تبليغاتX
عروسک کوکی

عروسک کوکی

یک "آخرین" هایی هست که با آگاهی همراه است. یعنی می دانی که "آخرین"اش است. می دانی که بعد از این ممکن است تمام شود. پس آهسته آهسته بهش گوش می دهی وقتی صدات می زند، آرام صداش می زنی. یک دل سیر نگاهش می کنی و می گذاری ته نشین بشود توی ریه هات.
یک "آخرین" هایی هست که خود شکنجه است. خود عذاب است. اما هست، وجود دارد. و این تنها تو هستی که می دانی چه طور باید تمامش کنی.
یک "آخرین" هایی مثل مرغ های دریایی دریای خزر است. سفید و پرواز کنان، که یک لحظه آرام نمی گیرند. یک لحظه توی چشم هات ثابت نمی مانند.
یک "آخرین"هایی مثل آفتاب کم جان زمستان خیابان سپه بندر انزلی که زیر پاهات می لرزد و هیچ جوری از سستی اش کم نمی شود، همین طور معلق و چرخ زنان تو را می کشد توی وهم.
یک "آخرین"هایی ته ته خداحافظی است. ته ته تمام شدن است. چیزهایی که از تو هست و مجبوری ازش دست بکشی. مجبوری چشم هایت را ببندی و برگردی. تمام کنی. تمام کنی...


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:2  توسط لیلی  | 

 

يك چيزهايي توي زندگاني هميشه دست‌نيافتني مي‌مانند، هميشه رويا باقي مي‌مانند. يك چيزهايي توي زندگاني هست كه هميشه فقط بهشان نزديك مي‌شوي شايد، اما هيچ‌وقت امكان لمس‌شان ايجاد نمي‌شود.
يك چيزهايي حسرت هستند و حسرت مي‌مانند. انگار كه مقدر باشد هر بار كه سر مي‌چرخاني، يك جايي جلوي چشم‌هات باشند و مدام بهت يادآوري كنند كه قرار نبوده و نيست كه مال تو باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:56  توسط لیلی  | 

 

... كتاب‌خانه‌اش همه همان‌جا بود و براي اولين بار آن‌ها را با بي‌اعتمادي تماشا كرد. تام ساير بود و جزيره‌ي گنج و مابي ديك و آخرين سفر ناخدا اسكات و آليور تويست و چند جلد از كتاب‌هاي كارل ماي. با خود گفت اين كتاب‌ها همه عالي است ولي چيزهايي كه در آن‌ها نوشته شده ديگر حقيقت ندارد. كارهايي كه شرح‌اش در اين كتاب‌ها آمده، امروز ديگر شدني نيست. در اين كتاب‌ها گفته شده كه هك فين همين‌كه تصميم گرفت، فرار كرد. ايسماعل در يك كشتي كاري پيدا كرد و استخدام شد، بي‌ آن‌كه كاغذي يا گذرنامه‌اي داشته باشد. امروز اين جور چيزها ابدن ممكن نيست. آدم بايد مدارك‌اش كامل باشد و همه‌جور رضايت‌نامه داشته باشد و اگر فرار كند، فورن گير مي‌افتد. ولي آدم بايد بتواند از اين‌جا بزند بيرون. چه‌طور مي‌شود تاب اين وضع را آورد؟ آدم سال‌ها بايد صبر كند تا عاقبت چشم‌اش به چيزهاي اين دنيا باز شود و تازه آن وقت هم خاطرجمع نباشد. يكي از نقشه‌هاي‌اش را بيرون آورد و پيش خود پهن كرد. نقشه روي اقيانوس هند باز شده بود و نام‌هاي بنگال و چتاگونگ و دماغه‌ي كومورين و زنگبار را خواند و با خود گفت اصلن فايده‌ي من در اين دنيا چيست كه نمي‌توانم بروم زنگبار را ببينم و از دماغه‌ي كومورين و مي‌سي‌سي‌پي و نانتوكت و قطب جنوب هيچ ندانم! و ناگهان دانست كه كارش با كتاب‌ها تمام شده است، زيرا دانسته بود آدم بايد مدارك‌اش را تدارك ببيند و گذرنامه دست و پا كند. كتاب‌ها و نقشه‌ي جغرافي را دوباره زير تخته گذاشت و تخته را دوباره در جاي خود استوار ساخت و شمع را خاموش ساخت و برخاست.
احساس كرد كه اين انبار ديگر جاي او نيست. اين‌جا مخفي‌گاهي بيش نبود و مخفي‌گاه ديگر به كارش نمي‌آمد. بايد در پي مي‌سي‌سي‌پي باشد. پنهان شدن كاري بي‌معني بود. فقط فرار بود كه معنايي داشت و آن هم ممكن نبود. به زودي شانزده سال‌اش تمام مي‌شد و فهميده بود كه كارش با مخفي‌گاه زير سقف و كتاب‌ها تمام شده است...

