X
تبلیغات
عروسکِ کوکی
ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
عروسکِ کوکی
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
خانه روشنان - هوشنگ گلشیری
15:11دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390لیلی

حالا گمانم وقت اش رسیده که به کمی عقب تر نگاه کنم و بگویم چه طور سالی را پشت سر گذاشته ام. سال نود خیلی خیلی بهتر از آنچه بود که درست توی همین روزها در سال 89 پیش بینی کرده بودم.

سال نود سال تصمیم های تازه بود برای یک لیلی تازه. برای من که به رفتن فکر هم نمی کردم، سالی بود که خیلی از چارچوب های ذهنی ام را بشکنم و قدم هایی بردارم که حتا اگر ناموفق بمانند و به جایی نرسند، تا همین حالاش هم نگاه مرا تا حد زیادی تغییر داده اند.

سال نود، سال نوشتن بود برای لیلی. امسال از نوروز 90 نوشتن این رمان تازه را آغاز کردم که حالا چهار فصل ازش مانده. می شود گفت تجربه ی شگفت، طاقت فرسا اما بی نظیری بود. حالا که به کاغذهای تایپ شده ی کنار دست ام نگاه می کنم، باور نمی کنم که همه ی اینها را من مدام نوشته ام و بازنویسی کرده ام.

سال نود، سال باز کردن چند تا گره ی کور بود برای لیلی. دو بار برای این که لیلی را بیشتر دوست باشم، به خاطرش کارهایی کردم که سابقن نکرده بودم. هر دو برای خودم تجربه های تکرارناشدنی هستند. تجربه هایی که زخم زدند، اما به وقت اش شیرین بودند و کمک کردند لیلی خیلی خیلی بزرگ شود و به این نتیجه برسد که باید کمی بیشتر حواس اش به خودش باشد. به احساسات اش، داشته هاش و زخم هاش.

سال نود، سال دوستی های تازه بود برای لیلی. امسال چند دوست گودری را دیدم و فهمیدم واقعی بودن آدم ها، حرف زدن رو در رو باهاشان، خندیدن و با هم بودن باهاشان، به مراتب بهتر از کلمه بازی و زندگی توی مجازستان است. دوست های دیگری هم به تصادف پیدا کرده ام که از روی خوش بختی همان آدم هایی بودند که در به در دنبال شان می گشتم انگار. آدم هایی از جنس خودم. آدم های آرام و بی حاشیه که با هنر و ادبیات و سینما زندگی می کنند و می شود از بودن باهاشان چیزهای تازه یاد گرفت و حرف زدن باهاشان نیاز به هیچ رمزگشایی و ملالی ندارد که توی مکالمه با دیگر آدم ها هست.

خلاصه این که وقت تمام شدن اش، راضی ام، از خودم و از این روزگار. هیچ کس نمی تواند بگوید همه چیز آرام است و چه خوش بخت است. هیچ کس نمی تواند بگوید چند جای مهم این روزگار لنگ نمی زند. اما در مقایسه با سال های گذشته، سال نود برای من، یکی از سال هایی است که هیچ جور نمی شود فراموش اش کرد.

سال نود و یک هم سال جنگ است. جنگ تن به تن. سالی که باید تا می توانم محکم باشم. قصه ی تازه ی سال نود و یک نیاز به شخصیتی جنگجو و خستگی ناپذیر دارد. باشد که از این نبرد جان سالم به در ببرم...


0:27جمعه بیست و ششم اسفند 1390لیلی

مثل اين فيلم‌ها كه توش مرد يا زن فقير و آس و پاس قصه، سنگي، مهره‌اي، چراغ جادوئي پيدا مي‌كند و آن وقت با داشتن آن، به هر چه بخواهد مي‌رسد، به ناممكن‌ها.
آن‌وقت توجيه داستاني هم نمي‌خواهد. مي‌گويي فيلم‌اش تخيلي است. مي‌گويي جادوست ديگر.
چند روز است به اين جادو فكر مي‌كنم. كه اگر بود...كه اگر زندگي را يكهو عوض مي‌كرد، رويايي مي‌كرد، ناممكن‌ها را مي‌آورد مي‌گذاشت جلوي چشم‌ات، جوري كه از ترس اين‌كه دود بشوند و بروند هوا، دست به‌شان نمي‌زدي. آن وقت چه؟
آن ور‌ٍ منطقي و بي‌اعتمادٍ اين روزهام، بهم مي‌گويد بيهوده دنبال جادو مي‌گردم. بهم مي‌گويد خيلي وقت است روزها و زندگي شده‌اند يك مشت عدد خشك و خالي و بي‌قصه كه دارند فقط و فقط ما را به يك چيز نزديك مي‌كنند. كه آدم‌ها يكي بعد از ديگري نااميدت مي‌كنند و مدام توي بهت مي‌ماني كه اين همه بي‌رحمي و غريبه‌گي از كجاشان بيرون مي‌آيد. كه اين زندگي با هيچ معجزه‌اي درمان ندارد.
ولي آن ورٍ هنوز پرشور و خيال‌پردازم، همان ورٍ خسته اما هنوز زنده‌ام، به يك چيزهايي باور دارد. مضحك است شايد. اما او هنوز به پيدا كردن آن سنگ، مهره يا چراغ اميدوار است. به جادوئي كه وقتي پيداش شد، همه چيز را وارونه كند.
همه‌اش جنگ است. جنگ تن به تن به قول آقاي صدا. كه اين روزها را از اين همه يك شكلي خالي كني و بزني بيرون. جادوش؟ جادوش ديگر بماند براي روزي كه هنوز نيامده انگار، و خب، خودمان‌ايم، ممكن است هيچ‌وقت نيايد.


14:3سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390لیلی

فرید برای من یعنی همان وقتی که بهش زنگ می زنی و گوشی را که بر می دارد، توی هر حالتی که باشد، بهت می گوید :"چه طوری" با تشدید روی ط. انگار که بخواهد بهت بگوید خیلی از شنیدن صدات خوشحال است.
فرید برای من یعنی وقتی بهش زنگ می زنی که تبریک تولد بگویی و او می گوید :" امروز مگر چندم است؟"
فرید برای من یعنی کسی که همیشه کنارت است. هر زمان که بخواهی سر دنیا و آدم هاش هوار بکشی و نتوانی، کنارت هست، به حرف هات گوش می کند و آرام ات می کند.
فرید رفیق بی نظیری است که به قول یکی از دوستان مشترک مان، آدم می رود پیش اش و مثل کشیش ها برای اش اعتراف می کند، به گناهان اش، به گندهایی که زده، به اشتباهات و سبکسری هاش. با این تفاوت که او درست برخلاف خیلی کشیش ها، برای همان اشتباهات تشویق ات می کند و بهت می گوید :"بی خیال"
فرید برای من یعنی وقتی که نوشتن خسته ات کرده. یک جای بدی گیر کرده ای میان داستان و می توانی بهش زنگ بزنی و از ایده هایی که مغزت را رو به انفجار برده اند حرف بزنی و او هم با حوصله گوش کند، راهنمایی ات کند، بهت ایده بدهد و ته ته خستگی و ناامیدی دوباره به نوشتن امیدوارت کند.
حالا هم که تولدش است، دیرتر از همه می آید اینجا را بخواند.  بهش می گویی:"وبلاگ ام را خواندی؟" و او می گوید نه. بعدن حتمن می خواند. چون همان وقت ساعت یازده شب که بهش زنگ زده ای تازه دارد می زند بیرون به شب گردی.
خلاصه اینکه، مثل فرید کم است توی این زندگانی. خیلی کم. پس روز تولدش از روزهای مهم تقویم سالیانه ی من است.


