یک "آخرین" هایی هست که خود شکنجه است. خود عذاب است. اما هست، وجود دارد. و این تنها تو هستی که می دانی چه طور باید تمامش کنی.
یک "آخرین" هایی مثل مرغ های دریایی دریای خزر است. سفید و پرواز کنان، که یک لحظه آرام نمی گیرند. یک لحظه توی چشم هات ثابت نمی مانند.
یک "آخرین"هایی مثل آفتاب کم جان زمستان خیابان سپه بندر انزلی که زیر پاهات می لرزد و هیچ جوری از سستی اش کم نمی شود، همین طور معلق و چرخ زنان تو را می کشد توی وهم.
یک "آخرین"هایی ته ته خداحافظی است. ته ته تمام شدن است. چیزهایی که از تو هست و مجبوری ازش دست بکشی. مجبوری چشم هایت را ببندی و برگردی. تمام کنی. تمام کنی...