زنگبار يا دليل آخر – آلفرد آندرش – ترجمه‌ي سروش حبيبي – نشر ققنوس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:41  توسط لیلی  | 

 

I'm sentimental
So I walk in the rain
I've got some habits
Even I can't explain
I go to the corner
I end up in Spain
Why try to change me now

I sit and daydream
I've got daydreams galore
Cigarette ashes
There they go on the floor
I go away weekends
Leave my keys in the door
Why try to change me now

Why can't I be more conventional
People talk
And they stare
So I try
But that can't be
becaue I can't see
My strange little world
Just go passing me by

So let people wonder
Let 'em laugh
Let 'em frown
You know I'll love you
Till the moon's upside down
Don't you remember
I was always your clown
Why try to change me now

Don't you remember
I was always your clown
Why try to change me
Why would you want to change me
Why try to change me now

پ.ن: بشنويد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 15:30  توسط لیلی  | 

دوست كم پيدا مي‌شود. دوست خوب هم كه خب، شده مثل كيميا، گنج. گاهي آدم فكر مي‌كند همين‌طور كه دارد غرق مي‌شود و فرو مي‌رود، يكي بايد بيايد دست‌اش را بگيرد و از آن وسط‌هاي گرداب بكشدش بيرون.
من اين آدم‌ها را كم نداشته‌ام دور و برم. دروغ چرا؟ آن روي سكه را هم كم نديدم. آدمي كه همه‌اش ادعا بود و به وقت‌اش حتا سايه‌اش هم پيدا نبود چه برسد به يك اس.ام.اس ناقابل كه بپرسد چه مرگ‌ام شده.
همه‌ي اين پرحرفي‌ها را توي اين وضعيت شلوغ ذهني و روحي خالي كرده‌ام اينجا كه بگويم يك وقت‌هايي، يك جاهايي فقط كافي است دوست هماني باشد كه با يك پست وبلاگ نگران آدم بشود. دوست خوب هم وقتي است كه حال‌ات را بپرسد. نگويد نگران شدم و تمام. لااقل بپرسد طرف زنده است يا خودكشي كرده.
مي‌رسم به اين‌جا كه بگويم آزاده از آن خوب‌هاش است. از آن‌ها كه دير پيداش كردم. كه هر چه ناسزا بگويم به تقدير باز هم كم است كه اين همه دير آورده ما را سر راه هم. اما هست. همه‌ي قصه همين است. كه اگر امروز بهم زنگ نمي‌زد و نمي‌گفت بروم ورزش، من نمي‌رفتم. كه بعد از رفتن ميترا، مربي‌مان ايمان آورده‌ام ديگر به تمام شدن تمام دل‌خوشي‌هاي كوچك اين زندگي. به اين كه اختياري ندارم براي نگه‌داشتن‌شان. كه اگر زنگ نمي‌زد، باز هم نمي‌رفتم و نمي‌فهميدم يكي هست كه نتوانسته نگراني‌اش را پنهان كند. آن هم كسي كه هيچ رابطه‌ي خوبي با تلفن، اس.ام.اس و حرف زدن پشت خط ندارد.
همه‌اش اين بود. اين‌كه من حالا تا حدي آرام‌ام. دل‌ام خوش است به آدم‌هاي كم اما خوب زندگي‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:34  توسط لیلی  | 

از خودت مي‌پرسي داري چه‌كار مي‌كني؟ خودت جواب خودت را مي‌دهي اما باز هم با حواس‌پرتي. يك جايي خانم الرومي مي‌گفت كه به سراب برنمي‌گردد و تو باهاش مي‌خواندي. اما حالا داري دوباره برمي‌گردي. نه كه درد كم كشيدي، نه كه كم چشم دوختي به هيچ، نه كه كم زخم خوردي و آن بيرون را نديدي، حالا دوباره...