23:47دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390لیلی

آدم است ديگر. گاهي همين‌طوري خيالات برش مي‌دارد. فكر مي‌كند آخر جهان است. براي همين دوست دارد تمام چيزهايي را كه مي‌خواهد و دوست دارد دم دست‌اش ببيند. تنها كه بودم اين چند روز، در يخچال را كه باز مي‌كردم، بغض‌ام مي‌گرفت. يكهو فكر مي‌كردم من قرار است بدون مامان و بابا چه كار كنم؟ حالا نه كه وقتي هستند، مدام توي هال و آشپزخانه مي‌چرم. همه‌اش توي غار خودم هستم و اين تنهايي باعث مي‌شود تنها محدوده‌ي غارم را گسترش دهم.
يك وقتي دوست داشتم زمستان تمام نشود. زمستان فصل بي‌نظيري است. همه چيز بوي تمام شدن مي‌دهد اما براي من درست برعكس است. انگار چيزهايي را كه مي‌خواهند تمام شوند، تمام و كمال مي‌بيني و سير سير نمي‌شوي هيچ‌وقت. كمي بعدتر اما دل‌ام خواست تمام شود. سرما زياد شده بود ديگر. فكر مي‌كردم ديگر دارد شورش را در مي‌آورد. اسفند و اين باد فجيع؟ حالا اما دوباره دوست دارم زمستان بماند. هر چند روزهاي شلوغي‌اند، مثل خيابان‌هاي اين شهر، درهم و برهم‌ شده‌اند، اما دوست دارم كه كش بيايند. با خودم فكر مي‌كنم حتا اگر نروم و باز هم همين‌جا توي همين شهر زندگي كنم، اين زمستان معناي ديگري برام داشته. تا هميشه. توی اين زمستان من خيلي زندگي كرده‌ام. انگار كه نه در طول، بلكه در عرض. انگار به قدر كل سال نود من توش ليلي بودم.
خانم دكتر قاف بهم مي‌گويد بايد براي خودم جايزه بخرم. بهم مي‌گويد يك كارت پستالي چيزي كه هميشه جلوي چشم‌ام باشد. دست‌ام را دو دستي توي دست‌هاش نگه مي‌دارد و بهم مي‌گويد:" مواظب ليلي باش" من اما هنوز چيزي براي ليلي نخريده‌ام. گذاشته‌ام يك عكس درست و حسابي را چاپ كنم و بزنم به ديوار بنفش اتاق. ديوار اتاق‌ام هنوز خيلي جاي خالي دارد. كارت پستال خيلي كم است براي اين همه جاي خالي.عكس‌ها همه رديف‌اند جلوي چشم‌ام. اما انتخاب كردن خيلي مشكل است. يكي جاده است توي مه و يك ماشين با چراغ‌هاي روشن، يكي يك زن است نشسته روي صندلي، سرش پايين است و دست‌هاش معلوم است كه روي ران‌هاش گذاشته، روي پيراهن گلدار، يكي يك بالرين است كه درست وسط خيابان روي يك پا ايستاده، يكي يك دشت پر از برف است، سياه و سفيد، يكي ...
گفتم كه خيالات برم داشته شايد. اما فكر مي‌كنم، همين حالاست كه بايد انتخاب كنم. و بيشتر از اين ديواره را خالي نگذارم به امان خدا.

عنوان نام یکی از فصل‌های " ویران مي‌آیی" حسین سناپور است.


13:46دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390لیلی
 

+ برویم سفر؟

- کجا؟

+ جواهرده


20:4شنبه بیستم اسفند 1390لیلی



Get down, get down, little Henry Lee
And stay all night with me
You won't find a girl in this damn world
That will compare with me
And the wind did howl and the wind did blow
La la la la la
La la la la lee
A little bird lit down on Henry Lee
I can't get down and I won't get down
And stay all night with thee
For the girl I have in that merry green land
I love far better than thee
And the wind did howl and the wind did blow
La la la la la
La la la la lee
A little bird lit down on Henry Lee
She leaned herself against a fence
Just for a kiss or two
And with a little pen-knife held in her hand
She plugged him through and through
And the wind did roar and the wind did moan
La la la la la
La la la la lee
A little bird lit down on Henry Lee
Come take him by his lilly-white hands
Come take him by his feet
And throw him in this deep deep well
Which is more than one hundred feet
And the wind did howl and the wind did blow
La la la la la
La la la la lee
A little bird lit down on Henry Lee
Lie there, lie there, little Henry Lee
Till the flesh drops from your bones
For the girl you have in that merry green land
Can wait forever for you to come home
And the wind did howl and the wind did moan
La la la la la
La la la la lee
A little bird lit down on Henry Lee

Nick Cave & Pj Harvey

يك جاي اين ترانه كه از نگاه من طرح يك داستان كوتاه خوب است، تصويري دارد كه من بهش مي‌گويم :"ويران‌گر". تصوير عجيب و كاملن تازه‌اي كه در عين عشق، بي‌رحمانه‌ است. يك جا هست كه زن از روي پرچین به جلو خم مي‌شود تا مرد را ببوسد اما به مرد چاقو مي‌زند. تمام و کمال. و بعد سوگواري و غرش باد است. به گمان‌ام تمام كاري كه يك شعر، ترانه، يا يك داستان مي‌تواند بكند همين جاست. همان چيز تازه‌ي شگفتي كه با وجود ناخوش‌آيند بودن‌اش، به خاطر تناقض و تضاد غريبي كه ايجاد مي‌كند، به خاطر حس آشنايي‌زدايي كه به آدم مي‌دهد، به دل مي‌نشيند، فراموش نمي‌شود و تصاوير پيش از شنيدن آن ترانه يا خواندن آن شعر و داستان را كم‌رنگ، دم دستي و سهل‌انگارانه مي‌نمايد.

پ.ن: برای گلرنگ و نیم ساعتی که دیشب موسیقی گوش دادیم و خیره شدیم به کلمات. کلمات شگفت.


