ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
20:41سه شنبه هفتم مرداد 1393لیلی

آدم تا توی خلوت دو تا آدم دیگر نباشد، نمی‌داند و نمی‌فهمد دقیقن چی بین‌شان گذشته. کدام‌ یک زخم زده و کدام یک جراحت دیده. اصلن جراحت تا چه حدی بوده و آیا این جدایی که حاصل شده، خوب است یا بد. برای همین‌هاست که هیچ‌وقت نگذاشته‌ام قضاوت‌های ذهنی‌ام به زبان بیاید در مورد آدم‌هایی که می‌شناسم و از هم جدا شده‌اند.
یک چیزی را اما می‌دانم که لازم است توی این جور وقت‌ها. چیزی که خودم کم‌کم فهمیده‌ام‌اش. که این تنهایی، این جداماندگی بعد از جدایی، این واماندگی‌ای که به انتخاب صورت گرفته، پر است از امکان برای شناخت دوباره‌ی خود. همین‌قدر ساده. یک زمانی هست بعد از تمام شدن رابطه، که درد هست، رنج هست، احساس می‌کنی همه کسی را دارند و تو تنهایی. احساس می‌کنی او که رهات کرده یا رهاش کرده‌ای، حالا چه خوش‌بخت است و تو چه درمانده‌ای شاید. اما این احساسات گذراست. ته ماجرا خود خود آدم است و این‌که توی تنهایی مهم‌ترین نیاز، دوست داشتن خود است. این که تا می‌شود از خلوت و تنهایی تمام‌نشدنی شبانه‌روزی یا همان انزوا دوری کرد و زمان را گذراند. زمان را میان آدم‌ها و کارها تقسیم کرد. و بعد یک ساعتی را برای دوباره فکر کردن کنار گذاشت. 
یک وقتی می‌بینی زمان گذشته و تو از آن آدم، تصویر به خاطر داری، چند کلمه شاید که با صداش توی گوش‌ات زنگ بزند و چند مکان شاید که لازم است دوباره، با خاطره‌های تازه بسازی‌شان.
کمی از این حرف‌ها را نوشتم برای یک دوست. گفتم که تنهایی همان‌قدر که سم است و خطرناک، ممکن است خوب باشد، مأوا باشد برای دوباره بلند شدن.


20:10یکشنبه پنجم مرداد 1393لیلی

صفحه به صفحه

لا به لااااا

پرده به پرده

تووو به توووو....


6:19شنبه چهارم مرداد 1393لیلی

می‌خواهم با تو حرف بزنم،
پیچک از کنج دیوار، 
از گلوم بالا می‌رود و یک جا 
توی چشم‌هام می‌ایستد.
می‌خواهم با تو حرف بزنم.
خیابان ساکت است،
پنجره باز مانده
و من خواب تهران می‌بینم.
می‌خواهم با تو حرف بزنم،
تنهایی امشب چه‌قدر 
بزرگ است.

شنبه - چهارم مرداد ۱۳۹۳- ۶:۱۲ بامداد تهران


6:12شنبه چهارم مرداد 1393لیلی

این خانم ایرانی‌ای که توی این روزهای آخر اقامت در بوستون پیدا کرده‌ام و باهاش حرف می‌زنم، خیلی خوب است.من هیچ تجربه‌ی خوبی از حرف زدن با روانش‌شناس و روان‌پزشک در ایران نداشته‌ام. این‌جا هم چند جلسه با یک مرد چینی حرف زده‌ام که بی‌فایده بوده. یارو فکر می‌کرد من هر آخر هفته قصد خودکشی دارم. مدام وقت خداحافظی ازم می‌پرسید که مطمئنم این هفته مراقب خودم هستم و دست به کار خطرناک نمی‌زنم؟ 

امروز حرف از رابطه بود با این خانم، با خانم انتظاری. حرف‌هایی بهم زد که یک جورهایی به رابطه‌ام شک کردم. به خودم، به ماهیت‌ام توی رابطه، به انتظاراتی که همیشه از طرف مقابل‌ام داشته و میزان برآورده شدن انتظارات‌ام توسط الف. خیلی هم سخت است وقتی یکی دیگر، یک غریبه با واقعیت رو به روت می‌کند. از طرفی تحریک‌ات می‌کند که خودت حرف بزنی و کم‌کم از حرف‌های خودت به این نتیجه می‌رسی که یک جاهایی رسمن لنگ می‌زند. 