مشكل اين‌جاست هر كاري‌اش كني، دل‌ات هر چه‌قدر سوراخ سوراخ شده باشد، به حماقت عادت كرده. به وهم، به ابهام. حالا تو هي بيا به نگاه‌ها و طعنه‌ها جواب بده كه حتا اختيار حماقت كردن هم نداري بس كه هيچ‌وقت عادت نداده‌اي آدم‌ها را به حماقت‌هات.

واقعن چه‌طور مي‌شود جواب خودت را بدهي؟ چه‌طور مي‌شود يك بار هم شده زل بزني به خودت و بهش بگويي كه تمام شده، بهش بگويي كه كم آورده، بهش بگويي كه اين‌جا باخته، بهش بگويي كه وا بدهد و خلاص. چه‌طور مي‌شود اين قوه‌ي تحليل و تشخيصي كه حالا از كار افتاده را يك بار دیگر به كار بياندازي و خودت را يك جا تمام كني؟ خودت را با تمام حماقت‌ها و توهم‌هاش؟

بس نيست؟

پ.ن: مزخرف است. نوشتن. اين وبلاگ. همه چيز. همه چيز اين زندگي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:29  توسط لیلی 

رفته‌ايم خانه‌ي بابك. حال‌اش مثل هميشه نيست. كتابه را كه از اتاق مي‌آورد و مي‌دهد دست‌ام، اسم گل ممد را مي‌گويد. اسم‌اش برايم آشناست. يادم مي‌آيد قديم‌ترها چندباري با بابك راجع بهش حرف زده بوديم. كتابه را باز مي‌كنم كه بابك مي‌گويد چند روز پيش كشته شده. من و فريد مات‌ايم. كشته شده؟ يعني چي؟ چرا؟ كجا؟ بابك سر تكان مي‌دهد. هيچ‌كس نمي‌داند چرا.
شبانه، رفتني توي راه قهوه‌خانه، توي ميدان، حسين را مي‌بينيم. مي‌دوم كه از پشت بترسانم‌اش. اما توي آخرين لحظه سرش را مي‌چرخاند. خوشحالم كه مي‌بينمش. دلم براي‌اش، براي خود آن وقت‌هايم كه باهاش وقت مي‌گذراند، تنگ شده. ايستاده كنار وانتي كه راننده جعبه‌هاي موز را يكي يكي مي‌گذارد توش. مي‌گويد براي كتاب‌هاش جعبه‌ي موز بهترين چيز است. بهش مي‌گويم كه كجا؟ مي‌گويد دارد مي‌رود يك جايي كنار دريا. كه ديگر برود از اين‌جا بهتر است. حال‌اش خوب نيست. به بابك نگاه مي‌كند. بابك مي‌گويد مثل اين‌كه گلوي‌اش را بريده‌اند. معلوم نيست چه‌قدر راست است. چهره‌ي حسين شبيه قديم‌ها مي‌شود وقتي احساساتي مي‌شد و در عين حال مي‌خواست بغض‌اش را نگه دارد. خيره به يك جا كه معلوم نيست كجاست مي‌پرسد:"آخر آدم گلوي گنجشك را، گلوي گل‌ممد را پاره مي‌كند؟ گل‌ممد بودها!"
رفته‌ايم پيرعلم. نگاه مي‌كنيم به رديف قفل‌ها كه از صد سال پيش، مردم براي نذر و نياز بسته‌اند به چوب. دست مي‌كشم به قفل‌ها. بابك مي‌گويد:"با گل‌ممد آمده بوديم اينجا يك بار. دست كشيده بود به قفل‌ها كه يكهو يكي تقي صدا كرد و باز شد. همان‌طور مات و مبهوت نگاه‌ام كرد و گفت كه بابك! باز شد اين! واي! من هم به خنده گفتم كه واي گل‌ممد! واي! طالع نحس آوردي با خودت. اين را بايد آدم‌اش باز كند. نه تو" دست‌ام روي قفل‌ها مانده بود. روي قفل‌هايي كه گل‌ممد هم بهش دست كشيده بود. بابك گفت:" دست‌ات را بردار. دست‌ات را بردار.كه يكي فردا بگويد ليلي را فلان‌جا كشته‌اند. حوصله ندارم." خنديدم.