11:48شنبه بیستم اسفند 1390لیلی

یک جای داستان گیر کرده ام. می شود گفت یک جای تلخ برای خودم. یکی از آدم ها را باید به کشتن بدهم و نمی توانم. نه حالا به این دلیل که آدمه را دوست دارم. به این خاطر که این فصل، همان جایی است که شخصیت اصلی داستان می شکند. مثل ماسه های ریز ساحل که از لای انگشت هات می ریزند پایین، او هم ریز ریز می شود و تمام. حالا در آوردن این فصل می شود کار شاق. خب البته برای من.
یک چیزی توی نوشتن هست که من اسم اش را گذاشته ام: نانوشتگی. یعنی نمی نویسی، حتا یک خط، اما توی ذهن ات درگیری. درگیر شخصیت ها، طرز حرف زدن شان و به خصوص واکنشی که باید توی آن صحنه ی به خصوص نشان بدهند. اما باز هم هست. هزارتویی است که راه خروج ندارد.
نوشتن وقتی به مرحله ی نوشتن روی کاغذ می رسد، کمی آرامش بخش است. قبل از آن اما، فقط خدا می داند که چه عذابی است. از آن عذاب های شیرین که آدم خودآزارانه به جان می خرد، اما باز هم درد می کشد.
حالا هم دو هفته است یک خط ننوشته ام. هر چه فکر می کنم چه طور شکستن این آدم لوس و دم دستی نباشد، چیزی به ذهن ام نمی رسد. و هر چه به ذهن ام می رسد، طبعن لوس و دم دستی است!
آن اول ها سرخوشی است. گره های کور را سفت تر کردن است و آدم ها را به جان هم انداختن. دروغ و راست را با هم قاطی کردن. ماجراها را به هم پیوند دادن. اما این آخرها، ای وای ای وای با لحن شهاب حسینی درباره الی...


20:43چهارشنبه هفدهم اسفند 1390لیلی


يكم:

توي كافه كه آمدم و ديدم حواس‌ات نيست، خوش‌حال بودم. شايد چون دوست داشتم بيايم از پشت بغل‌ات كنم و همان‌جوري بمانم. كه آرام سرم را آوردم نزديك‌ات و كش‌دار و آرام گفتم :"سلام" كه چه‌ خوب بود بغل كردن‌ات.
كه چيزي عوض شده بود. كه چيزي توي هر دوي ما عوض شده بود. از آخرين بار كه سر ميرداماد از هم جدا شديم. هر دومان بزرگ‌تر شده بوديم. تو زيباتر بودي حتا. كه يكهو توي واكنش به حرف‌هاي من از تعجب تكيه مي‌دادي به صندلي‌ات و جور ناجوري نگاه‌ام مي‌كردي انگار كه بخواهي بگويي:" برو! نه! واقعن؟!" بعد دوباره مي‌آمدي نزديك و دست‌هات مي‌آمد نزديك دست‌هام روي ميز. كه چه‌‌قدر حرف بود براي‌ات بزنم و تو چه‌‌قدر خوب و راحت براي‌ام حرف زدي. بس كه اين روزها مي‌شود بهم اعتماد كرد. بس كه حرف‌ها مي‌ماند توي دل‌ام. بس كه صندوق‌خانه‌ي ذهن‌ام حرف و كلمه را چيده كنار هم. هر چند همان ديشب به اين رسيده بوديم تقدس كلمات گاهي كاملن پوشالي است. شده دست‌مال يك مشت آدم فقط كه بي‌هوا خرج‌اش مي‌كنند.
حالا اما همه‌اش ياد آن لحظه مي‌افتم كه اشاره كردي به مرد ميز كناري كه مي‌شناختي‌اش و قبلن هم ديده بودي‌اش و همين‌طوري از دور دوست‌اش داشتي. كه ايراني نبود. با آن شال‌گردن توسي و چهره‌ي روشن دوست‌داشتني‌اش. كه دم آخري انگار من هم شيطنت‌ام گل كرده باشد، وقتي گفتي "ليلي داره مي‌ره. اين آخرين فرصته" بهت گفتم:" برو. برو ديگه. رفتا" كه دويدي دنبال‌اش و من همين‌طور كه تنهايي به گوشي بنفش موبايل‌ و چيز كيك جلوي‌ام خيره بودم و مي‌خنديدم، چيزي توم شعله مي‌كشيد. چيزي كه سابقن زده بودم توي سرش انگار. اما رهاش كرده بودم ديشب. وقتي برگشتي و گفتي با دو زن ديگر قرار داشته، دل‌ام سوخت. دوست داشتم واقعن به مرد مي‌گفتي ازش خوش‌ات آمده. دوست‌داشتني بود آخر. حالا همه‌اش ياد وقتي مي‌افتم كه بلند شدم بروم دست‌شويي و وسط كافه صدام كردي‌ :"ليلي" و من برگشتم و تو گفتي :"هيچي هيچي" و بعد سر كه چرخاندم، ديدم مرد با دو زن ديگر كه يكي‌شان ايراني بود، برگشته بود. همان‌جا پقي زدم زير خنده. آي آي نسيم....اي به خشكي شانس...
همه‌ي زندگي همين است. بهت هم گفتم. همه‌ي زندگي به شاد بودن است. به بلند خنديدن و ماجرا ساختن. به ماجراهاي كوچك بي‌اهميت حتا كه توي شريعتي سوفی بارکر گوش بدهيم و بعد من بيايم اين‌جا ازش بنويسم. تو بلند بلند به ماشين نمره سياسي كه رانندگي بلد نبود، فحش بدهي و بخواهي حتا انگشته را بهش نشان بدهي  كه من  در حال رانندگي و تركيدن از خنده هی بگويم:"نه. نه نسيم. ول‌اش كن"
كه بايد بهت بگويم چه خوش‌حال‌ام حالا براي‌ات. بعد از اين مدت بي‌خبري خنده‌ات خنده بود دختر. و يك‌جور ثباتي توي وجودت پيدا شده بود كه آن آخرها توي گودر داشت گم مي‌شد انگار.
برگشتني كه پياده شدي، انداختم كه توي مدرس، سي‌دي زاز را كه همان‌جا با هم خريديم، گذاشتم. بلندش كردم. ياد سارا افتادم كه نوشته بود از "زاز" خاطره دارد و بهش گوش نمي‌دهد. اما ديشب توي اتوبان مدرس كه خيلي زيبا هم شده بود، "زاز" براي من يادآور هيچ چيزي نبود. هیچ چیز و هیچ کس. ذهن‌ام از صداش و واژه‌هاش خالي بود و بعد آرام آرام از ديشب، تو، خنديدن‌هامان و فحش‌دادن‌هامان و يكهو با حسرت نگاه كردن‌هامان پر شد.
ما خيلي با هم فرق داريم. شايد آدم ها تعجب كنند كه من و تو چه‌طور با هم دوست‌ايم. اما يك چيزهايي، يك بندهاي نامرئي آدم‌ها را به هم ربط مي‌دهد كه تازگي‌ها من بيشتر بهش حواس‌ام هست. بندهايي كه اگر ناديده گرفته شود، ماجراهاي كوچك بي‌اهميت شيرين ساخته نمي‌شود. چيزهايي كه به گمان‌ام در ظاهر به هيچ‌وجه نمي‌شود درباره‌اش قضاوت كرد و خيلي خيلي پنهاني است. مثل راز است براي همان آدم‌ها. و خوبي ماجرا به اين است.
خلاصه اين‌كه مرسي براي ديشب دختر جان...