تجربه‌ی حرف زدن با کسی که تخصص‌ دارد و البته ابله نیست، تجربه‌‌ی جالبی‌ست که من تقریبن از داشتن‌اش ناامید شده بودم. 

قرار شد دوشنبه باز هم در باره‌ی رابطه‌ام حرف بزنیم و ببینیم چه‌طور می‌شود آن نقطه‌های خالی را پر کزد. و این‌که برای این دوری، برای کوچ کردن من به شیکاگو باید چه کار کرد تا رابطه بلایی سرش نیاید.


20:52پنجشنبه دوم مرداد 1393لیلی

تو هم یک جورهایی گیر کرده‌ای. مانده‌ای میان روزهای اول دیدار مادرت و روزهای آخر ماندن من. گمانم من اگر جای تو بودم، گیج می‌شدم. که آیا باید با تو که قرار است برای مدتی دیگر نبینم‌ات، وقت بگذارنم یا با مادرم که بعد از دو سال دیده‌ام‌اش و بعد از هفت سال آمده به خانه‌ام؟ 

این‌طوری، با همین یک لحظه تصور کردن این وضعیت برای خودم، می‌بینم که خیلی هم راحت نیست گذراندن این روزها. به خصوص که تو با من طرفی. منی که این همه شکننده‌ام و وقتی داری کانال‌های تلویزیون را جا به جا می‌کنی، بی‌هوا اشک حلقه می‌زند توی مردمک‌هام. 


0:58شنبه بیست و هشتم تیر 1393لیلی

خب نشد. انگار قرار و سرنوشت به کوچ دوباره است. کوچ به شهری سردتر و بادی‌تر. اما سومین شهر پرجمعیت ینگه دنیاست و این یعنی قصه‌های تازه. تمام‌اش این است که کار دیگری از دست لیلی ساخته نبود. لیلی را بیش‌تر از این نباید آزار بدهم. شاید همه‌ی این‌ها نشانه‌های تازه‌ای باشد. می‌ماند دوری و دل‌تنگی برای الف. این تنها چیزی‌ست که راه درمانی براش نیست. باید ساخت با دل‌تنگی و تنهایی.


19:34چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393لیلی

قرار گذاشتم که هر وقت ترسیدم، هر وقت حالم خراب بود، هر وقت احساساتی شدم، به فیس‌بوک کاری نداشته باشم. فیس‌بوک خیلی خیلی خطرناک‌تر از این است که حریم شخصی‌ات را دو دستی بدهی به یکی دیگر که به‌اش تجاوز کند.

حالا؟ حالا خیلی می‌ترسم. دارم به آخر هفته نزدیک می‌شوم و می‌ترسم که اگر مجبور به کوچ بشوم، باید خیلی چیزها را از صفر شروع کنم. روزهای آمدن از ایران خیلی سخت بود. خیلی. تنهایی آدم را توی غربت می‌خورد، قورت می‌دهد روزهای اول. اما کم‌کم عادی می‌شود. کم‌کم می‌شود همه‌ی هستی‌ات. راستش اما این چند وقته به خاطر وجود الف، تنهایی شکل خودش را عوض کرده. او هست. چه احساس تنهایی بکنم یا نه، او هست. و این اولین باری‌ست که خیلی جدی دارم به عواقب دور شدن ازش فکر می‌کنم. این‌که آیا لوس شده‌ام؟ آیا به‌اش عادت کرده‌ام و وابستگی خطرناک است؟ من شاید جز به مامان و بابا، به هیچ کسی وابسته نشده بودم. این‌طور که دوری ازشان، مریض‌ام کند. حالا اما مطمئن نیستم. یک چیزی در لیلی خیال‌پرداز درون‌ام، هنوز می‌گوید که دوری از الف، باعث قدرت‌مندتر شدن‌ام می‌شود و یک چیزی هم در آن لیلی در طلب آرامش درون‌ام بهم می‌گوید ماندن به‌تر است و تازه‌ها خودشان به یک شکل دیگر می‌آیند. 

همین حالا آمدم میانه‌ی نوشتن تزم این‌ها را بنویسم و زود بروم که کمی ذهنم را متمرکز کنم. از ترس‌هام که می‌نویسم، احساس شجاعت روزهای اولی را دارم که وبلاگ می‌نوشتم. بی‌ترس از این‌که آشنایی بخواندم، قضاوت‌ام کند یا هر چی. می‌دانم که می‌ارزد نوشتن. می‌دانم که یک سال دیگر، خواندن دوباره‌ی همین پست، آرام‌ام می‌کند. 


