده، هفته‌ی پیش فکر کرده میم را دعوت کند و جمعه نظرش برگشته. میم گفت حتا براش مهم نبود که او با کسی دیگر خوابیده. چه‌طور ممکن است؟

کسی چیزی در جواب نگفت. میم نفس عمیقی کشید، ساکت شد و به بقیه نگاه کرد. 

برگشتنی سر خیابان، وقتی از سرما صداهامان می‌لرزید و دیگر دیر شده بود، بهم گفت:«نمی‌دونم چرا هنوز این‌قدر دوست‌اش دارم. چرا ازش بدم نمی‌آد؟» لبخند زدم. خیلی می‌فهمیدم‌اش. اما من دیگر از آن سن  و سال بیست و سه چهار سالگی گذشته بودم و همه چیز برام شده بود خاطرات دور گنگ که خنده‌ام می‌گرفت ازشان. فقط بهش گفتم:«صبر داشته باش. زمان بهترین راه حله.» با آن چشم‌های سبز و کلاه منگوله‌دارش که دور می‌شد، حس می‌کردم خیلی حرف‌ها می‌شد بهش بزنم مثل یک زن سی ساله‌ی سرد و گرم چشیده و درد کشیده اما خودم از حرف‌هام و ژست باشعور بودنم خنده‌ام گرفت. میم تا وقتی توی آن نقطه ایستاده، خیلی از حرف‌ها بی‌مورد است. خیلی وقت‌ها آدم باید خودش بگذرد، خودش لمس کند و زندگی کند بعضی چیزها را، تا ببینید چی حقیقت است و چی مجاز. 

 


5:13چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴لیلی

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی‌ام دراندازد میان قلزم پرخون

فکر می‌کردم که چه به مولانا گذشته که برای مثال این غزل را نوشته است. آن‌جا که می‌گوید چه‌دانم‌های بسیار است، آدم فکر می‌کند به بی‌زمانی این آدم که دردهاش تمامی ندارند. هستند، نفس می‌کشند. دردهاش و عشق‌اش که امروز هم هست، امروز هم پیدا می‌شود. 


20:7دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴لیلی

صبح‌ها چیزی در گلوم است که باد می‌کند. بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود مثل حجم فراموشی‌اش که دارد وجودم را پر می‌کند از خاطراتی که کسانم را در خود داشتند. آن چیز باد کرده فشار می‌آورد به استخوان صورتم زیر چشم‌هام. فشار و فشار و بعد اشک است که می‌آید. میان جمع نمی‌شود گریه کرد. اشکه را با فشار دندان‌هام به هم مهار می‌کنم. اشکه دو سه میلیمتر می‌آید بیرون از چشم‌ها و همان‌جا می‌ایستد. نمی‌افتد. گیر می‌افتد. رها نمی‌شود. روزها زنده می‌مانم فقط چون شبی در کار است. 


8:24پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴لیلی

- عاشقش بودید؟ و هنوز هستید؟

- هنوز؟! نمی‌دانم این هنوز یعنی چه. چون عشق به نظرم انباشت تجربه‌های روزمره است و حضور فیزیکی آدم‌ها و نفس به نفس شدن با همدیگر در آن نقش مهمی دارد. لابد به آن چیزی که او بود، در آن سال‌ها، عشق می‌ورزم و الان دیگر نمی‌دانم عشق یعنی چه. چون برای من و گلشیری آغاز این رابطه آرام و پیوسته بود و همه‌چیز به تدریج کامل شد، نه با شعله‌های یک عشق آتشین. روزی که او به من پیشنهاد ازدواج داد، لابد همه‌ی فکرهایش را کرده بود و روزی که من پذیرفتم، لابد همه‌ی عوامل را در نظر گرفتم. او ۴۲ سالش بود و قاعدتاً دچار این احوالات نمی‌شد و من هم ۲۱ سالم بود اما از بیخ رمانتیک نبودم. برای هر دوی ما این رابطه یک چیز آنی و تحلیل‌رونده نبود. افت و خیز بود و کشف و شناخت که در طی سال‌ها برهم انباشته شد. اگر بشود گفت زندگی زناشویی موفقی داشتیم، شاید مرهون همین بود. 

گفت‌وگوی سعید برآبادی با فرزانه طاهری - کتاب هفته خبر - شماره‌ی ۸۰


21:15پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴لیلی

دیشب بعد از این‌که توی سرما با سماجت تمام رفتم مایکلز و یک قاب بزرگ بیست اینچ در شانزده اینچ گرفتم، مسحور وسایل و ابزار طراحی و کاردستی و خوشگلی‌های مغازه شدم و پاستیل‌خوران رفتم وال‌گرینز تا نان بخرم، دو ساعتی طول کشید که بتوانم سه دانه قاب را بزنم به دیوار. دیوار آپارتمانم بتنی‌ست و میخ توش فرو نمی‌رود. بیست تایی میخ را له و لورده و کج و معوج کردم تا بالاخره به هزار ترفند توانستم سه تا قاب با خط خوش را بزنم به دیوار. دیروز تنها روزی بود در چند ماه اخیر که آرام بودم، یعنی سعی کردم حواسم به فکرهام باشد و زود زود منفي‌ها را بیاندازم سطل آشغال و به زور به مثبت‌ها فکر کنم. برای همین هم بعد از این‌که کارم تمام شد، خیره شدم به قاب بزرگ جلوی چشم‌هام و شعر سعدی و خودم را بغل کردم و دست‌به‌سینه ایستادم و همان‌طور که می‌خواستم تمرین کنم به تکرار فکرهای خوب و متصور شدن رویاهام، دست‌های دیگری را دیدم جز دست‌های خودم و نفس‌هایی جز نفس‌های خودم را حس کردم. برای چند میلی‌ثانیه شاید اتفاق افتاد. آخرش لبخند زدم و روز تمام شد. 