14:53یکشنبه چهاردهم اسفند 1390لیلی


بدبختي آدمي آن وقتي نيست كه پي ببرد هيچ چيز نمي‌تواند ياري‌اش كند – نه مذهب، نه غرور، و نه هيچ چيز ديگر – بدبختي آدمي آن وقتي است كه پي ببرد به ياري نياز ندارد.

از بازخواني "خشم و هياهو" ي فاكنر

پ.ن: من اما يك جاهايي با پدر كونتين مخالف‌ام. به گمان‌ام يك جاهايي بي‌نيازي خودش تمام خوش‌بختي است. ته‌اش بريدن اميد از آدم‌هاست. اما دل بستن به چيزهاي ديگري است درون خودم آدم. چيزهايي كه خودش دارد و تا به حال ازش خبر نداشته. مثل وقتي كه مي‌رود جلوي آينه مي‌ايستد و به خودش مي‌گويد:"خوشگلي‌ ها" يا يك زماني كه دو خط مي‌نويسد و مي‌گويد:"خوب نوشتم ‌ها" و يا خيلي چيزهاي ديگر. و اين‌ها به گمان‌ام خيلي آرام آرام و پنهاني سر باز مي‌كند، خودش را نشان مي‌دهد. براي همين هم پيدا نشدن‌شان ممكن است آدم را به اشتباه بياندازد. پيدا نشدن‌شان دليل بر نبودن‌شان نيست. هيچ‌وقت نيست.


20:21شنبه سیزدهم اسفند 1390لیلی

Far from looking bored or absent-minded, her eyes were concentrated almost sternly upon the page, and from her breathing, which was slow but repressed, it could be seen that her whole body was constrained by the working of her mind. At last she shut the book sharply, lay back, and drew a deep breath, expressive of the wonder which always marks the transition from the imaginary world to the real world

Virginia Woolf,The Voyage Out


13:32شنبه سیزدهم اسفند 1390لیلی

ایستاده بودم کنار مامان که ایستاده بود جلوی گاز و به ماهی ها که سرخ می شدند، خیره بود. نمی دانم چه گفت یا چه شد که بازوی لخت اش را گرفتم. یک جور عجیبی داشتم می ترکیدم. فکر کردم چند وقت است باهاش درست و حسابی حرف نزده ام؟ بس که چشم هام خودشان حرف می زنند، بس که می چپم توی لاک ام، بس که حرف هام را نگه داشته ام برای وبلاگ یا یکی دو تا دوست مطمئن. چیزی نگفتم.
همین شد که بعد از ناهاری آمد توی اتاق، یله داده بودم، دامن گل داره آویزان بود از پاهام. مامان گفت چته؟ نشست روی تخت. من نمی دانم چه ام بود. می دانستم ها. اما نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. دکتر قاف می گفت باید دست از سر خودم بردارم. می گفت من با ارزش هستم. اما وقت زیادی گذشته از زمانی که من با تمام وجود چنین احساسی را حتا فهمیده باشم. همین طوری شد که حرف زدم با مامان. توی چشم های مامان اشک بود. من اما گریه نمی کردم. گریه را می گذارم به وقت اش. انگار که سهمیه ی روزانه باشد. مثل همان وقتی که آدم ها را نگاه می کنم توی خیابان و محل کار و از خودم می پرسم این ها چرا گریه نمی کنند؟ این ها چرا زنده اند هنوز؟ بعد خودم را می بینم که چند دقیقه با همکارم کل کل می کند و چند ثانیه بعد می رود توی لاک اش. جوری که صدام می زنند و من نمی شنوم.
عصر جمعه ای نباید خانه ماند. این قانونی است که من خیلی دیر بهش رسیدم. صبحی با نون که رفتیم پارک ملت بهش گفتم. گفتم آدم نباید خانه بماند جمعه ای. اما ماندیم. نشستم به دانلود قسمت اول سیزن هفتم هاوس که  نشانی سایت اش را احسان بهم داد. ایزل می داد پشت هم. پنج قسمت یا شش تا بود نمی دانم. بعد هر بار که تمام می شد، بابا کش و قوسی می داد به بدن اش و می گفت: این هم همه اش خیانت. چی دارد ته اش این آخر؟ همه به هم خیانت می کنند. آمدم جواب اش را بدهم. اما ندادم. گفتم همین است دیگر. یک چیز همه گیری باید باشد که آدم ها را ویران کند و ویرانی آدم ها قصه بشود. یک چیز همه گیری که نشود جلوش را گرفت. همین طوری تکثیر شود. مثل آن چیزی که دخترکی یک بار توی گودر نوشته بود:"غم عمومی". راست می گفت. غم عمومی است حالا. خستگی عمومی و بی میلی عمومی.
آخر شبی نشستم هاوس دیدم. تیتراژش که شروع شد، انگار بعد از مدت ها بی خبری رسیده باشم به معشوق ام. دل ام تنگ شده بود براش. حالا هم که می دیدم به یکی رسیده و عشق بازی می کند باهاش، حسودی ام نشد. با وجود اینکه آدم حسودی هستم توی این چیزها. عوض اش خوشحال بودم براش. که بالاخره بعد شش فصل در به دری و سرگردانی رسیده بود جایی که می خواست. که بعد توی تخت، کنار زن دراز کشیده بود و دست می کشید به شانه های لخت اش که بی هوا پرسید: now whatاز همان سوال های همیشگی هاوس توی چنان موقعیت به خصوصی.
شب نمی شد بخوابم. هی فکر کردم بروم خشم و هیاهو را که با بچه ها قرار دوباره خوانی اش را گذاشته ایم بخوانم. اما دیدم حال کونتین دوباره حال ام را خراب می کند. مدت زیادی گذشته از وقتی که خودآزارانه خودم را شکنجه می دادم با این جور چیزها. عوض اش نشستم به خواندن عاشقانه های یک آشنا برای یکی دیگر. گریه کردم هی. فکر کردم سهمیه ام پر شده. همین که یک خودآزاری دیگر را جایگزین کردم، گریه داشت دیگر. آب خوردم و قرص های قبل ازخواب. و خوابیدم.