گل‌ممد را نمي‌شناختم. همان چند تا طرح بود كه ديدم ازش و چند تا جمله كه راجع بهش گفته‌اند. فقط نمي‌دانم چرا از ديشب نمي‌توانم بهش فكر نكنم. از ديشب هي چهره‌اش هست كه مي‌آيد توي چشم‌ام و بعد صورت متلاشي شده و خون‌آلود‌ش.
چه راحت مي‌گوييم كشتند و تمام. چه راحت مي‌گوييم زخمي و خونين. انگار كه داستان باشد انگار كه قصه...

مرتبط: گل ممد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:50  توسط لیلی  | 

اگر نشد، اگر همه چيز تمام شد، بروم كلاس پيانو. من دوست دارم اين ساز لعنتي را. مثل خيلي چيزهاي لعنتي ديگر توي اين زندگي لعنتي كه دورم ازشان. مثل هميشه هم مي‌گذارم‌شان براي اگرها، براي مگرها. خب چه كار بايد كرد؟ اگر نشود، اگر همه چيز تمام شود، شايد بميرم. اين بار قطعن مي‌ميرم. پس بايد، بايد بروم كلاس پيانو. كه بعد يكي بهم بگويد خاك بر سري است آدم ببيند يك آدم قدرت‌مندي آن هم توي يك سريال، پيانو مي‌زند و بعد به خودش بگويد پيانو قدرت‌مندش مي‌كند. مشکل اینجاست که آن موقع حتا حوصله ندارم برایش توضیح بدهم که آن آدم فقط بهم فهمانده که من چه پیانو را دوست دارم.
آخ...بحث اصلن سر پيانو نيست. بحث سر تمام شدن همه چيز است قبل از اين‌كه اتفاق بيفتد. و من مثل هميشه قبل از فروپاشي، مي‌ترسم و گاهي از ترس يادم مي‌رود خودم را آماده كنم.یادم هم باشد، دیگر ترس جای خودش را به ضعف داده.

....
فقط زده بالا. دوباره خوب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 1:34  توسط لیلی  | 

 

عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:37  توسط لیلی  | 

حالا خودمان ایم. این همه دویدن و این در و آن در زدن، حسرت و خیال و رویا بافتن، شکایت کردن و ناراضی بودن، رنج کشیدن و زخم زدن، اگر  یک چیز، فقط یک چیز، سر جای خودش بود، همه می شد حرف مفت، می شد باد هوا، می شد کشک.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:17  توسط لیلی  | 