19:43سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393لیلی


من خیلی به حریم شخصی‌ام حساسم. حریم شخصی‌ام یعنی بدنم، تختم، اتاقم، میز کارم و خانه‌ام. شاید اصلن این حساسیت از ایران تشدید شد. وقتی که توی تاکسی می‌نشستم و مجبور بودم خودم را بچسبانم به در تاکسی که بدنم تماسی با مردی که کنارم خیلی راحت یله داده، نداشته باشد. از تمام همان ممنوعیت‌هایی شاید ناشی می‌شود که توی ایران بود و البته ترسی که از خطر داشتیم از همان کودکی به عنوان یک دختر و زن.دیده بودیم یا یاد گرفته بودیم که به طور طبیعی مراقب حریم شخصی‌مان باشیم، چون هر جایی احتمال خطر هست. هر چه هست، یا ذاتی، یا به دلایل ویژه‌ای مثل جغرافیا، من به شدت بی‌تاب و نگران می‌شوم وقتی حس می‌کنم کسی دارد به حریم شخصی‌ام تجاوز می‌کند.
این‌ها را برای این می‌نویسم که در سه شبی که دوست/دوست‌پسر هم‌خانه‌ام که یک مرد سوری‌ست، آمده خانه‌مان، تقریبن خواب راحت نداشته‌ام. نمی‌دانم مرد بودن‌اش است، غریبه بودن‌اش است، یا اصولن چون جزئی از خانه‌ی ما یا حریم شخصی من نیست، احساس عدم امنیت دارم. گرما هم خودش یک مسأله است. نمی‌توانم در اتاقم را باز بگذارم و راحت لم بدهم روی تختم. مجبورم در اتاق را ببندم و گرما مشکل می‌کند همه چیز را. و خب وقتی ساعت یک شب، شروع می‌کند پای تلفن حرف زدن، من شاخک‌هام حساس می‌شود. با هر صدایی از خواب می‌پرم و احساس خطر می‌کنم. خیلی هم مشکل است این‌ها را حالی هم‌خانه‌ای‌ام بکنم. او تقریبن برای هیچ چیزی نگران نمی‌شود. هیچ حس به خصوصی ندارد. تخت می‌خوابد و توی شرجی‌ترین هوا، در اتاق‌اش را کیپ تا کیپ می‌بندد. مشکل هم این‌جاست که این دوست تبدیل به دوست‌پسر هم نمی‌شود رسمن که جاش از هال منتقل شود به اتاق هم‌خانه‌ای‌ام. 
این جوری‌ست که حس می‌کنم به حریم شخصی‌ام تجاوز شده. وقتی کلید خانه‌ام دست مرد عربی‌ست که توی کلیشه‌های ذهنی من، یکی از خطرناک‌ترین موجودات زنده‌ی روی زمین است. مرد عربی که وقتی بیدار می‌شوم تا صبحانه بخورم، دراز به دراز افتاده وسط هال و کان(سلام لیزا!)‌اش را به من کرده.حرفم شاید خیلی غیرمنطقی باشد. اما حقیقت این است که دست خودم نیست. آزارم می‌دهد و باعث می‌شود هر چه بیش‌تر سودای مستقل شدن و خانه‌ی مستقل گرفتن بیفتد به جانم.


22:34دوشنبه بیست و سوم تیر 1393لیلی

این که هنوز توی خواب‌های من پیداش می‌شود، نشانه‌ی چیست؟ من که دیگر دل‌بستگی‌ای بهش ندارم، حتا کنج‌کاوی‌ای. حتا دیگر نمی‌خواهم بدانم کجاست و چه می‌کند. پس این خواب‌ها، این همه وضوح در تصویر، در حس لامسه و خیسی و خشکی، از کجا می‌آید؟ شاید هم من اشتباه می‌کنم که بی‌دلیل توی هر اتفاقی،‌توی هر لحظه‌ای، به دنبال نشانه‌ام. شاید خیلی از چیزها، خیلی از خواب‌ها هستند، فقط برای این‌که باشند. همین.