 


11:25شنبه سیزدهم اسفند 1390لیلی

 

امید...امید واژه بدی نیست. اما احساسی که امید با خود می آورد خیلی خیلی فریبنده است. مثل وقتی است که صبح بیداری می شوی و می بینی برج غبار گرفته دیگر غبار گرفته نیست. فکر می کنی که شاید کمی از غبار این شهر کم شده باشد. به ظهر نرسیده اما، نگاه که می کنی به کوه ها، چند تا خط منحنی و مورب می بینی که می تواند شکل هر چیزی باشد جز کوه.
حالا این که هیچ، یک بار ناامید شدن که هیچ، کافی است دوباره دل ببندی به تصویری جعلی که صبح بی جهت امیدوارت می کند. اما باز چند ساعت بعد...
ناامیدی دوباره و بازی خوردن دوباره خیلی درد دارد. خب یک وقت هایی آدم به چشم هاش شک می کند که چه طور تا چند ساعت پیش غبار را نمی دیده و حالا...گاهی به مغزش شک می کند که شاید مفهوم سیگنالی را که از چشم منتقل شده به اصطلاح درست پروسس نکرده....گاهی هم پس از بارها ناامیدی کم کم به نقطه ای می رسد که به وجود تصویری بی غبار از یک کوه شک می کند. دیگر باور نمی کند شاید یک جایی، یک نقطه ای ممکن است آسمان بدون آلودگی، بدون غبار باشد.
حالا فکر کن تمام این ها نه به کوه برگردد و نه به برج و آسمان که استعاره هایی کاملن دم دستی هستند. فکر کن آدم ها باشند که ناامیدت کنند، زخم بزنند، بازی ات بدهند. نه یک بار.
آن وقت آدم به یک جایی می رسد که حتا دیگر نه می تواند عصبانی باشد، نه می تواند شاکی باشد، نه می تواند که بپرسد :"چرا؟ چرا دوباره؟ آخر چرا؟" نمی تواند حتا به احتمال تصویر بی غبار کوه فکر کند. چرا که بی اعتمادی درست مثل یک سرطان رشد می کند و هیچ درمانی هم ندارد.
این میان عده ای می گویند "خدا را شکر کن که فلان طور نشد" عده ای می گویند:" تجربه است" عده ای می گویند:" ارزش اش را ندارد" عده ای می گویند:" بی خیال" عده ای می گویند:" چشم هات را باز می کردی" عده ای می گویند:" زندگی همین قدر گه است"
میان تمام این جملات آدم غرق می شود. اما ته ته ماجرا، پیکری سوراخ سوراخ از تیرباران است که دیگر جای سالمی برای زخم خوردن ندارد.
حالا شما بگویید، این پیکر زخم خورده با چشم های ترسان چه طور با هر صدایی از جا نپرد؟ با هر تلنگری خودش را جمع نکند؟ با هر حرکتی گارد نگیرد؟
من می گویم که می تواند هیچ کدام این کارها را نکند. چرا که از یک جا به بعد پیکر زخم خورده، با بی اعتمادی اش سر می کند، بدون شیمی درمانی، نگاه می کند به ذره ذره پرغبارتر شدن تصویر صاف چند ساعت پیش و بعد دیگر چشم های اش را می بندد.


9:7شنبه سیزدهم اسفند 1390لیلی

بعد فکر کن من نشسته باشم به خواندن مقالات فخیمه ی مکنیکال دیزاین و دیزاین تئوری و دیسیژن میکینگ دیزاین و این ها.
روزهایی توی زندگانی آدم است که هرگز قبل اش پیش بینی نمی شد. اما هست. بد هم نیست. شاید ایده آل نیست. اما از تکرار روزهای گذشته فاصله دارد.


15:2جمعه دوازدهم اسفند 1390لیلی


تا همه‌ي ما در پاييز
در گل‌هاي داوودي غرق نشديم
تند پارو بزن.

درد مي‌آيد و مي‌رود
اما
پاييز پشت پنجره
استوار ايستاده است.

تند پارو بزن
تا عمر به پايان نرسيده است
به خانه برويم، سرد است.

چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام
كساني دير آمدند چراغ را خاموش كردند
كاش دزد بودند.

حالا كه شب مي‌شود
به ياد تو هستم
كاش
خداحافظي نمي‌كردي و مي‌رفتي
من عمري خداحافظي تو را
به ياد داشتم.

پاييز پشت پنجره
استوار ايستاده است
مرا نظاره مي‌كند
كه چرا من
هنوز جهان را ترك نكرده‌ام.
من كه قلب فرسوده دارم
من كه بايد با قلب فرسوده
كم‌كم تو را فراموش كنم...


پاييز پشت پنجره – ساعت 10 صبح بود – احمدرضا احمدي – نشر چشمه


19:34پنجشنبه یازدهم اسفند 1390لیلی
 

شد لشکر غم بی عدد...


1:13پنجشنبه یازدهم اسفند 1390لیلی


1. همه‌ي "جنوب از شمال غربي" كه طرح خوبي مي‌شد براي يك نمايش‌نامه‌ي كامل كه ناقص رها ماند به امان خدا يك طرف و آن پيام دهكردي نازنين پرده‌ي اول طرف ديگر. آن‌جا كه از فرط ناتواني با صورتي سرخ فرياد مي‌زند و چيزهايي با اين مضمون مي‌گويد كه: "من الان مي‌خوام اون كنترل رو بردارم و اون فيلم رو با صداي بلند براي بار دهم ببينم اما نمي‌تونم. من الان مي‌خوام اين گلدون رو توي سرت خرد كنم اما نمي‌كنم. من الان مي‌خواهم بگيرم‌ات و محكم ببوسم‌ات اما نمي‌تونم. من الان مي‌خوام ...."
يك جايي هست توي زندگاني كه آدم مي‌خواهد كارهاي تلنبار ناتمام‌اش را يك جا بكند. بعد حتا بلند بلند بگويد‌شان. ليست‌شان كند. طوري كه بخواهد بگويد براي انجام دادن تك‌تك آن‌ها برنامه دارد. و همه‌ي اين‌ها شايد درست زماني سراغ آدم مي‌آيد كه ناتوان نشسته باشد يك جا و قدرت حركت كردن نداشته باشد.
يك وقت‌هايي هر چند تلخ، آدم بايد كارهاي نكرده را بكند تا طلسم بشكند.
2. نمي‌دانم شلوغي عجيب چهارراه ولي‌عصر بود، كاغذهاي فرش شده كف خيابان انقلاب بود، حرف‌زدن‌مان تند تند و بي‌وقفه ميان آن همه صدا و آدم بود، آن پسرك موفرفري كافه گودو بود كه ليوان‌ها را محكم گذاشت روي ميز و گفت: "من اومدم!"، يكهو خنديدن‌مان برای آن سوتي ناگهاني كه داده بودی كه هر دو خم شديم روي اسپاگتي و چيپس و پنيري كه چه‌قدر هم زيادي بود و ريسه رفتيم، آن آخر گوش دادن به آن آهنگ هنديه بود كه "جيمي جيمي، آجا آجا" و بعد كه اكباتان پياده شدي، گيجي‌ام توي بزرگ‌راه‌ها بود، چه بود، هر چه بود، امشب از آن تاپ‌ تن‌هاي سال نود من بود دختر. كه اگر فيس‌بوك بود مي‌آمدم روي وال‌ات مي‌نوشت‌ام كه گل و گلاب، چه خوش گذشت امشب و چه همه چيز عجيب خوب سر جاي خودش نشسته بود. كه مي‌دانم اگر بشود تمام جزئيات امشب را مي‌گذارم توي ذهن ليلي، ذهن ليلي كه فراموش‌كار نبوده و نيست. كه هي هي گلرنگ...
:)

3. اين چند روز اس.ام.اس‌هايي داشتم از آدم‌هاي نازنيني كه اين چند وقت بي‌خبر بودم ازشان، اي‌ميل‌هايي از آدم‌هايي كه هيچ‌وقت نديدم‌شان اما مي‌دانم كه حواس‌شان بهم هست. خواستم همين‌جا، از همين عروسك كوكي بگويم كه چه خوش‌حالم هستيد. كه چه خوب كه مي‌خوانيد و حواس‌تان به ليلي هست. كه ليلي را ببخشيد از اين همه پرحرفي و خزعبل‌بافي آخر نودي...