زنگ زده بودي بهم كه يكي را پيدا كرده‌اي، كه خيلي باهاش خوش‌بختي. من؟ خوشحال بودم. خيلي زياد. نه كه حالا با يكي ديگر خوش‌حالي فقط،نه. كه دوباره بودي،آمده بودي. خوشحال مثل همان شب نزديك موزه‌ي هنرهاي معاصر وقتي پشت چراغ مانده بوديم و زنگ زدي به دخترك و حرف زده بوديد و سلام من را رسانده بودي و سلام او را به من. همان وقت بود كه فهميده بودم چه‌طوري است وقتي آدمي كه دوست‌ات داشته حالا كنار تو نشسته و برايت از كسي ديگر مي‌گويد.فهميده بودم چه‌طور است وقتي آدمي كه داشته هميشه تو را صدا مي‌‌زده و تو مجبور بودي بهش بگويي كه صدا نزند، يكهو اسم يكي ديگر را بگويد.كه تو خوشحالي برايش اما دوست داري زار بزني.
 حالا هم زنگ زده بودي. برگشته بودي. خودت بودي. ما دوباره دوست بوديم. چيزي كه هميشه بايد نگه‌اش مي‌داشتيم. كه من نبايد خر مي‌شدم و به حرف‌هات گوش مي‌دادم. بايد دو دستي مي‌چسبيدم خودمان را. هر چند حرف‌هات بدجوري وسوسه‌ام مي‌كرد و بالاخره از دست‌ام رفتي. خواب خواب است ديگر. حالا دوست دارم به اين فكر كنم كه اگر اينجا را بخواني،بداني كه من خوش‌حالي‌ات را مي‌خواهم. كه دلم برايت گاهي تنگ مي‌شود. ازت دلخورم هنوز. اما هيچ‌وقت غصه‌ات را نمي‌توانستم ببينم و حالا هم نه.
....
نفس كشيده بودم. عميق. رطوبت هواي تميز رفته بود توي ريه‌هام. نارنج‌ها؟ انگار كه چراغ‌هاي نوراني ميان سبزي و سياهي. زمين زير پام؟ سفت نبود. فكر مي‌كردم من كي اين‌جا بودم؟ از خودم مي‌پرسيدم حالا چرا اين‌جام؟ من اصلن دارم چه گهي مي‌خورم؟ من اصلن براي چي دوباره برگشته‌ام به محل ارتكاب جرم؟ جرم كه چه بگويم ازش. خودم را كشته بودم. من يك تكه‌هايي از خودم را آن‌جا كشته بودم و حالا برگشته بودم سر تكه‌ تكه‌هاي نعش‌ام كه چه بگويم؟ كه دوباره همان راه و همان آش و همان كاسه؟
....
نفس‌ام تنگ شده بود. the ways داشت مي‌خواند و من سر آن آهنگه كه مي‌گفت واژه‌ها پيش فلاني لال‌اند و قرص‌هاي افسردگي و فلان، زده بودم زير گريه. شماره‌هاي معكوس سرخ توي چشم‌هام تار شده بود و ماشين‌هاي بغل؟ به هيچ جاشان نبود لابد. يكهو تركيده بود. يكهو بعد بيست روز بي‌خبري و خوش‌‌خوشان زده بود بيرون. ريخته بود. محكم و با صدا.
....
چاه...چاه...چه‌طور مي‌شود فهميد كه اين يكي هم چاه نيست؟ چرا هيچ‌كس چيزي نمي‌گويد؟ چرا هيچ نشانه‌اي هيچ علامتي نيست؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 16:58  توسط لیلی  | 


يك اپيزودي هست توي سيزن اول دكتر هاوس كه خيلي دوست‌اش دارم. هاوس براي درد پاي‌اش كه لنگ است، روزانه و به طور مرتب قرص مصرف مي‌كند. تا اين‌كه همكارش و يا همان بالادستي‌اش بهش مي‌گويد كه او معتاد است و به ازاي امتيازي كه بهش مي‌دهد، هاوس قول مي‌دهد قرص مصرف نكند. به مدت يك ماه.
به اين راحتي نيست اما. درد شدت مي‌گيرد. جوري كه هاوس دوست‌داشتني درد مي‌كشد و دم نمي‌زند. اما يك جايي ديگر فايده ندارد. درد توي چشم‌هاي سرخ خون‌افتاده‌اش، توي صداي گرفته‌اش، توي صورت خيس از عرق‌اش و توي انقباض بدن‌اش كاملن آشكار است. از خود بي‌خود مي‌شود، بالا مي‌آورد، اما فقط حاضر است اعتراف كند كه اعتياد دارد در حالي كه اين قضيه برايش يك مشكل به حساب نمي‌آيد.
يك جايي اما چسبيده به ميز، بي‌خود از درد، چيزي مثل هاون، سنگين و سخت را برمي‌دارد و با تمام قدرت به پشت دست چپ‌اش مي‌كوبد. دست‌اش مي‌شكند. همان‌وقت قبل از اين‌كه دوست هم‌كار ديگرش معاينه‌اش كند، فهميده بودم چرا. بعد دوست‌اش بهش مي‌گويد با اين كار خواسته درد عميق و سنگين‌تري توي بدن ايجاد كند كه مغز تمركزش را به آن سمت ببرد و درد ضعيف‌تر، همان درد پا، فراموش شود. هاوس هم تاييد مي‌كند كه حالا بهتر است. چون درد دست دارد مي‌كشدش.
حالا نه تنها اين‌كه هاوس توي اين اپيزود خيلي دوست‌داشتني و ستودني است، خواستم بنويسم كه بدانيد امشب از آن شب‌ها بود كه بنشينم و دوباره اين اپيزود را ببينم. از آن شب‌ها كه لازم است دردي عميق‌تر توي روح‌ات ايجاد كني، زخمي كاري‌تر، كه اين قبلي‌ها، فراموش شود. حتا كاملن موقتي.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:1  توسط لیلی  |