7:47دوشنبه بیست و سوم تیر 1393لیلی

خودم را لوس کرده‌ام این چند وقت. باید خودم را جمع کنم. این را توی این ثانیه‌های آخر یک‌شنبه می‌نویسم که هم‌خانه‌ای عراقی‌ام نشسته توی هال با دوست‌پسر آینده‌ی سوری‌اش گل می‌گوید و گل می‌شنفد. دیشب نگذاشتند من بخوابم. امشب من مثل زخمی‌ها، مثل این سربازهایی که نمی‌خواهند به شکست اعتراف کنند، در اتاقم را چهارتاق باز گذاشته‌ام و با پیژامه نشسته‌ام توی اتاق به این بهانه که کولر روشن است و اتاق من گرم است و نمی‌توانم در را ببندم. دلم اما خواسته کمی احساس ناراحتی کنند. بدجنسم. نه؟ شاید باشم. ولی باید باشید ببینید که عین خیال‌شان هم نیست. و اگر دیشب عذاب کشیدم، امشب به یک شکل دیگر می‌گذرانم‌اش. 

خلاصه این‌که این هفته تکلیف این زندگی توی چهار پنج سال‌ آینده‌اش معلوم می‌شود. باید خودم را جمع و جور کنم. خر شده‌ام اخیرن. مدام هم خرتر می‌شوم. باید خرشدگی را تمام کنم. آدم باشم. آدم!

 


3:28یکشنبه بیست و دوم تیر 1393لیلی

خانه‌ی جدید الف خوب است. آماده‌اش می‌کند که مادرش بیاید. خوش‌حال است. وقت رانندگی، وقتی خودش حواس‌اش نیست، از پشت عینک آفتابی نگاه‌اش می‌کنم. لبخند‌های پنهان و خوب دارد روی لب‌هاش. وقتی که می‌پرسم بی مکث بگوید که دارد به چی فکر می‌کند که می‌خندد، می‌گوید که دارد به مادرش فکر می‌کند. خوش‌حالی‌اش، خوش‌حالم می‌کند. هر چند هر بار به این فکر می‌کنم که توی هفته‌ی آینده، معلوم می‌شود آخر این تابستان ازش دور می‌شوم یا نه. 

آخ زمان! تو چه موجود بی‌رحم غریبی هستی!


23:7پنجشنبه نوزدهم تیر 1393لیلی

یکم: مامان بهم می‌گوید از یک جا دیگر باید تمام کنم این غم را، این میل مستدام به غمگین بودن را. راست می‌گوید. شده‌ام مثل یک فنر. کشیده می‌شوم، کشیده می‌شوم، خوشحال می‌شوم، خوشحال می‌شوم و بی‌خیال، اما یکهو از یک جا که معلوم نیست کجاست، رها می‌شوم و برمی‌گردم سر جای اول. نمی‌دانم دارم با خودم چه کار می‌کنم. با خودم که آروزهاش را بربادرفته می‌بیند و قدرت مقابله با تازه‌ها را ندارد. دلم برای مامان می‌سوزد که همیشه به فکر من است. بچه آوردن و بچه داشتن چه مصیبتی‌ست.

دوم: خواب میم را می‌بینم. حالش خوب است. بغلش می‌کنم. بغلش خوب است. دلم براش تنگ شده. شاید دلم برای آدم‌هایی مثل او تنگ است. نمی‌دانم. آدم‌هایی مثل او را این‌جا در غربت کم می‌آورم. حال دلش خوب است. رابطه‌ی عاطفی‌اش را با کسی که قبلن بهم گفته بود، تمام کرده و حالا حال‌اش به‌تر است. تعبیرش چیست، نمی‌دانم. از خودش نمی‌پرسم. همه‌ی خواب را براش تعریف نمی‌کنم. آدم همه چی را گفتن بودم من. این روزها دیگر نیستم.

سوم: مثل احمق‌ها سریال‌های احمقانه‌ی ماه رمضان را می‌بینم و باهاشان اشک می‌ریزم. منتظر بهانه‌ام. مامان بهم می‌گوید خوشبختم که اشک ریختن بلدم. راست می‌گوید شاید. مامان...چه‌قدر مامان خوب است. دلم براش لک زده. 

چهارم: هنوز زنده‌ام. هنوز زنده‌ام. 

پنجم: از تعداد معدود دوستانی که این‌جا را می‌خوانند و برایم پیام‌های خصوصی و عمومی می‌گذارند و نگرانم هستند، عذرخواهی می‌کنم. حقیقت این است که ذکر مصیبت خواندن هیچ شادی به خصوصی ندارد، هیچ چیزی ندارد اصلن. اما همین را به‌شان بگویم که این روزها، روزهای گذار است برای من و حقیقتن روزهای سخت و پر التهابی‌ست. بهم حق بدهند که با نوشتن کمی سبک می‌شوم. هر آدمی مشکلات خودش را دارد. چه بزرگ یا کوچک، برای آن آدم بزرگ است مشکلات‌اش. ممنونم ازشان. از تک‌تک‌شان.