0:17چهارشنبه دهم اسفند 1390لیلی


* این نوشته خیلی شخصی است. وقت عزیزتان را برای قضاوت و چیزهای دیگر تلف نکنید لطفن.

بابا داشت مي‌ريخت. بهم گفت :"براي تو هم بريزم ديگر. تنها كه نمي‌گذاري ما را. "بهش مي‌گويند استفهام انكاري ديگر،نه؟ اين بود كه گفتم بريزد. دوتايي خوشحال بوديم كه خورديم.
اين شد كه بهت زنگ زدم. خواب بودي. خواب بودي؟ آخ... نفهميدم. كلي دل‌ام سوخت برای آن حالت خواب‌ات كه چرا به هم ريختم‌اش. نه كه عزيزي برام، دل‌ام نمي‌آيد وقتي حتا ازت دورم، ناراحت باشي، يكهو بپري از خواب. خب، آخر هميشه خاموش مي‌كردي گوشي‌ات را. نمي‌كردي؟
اين شد كه زنگ زدم. سرم گرم بود. گرفته بود لعنتي. سرم داشت گيج مي‌رفت. دوست داشتم صدام را بشنوي توي آن حال. مي‌خواستم يك سري حرف‌هاي همين‌طوري يك‌هويي بي‌خيالي بزنم كه فكر نكنم هيچ‌وقت بشود بزنم. همان چیزهایی که نمی دانستی. چون انگار حالت سرگيجه‌ و مستي آن لحظه‌ام ديگر تكرار نشود. حالا هم مي‌خواهم بنويس‌ام‌شان.

همان شب هم بهت گفتم. حس آدمي را دارم كه دم مرگ است. نگفتم؟ گفتم فكر كنم. چرا يادم نيست؟ دوست داشتم مثل آدمي كه دم مرگ است بگويم بيا تمام‌اش كنيم. بيا اين سكوت را تمام كنيم. بيا ببين من را. بيا ليلي را ببين. نه ليلي كه تو را دوست دارد پسر. ليلي كه دوست‌ات است، اصلن. دوست‌ات بود لااقل يك وقتي. هوم؟
اين‌ها را نمي‌نويسم كه بعد بگويي جرزني و اين‌ها. به خدا چون خواب بودي يك بخش‌هايي‌اش كه يادم مي‌ماند را مي‌نويسم. كه يك وقت اين حالت مستي نرسد به سردرد و بپرد و بعد پشيمان بشوم. دوست دارم بزنم به سيم آخر.
امروز هم زده بودم به سيم آخر. توي اداره. نگفتم كه برات. همه رفتند امتحان احكام اسلامي بدهند. من نرفتم. نشستم موسيقي گوش دادم. بلند بلند. حالا بعدن بگويند خانم مجيدي نيامد. خب نيامد كه نيامد. گور باباشان. از صبح خل شدم.
زنگ زده بودم كه بگويم اين‌قدر سخت نگير. مي‌خواهي تمام‌اش كني؟ به خودم بگو. مي‌خواهي ادامه بدهي؟ به خودم بگو. فقط بگو. چون من دارم مي‌روم. از ايران هم نروم از اين‌جايي كه هستم مي‌روم و بعد دل‌ام براي وقت‌هايي كه باهات نبودم مي‌سوزد. دل‌ام براي "دوست‌ات دارم"اي كه بهت نگفتم مي‌سوزد. براي وقتي كه محكم بغل‌ات نكردم، مي‌سوزد. براي وقتي كه يك جوري دوست‌داشتني نگاه‌ات نكردم، مي‌سوزد. برای وقتی که برایت شعر نخواندم،مي‌سوزد. هر چه‌قدر هم اشتباه باشد اين پست، باشد. مي‌گذارم كه بگويم. هوم؟ اصلن بگذار كوچك بشوم پيش‌ات. مهم است مگر؟ بگذار هزار جور فكر كني. بگذار هزار بار بهم بخندي اصلن. شايد هم نخندي. شايد مثل همان وقت كه خودت هم بهم گفتي دوست‌ام داري، يك كم، خوشحال بشوي اصلن. نه؟ خدا را چه ديدي؟
دارد مي‌پرد مستي‌ام و بغض‌ام شده يكهو. خوش‌حال بودم ام‌شب. برخلاف تمام روز. تمام روز به خودكشي فكر كردم. اما يكهو يك خبر خوب برام اي‌ميل شد آخر. خبري كه به رفتن ختم مي‌شود اگر همه چيزش درست از آب دربيايد. يعني جدايي از تو. اما خواستم به تو بگويم. با اين‌كه بهم گفتي مزاحم‌ات نباشم. خيلي هم محترمانه گفتي. اما گفتي. راحت هم گفتي. من هم نشدم. اما مستي حواس‌ام را پرت كرده الان. يكي دو تا تلفن زدم و كسي برنداشت. انگار صدايي بهم مي‌گفت بايد به تو زنگ بزنم.
هي دارم حرف مي‌زنم. گفتم كه. چه تمام چه دوام، حرف مي‌زنيم بالاخره. ماها هر چه‌‌قدر ساكت باشيم، كلمه‌ها ابزار زندگي‌ كردن‌مان هستند، خود زندگي‌مان هستند اصلن. نيستند مگر؟
من ليلي سابق نيستم. حال‌ام خوب نيست.نبین که خندیدم. خوب نیست اوضاع. اما خود حالام را بيشتر دوست دارم. چون بي‌پرواتر شده. همين كافي است.
باز هم ببخش كه بيدارت كردم. ببخش كه مزاحم‌ات شدم. بايد سكوته را مي‌شكستم. همين.  
نمي‌دانم بعد از نوشتن اين پست به خودم فحش مي‌دهم یا نه. انكارش مي‌كنم يا نه. اما هر چي بشود، بشود ديگر. مهم نيست واقعن.


بوس برات.