7:5دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴لیلی

باید بتوانم خودم را کنترل کنم. باید تلاش کنم از احوالاتم برای آدم‌ها نگویم. باید سعی کنم صبورتر باشم. باید سعی کنم بیشتر با خودم حرف بزنم یا بنویسم. نوشتن می‌تواند نجاتم بدهد. من هنوز نمرده‌ام. 

امروز نیما سر کلاس ازم پرسید:«بزرگ شدی می‌خواهی چه کاره شوی؟» آریانا با تعجب به انگلیسی گفت:«او بزرگ شده! کار دارد.» نیما گفت که می‌داند توی دانشگاه هستم. منظورش بعدش است. منظورش این است که بعد از دانشگاه چی؟ سرگردان بودم. انگار کسی رفته بود توی جلد این پسرک دوازده‌ساله‌ی تو‌دل‌برو که ازم همان سوالی را بپرسد که هر روز از خودم می‌پرسم. بعدش می‌خواهم چه کار کنم؟ 

اعداد معیارهای خوبی نیستند برای بلوغ. شاید به ظاهر سی‌ساله‌ام. اما کی می‌داند این بلوغ تا کجا در من رشد کرده؟ کی می‌داند که من چرا هنوز مثل دخترهای کوچک می‌ترسم و نگرانم و دلم مامانم را می‌خواهد؟

کاف بهم می‌گوید قدر داشته‌هام را بدانم. دیگر دوستانم و خواننده‌هام هم همین را می‌گویند. من آدم قدرناشناسی نبودم. گمانم از همه بیشتر با خودم دشمن باشم. چون قصدم نگرانی و آزار دیگران نیست. 

باید تمرین کنم کم‌تر حرف بزنم. باید تمرین کنم فقط بنویسم اگر به استیصال رسیدم. بنویسم یا به آسمان نگاه کنم همان‌طور که ح گفت. 


23:39جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴لیلی

این هفته استیصالم به اوج رسید. در آخرین روز کاری هفته یعنی جمعه که معمولن آرام‌ام، اوج ناتوانی‌ام را تجربه کردم. بلند شدم رفتم توی دستشویی و زار زدم توی همان یک گله‌ جا کنار کاسه‌ی توالت فرنگی. ایستاده بودم و دیوارهای فلزی دورم را گرفته بود. تکان که می‌خوردم، تنم می‌خورد به یکی از دیواره‌ها. هنوز ترم جدید شروع نشده. کسی نبود و وارد دستشویی نمی‌شد. بلند بلند صدای انعکاس گریه‌ام را شنیدم. خوشحالم بودم که هیچ‌کس، هیچ کدام از عزیزهام این حال وحشتناکم را نمی‌بینند. خوش‌حال بودم که تنهام. در اوج استیصال خدا را صدا زدم. به بالا نگاه کردم چون خدا همیشه آن بالا بوده. نگاه کردم به خدا و گفتم که کمکم کند. که این بار جدن نیاز به کمک دارم. 

اشک‌هام مثل اکسیژنی که طبیعتن باید بگیرم توی ریه‌هام، می‌آیند و سرازیر می‌شوند، بی هیچ میل به ایستادنی، بی هیچ ملاحظه‌ای برای دیگران و محیط اطراف. 

جسم و جانم به قدری خسته است امروز که می‌توانم چند سال بخوابم و بیدار نشوم. می‌نویسم که یادم باشد یکی از بدترین روزهای ۲۰۱۶ در همان روزهای نخستین‌اش رخ داد. که ناامیدی دارد جوری مچاله‌ام می‌کند که هر اتفاقی ممکن است بد باشد، که انگار همه‌ی بدی‌ها را دارم جذب می‌کنم. 

تنم درد می‌کند و چشم‌هام هنوز قدرت اشک ریختن دارند، هنوز انباشته‌اند. 


1:55پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴لیلی

شب خانه را مرتب می‌کردم. شکسته بودم. صدای خرد شدن‌ام را می‌شنیدم. اما خم می‌شدم و لباس‌ها را از چمدان در می‌آوردم و یکی یکی آویزان می‌کردم. شیشه‌های عطر را می‌گذاشتم دوباره جلوی آینه‌، کرم‌های دست و صورت را کنار شیشه‌های عطر. شلوارها را توی قفسه‌‌ی بالایی و کتاب‌ها را دوباره روی میز کوچک کنار تخت گذاشتم. دل‌تنگ بودم هنوز بازنگشته از سفر. سفر هر بار چیزی از من را می‌گیرد و باز نمی‌گرداند. فکر کردم چرا اصلن رفتم. اگر نمی‌رفتم، نمی‌دانستم چه دل‌تنگم. اگر نمی‌دانستم، این همه عذاب در کار نبود. حافظ را باز کردم. حافظ هم شروع کرد بهم تشر زدن که خود‌ کردم و راه فراری نیست. 

تابلو‌ها می‌مانند که بزنم به دیوار. جاروبرقی تازه را که راه بیاندازم، می‌ماند چند قفسه‌ی کتاب و یک مبل کوچک که لازم دارم بخرم. 

خانه برای خانه شدن چیزهای زیادی لازم دارد. چیزهایی فارغ از اثاث و اسباب.