13:55سه شنبه نهم اسفند 1390لیلی

 

فرخ زاد داشت می خواند: " حالا که پابند تو هستم، می گریزی؟ پابند لبخند تو هستم،..." می زنم روی بعدی. می پرسد که چرا؟ این آهنگه را دوست داشته. چیزی نمی گویم. گفتن ندارد. آهنگی که باهاش خاطره داری، وقت می خواهد برای دوباره شنیده شدن. حالا هم وقت اش نبود.
دوست دارم بهش بگویم: "بیشتر مراقب خودت باش." دوست دارم بهش بگویم: "لیلی جنون زده هیچ وقت ترکیب جالبی نبوده و نیست. یک وقت می بینی کار تمام شده ها." اما نمی گویم که.
چشم هاش خیس اند. بهش از همان "کیت کت"ها می دهم که لیزا برای کارگاه داستان خریده بود. "کیت کت" اصل، نه تقلبی و بنجل. "دیوید کک" نازنین می خواند:
Wanna keep my spirits up
When there's no point in grieving
سر تکان می دهم. انگار که بخواهم چیزی را تایید کنم. می پرسد به چی سر تکان می دهم؟ نمی دانم. به "دیوید کک" خوشگل و این "کیت کت" خوشمزه شاید.
پشت ترافیک خروجی کردستان گیر افتادیم. دوست دارم الکی گاز بدهم. او اما می گوید: "ترافیک خوب است. ترافیک آدم را دیرتر می رساند." من می گویم: "رسیدن همیشه هم بد نیست. یک جاهایی رسیدن بعد از رفتن است دیگر. آدم برود، گاهی اتفاق های خوب می افتد." صورت خیس اش همان طوری خیس است که شانه بالا می اندازد. انگار که نمی فهمد حرف مرا.
می گوید: "رفتن آسان نیست. رفتن هزار جور پس لرزه دارد که من یکی حوصله اش را ندارم دیگر."
ماشین ها جلو می روند. می اندازم توی کردستان. این ماشین جدیده خوب می کشد. سربالایی و این حرف ها حالی اش نمی شود. بهش نگاه می کنم که از "کیت کت" اش که هنوز مانده می خورد. پوست کیت کت را می اندازم روی داشبورد و باقی مانده را می جوم. دهان ام شیرین است. می گویم: "به قول سارا محمدی اردهالی خیلی خیلی نازنین که: گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست..."
می پرسد: "اگر گریه ها تمام نشوند چه؟ اگر قرار باشد، پل پشت سرت هیچ وقت خراب نشود چه؟"
شانه بالا می اندازم. می زنم روی آهنگ بعدی. هندی است.
می گویم: "زنده می مانی. ته اش نمی میریم."


10:21سه شنبه نهم اسفند 1390لیلی

 

یخچال خریده بودیم،
سامسونگ دوقلو، سیلور،
هنوز نیاورده بودندش.
ایوان شده بود یخچال مان.

برج غبارگرفته ی لاغر پیدا بود
که با پیراهن آبی گلدار
رفته بودم سراغ جعبه ی قرص ها.
"ایبو بروفن عزیز،
ایبو بروفن خوش رنگ من!"
زیر لب نازش می دادم که پیداش نمی شد.

یک لحظه چشم انداختم به کوچه،
به سیاهی
و فاصله ی چهار طبقه ای با زمین.
سرما رفته بود تا زیر پیراهن گلدار.

یک لحظه بود،
یک لحظه بود فقط
که فکر کردم بپرم،
بی هیچ اندوه و ننه من غریب  ام.

باد را می شکافت بدن ام و بعد: بنگ!

یک شب دراز اسفند نودم
می شد برگردم و با سردرد،
"زمستان است" گوش بدهم
یا می شد بپرم و تمام...

ایبوبروفن نازنین خوش رنگ،
یکهو پیداش شد اما.

نگاه کردم به زمین،
و به رنگ صورتی توی دست ام،

بلند که شدم،
انگار می ارزید به یک سردرد دیگر و یک زمستان دیگر،

به گمان ام...
شاید هم اشتباه کردم اصلن...

نهم اسفند ۱۳۹۰


0:58سه شنبه نهم اسفند 1390لیلی
 

چه دريايي

ميان ماست...


14:18دوشنبه هشتم اسفند 1390لیلی

 

نگاه کردم بهش:
Chivas
دست کشیدم بهش.
فکر کردم مست کنم،
خراب خراب با ماشین بزرگه،
بزنم به خیابان.

شب،
یک جایی توی سرازیری یک خیابان تاریک
پیدام کنند،
از گوشی موبایل،
اولین شماره ای که آخرین بار گرفته ام را بگیرند.

نیمه های شب،
مست و خراب چشم باز کنم،
که کنارم نشسته  ای،
ساکت،
یک دست به فرمان،
نپرسی چه قدرخورده ام،
نپرسی چرا خورده ام،
نپرسی کجا بوده ام،
تنها بپرسی:"خوبی؟"
من تو را دو تا ببینم،
بعد چند تا،
دو تا و چند تا و باز هم کافی نباشد.
بخندم.
چیزی نگوییم.

خیابان  ها که آشنا شد،
خواب آلود بگویم: نه، خانه نه"
تو بی هوا راهنمای چپ بزنی،
از همان اولین دوربرگردان،
برگردیم.


هشتم اسفند 1390


8:48دوشنبه هشتم اسفند 1390لیلی

 

دیر رسیدم موسسه. نشسته بودم به اسکار. تصویر آدم ها می آمد توی چشم ام که توی جشنواره فجر روی زمین سالن سینما هم نشسته بودند و بعد آخر فیلم همه شروع کردند دست زدن. دل شان نمی آمد بلند شوند. 

انگار خودم اسکار برده بودم.پیاده که شدم توی میدان ونک، حال عجیبی داشتم.گیج و سرمست و خوشحال.

سپاس آقای فرهادی. سپاس برای این احساس.


23:1یکشنبه هفتم اسفند 1390لیلی


1. خب اين فصل هفدهم خوب نبود. يعني مي‌شود گفت افتضاح بود. خودم هم مي‌دانستم. اما خواندم‌اش. با همان صداي دوبلر الن دلون. نمي‌دانم چرا.
اين را نمي‌فهمم كه چرا وقتي شخصيت داستان من همان ابتداي صحنه از روي تخت خواب‌ بلند مي‌شود، لزومن بايد با مرد داستان خوابيده باشد. به خدا ممكن است آدم برود خانه‌ي دوست‌اش كه تازه كم‌كم دارد عاشق‌اش مي‌شود و بعد روي تخت‌اش هم دراز بكشد. همين! دراز بكشد. با لباس! بي كه شب قبل كاري كرده باشد! گمان‌ام ما داريم به قولي " از آن ور بوم افتادن" را تمام و كمال‌اش مي‌كنيم. نه به آن زمان كه دختر و پسر توي چشم‌هاي هم نگاه نمي‌كردند و نه به حالا كه اگر با هم هستند لزومن بايد با هم خوابيده باشند.
دروغ چرا؟ اين قضيه اين روزها ذهن‌ام را مشغول خودش كرده. كه مثلن دو تا آدم با هم بروند سفر و با هم نخوابند. مي‌شود؟ اي بابا اي بابا... به قول دكترم كه تا يك جايي بايد جلو رفت ديگر. خوش‌ام مي‌آيد از اين دكترم. نترس است. باحال است. اهل خوشي و لذت و زندگي توي همين حالاست. بهم انر‌ژي داد كلي هفته‌ي پيش با اين حرف‌ها. بعد ياد حرف هم‌كلاسي‌ام مي‌افتم كه به شوخي مي‌گفت :"اي بابا.پسر به اين خوبي. چرا باهاش نخوابه؟" بعد من فكر كردم كه پس يك ملاكي هست! خوبي و بدي! اين خوبي و بدي را كي تعيين مي‌كند؟ دل آدم؟! هه! دل! به گمان‌ام دل احمق‌ترين وسيله‌ي سنجش خوبي و بدي آدم‌هاست.
خودم هم مي‌دانم دارم مزخرف مي‌گويم. دو روز سخت را گذرانده‌ام و حالا حق دارم چرت و پرت ببافم.


2. اول وقتي وارد مي‌شوم دو تا از بچه‌ها مي‌گويند چه خوش‌رنگ شده‌ام. يك پالتوي آبي گرفته‌ام با شال آبي. يك سره آبي. بعد مي‌خندم كه :" چه خوب. خلاصه كم نيست خوش‌رنگي توي اين وانفسا" بعد مي‌بينم كه خانم ميم اشاره مي‌كند به كتاب و مي‌گويد:" چرا وانفسا؟ خيلي هم نفسا نفسا!". داستان‌ام براي اولين بار چاپ شده. احساس خوبي است. يعني بعد از اين همه انتظار، اين‌طوي چاپ شدن‌اش را دوست‌ دارم. مي‌خندم. حقيقت است كه خوشحال شدم توي همان وانفسا. برگشتني هم كه مي‌آيم خانه، بابا  به مامان مي‌گويد :"جريان چيه؟ هر روز يه رنگ پالتو مي‌پوشه اين دخترت" مامان مي‌گويد براي رفتن پالتوهاش را هم خريده. من مي‌خندم. اما راست‌اش ته دل‌ام كم‌ترين اطميناني به اين جمله‌ي مامان ندارم. لااقل امشب كه مي‌بينم نوشتن چيزي بهم مي‌دهد كه هيچ اكسير و ويسكي و چميدانم كوفت ديگري نمي‌دهد. عشق؟ شايد...شايد عشق باهاش برابري كند.


3. پشت چراغ سبز صبر مي‌كردم. به چنين وضعيتي رسيده بودم. پا را گذاشته بودم روي ترمز كه قرمز شود و من گير كنم. دوست نداشتم برگردم خانه. گير كردم. شصت ثانيه هم شصت ثانيه بود. كه دوست داشتم جايي ديگر باشم آن‌وقت، پيش كسي ديگر، توي حالي ديگر، توي دنيايي ديگر. همان وقت بود كه تنهايي را با تمام وجود احساس كردم. نامجو مي‌خواند: عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد... من مي‌خنديدم و به طرز غريبي احساس كردم كه تنهام. دوست داشتم شصت ثانيه بيشتر طول بكشد تا من ديرتر بپيچم توي خيابان‌مان، كه ديرتر برسم، به خودم، به خود تنهام كه داشت از فكر منفجر مي‌شد اما دم نمي‌زد.


4. به فريد نگفتم. يعني وقتي زنگ زد و گفت چه خبر، گفتم هيچي. ديدم اين بار نبايد غم و غصه‌ام را آوار كنم سرش. گناه كه نكرده. تازه اسفند، ماه فريد است، ماه تولدش، بايد عوض‌اش از اسفند تشكر مي‌كردم براي آوردن چنين دوستي، چنين رفيقي، چنين گنجي كه هر بار بهش مي‌گويم گنج انگار اولين بار است. اما حالا دوست دارم بهش بگويم درباره‌ي داستان‌ام. كه مي‌دانم مي‌داند اين انتظار من براي چي بوده. انتظاري از جنس آمدن جناب گودو نبوده. انگار درست و به وقت بوده. تازه براي‌اش بگويم كه اين بار كه رفتيم پيش بابك، بايد بيشتر بمانيم. آدم‌هاي خوب زندگي‌ام را بيشتر مي‌خواهم. حتا براي چند ساعت.


5. مي‌خواهم قيد و بندها را بشكنم. يك جور غريبي امروز به دخترك كه گفت با دوست‌پسرش زندگي مي‌كند، حسودي‌ام شد. نه كه حالا دوست‌پسر و اين‌ها. نه. كه احساس كردم يك وقت‌هايي از روز، يك روزهايي از هفته مال خودش است. مال خودشان هستند. گفت وقتي پسرك نيست، مي‌نشيند مي‌نويسد. بعد فكر كردم به آن وضعيت مال خود بودن و در عين حال نوشتن. بيشتر حسودي‌ام شد. فكر كردم يك راه‌هايي هست. يك راه‌هايي بايد باشد براي شكستن اين قيد و بندها. اين حصارهاي الكي پوشالي و نامرئي كه مثل زنجير دورمان را گرفته و نمي‌گذارد نفس بكشيم. بس كه نفس نكشيديم توي اين سرزمين نازنين. يك قدم‌هايي هم برداشتم. كوچك. اما قدم بوده ديگر.

 
6. خلاصه اين‌كه دست‌ام دوباره درد مي‌كند. مامان مي‌گويد عصبي است. من مي‌گويم‌ دلي است. دست‌ام مي‌گويد زياد نوشته توي اين وبلاگ بيچاره. يكي‌مان راست مي‌گويد در هر حال. يا همه با هم. ديگر نمي‌كشد.البته نه، دارد تير مي‌كشد و يكي از انگشت‌هام گزگز مي‌كند.


7. رفتيم ديگر، به قول آقا گلشيري، نعش‌مان را هم برديم!


20:3شنبه ششم اسفند 1390لیلی
 


فيلم تا اندازه‌ي زيادي مرا به گذشته برد. به "شب‌هاي روشن" موتمن. چرا؟ شايد چون آن‌جا هم استاد مثل علي قصه‌ي "چيزهايي هست كه نمي‌داني" رفته بود توي غار تنهايي خودش. ساكت بود، شكل و شمايل و رنگ خانه‌اش خاص و عجيب و غريب بود، حوصله‌ي آدم‌ها را خيلي نداشت تا اين‌كه عشق یا دوست داشتن پيداش شد. آن‌وقت كم‌كم از غار زد بيرون. حالا بماند كه هيچ‌وقت فداكاري را كه استاد "شب‌هاي روشن" مي‌كند، توي علي اين قصه نمي‌بينيم. استاد از پشت حصار كتاب‌هاش مي‌آيد بيرون، جاي‌اش را مي‌دهد به يك نفر ديگر و علي اين قصه هنوز گرفتار چيزهايي است كه نمي‌داند و وقتي مي‌فهمد كه شايد كمي دير شده.
حالا چرا ميان اين همه فيلم اين روزهاي سينماي ايران چنين فيلمي را دوست دارم؟ درست مثل " شب‌هاي روشن" و "تنها دو بار زندگی مي‌کنیم". شايد دلايل‌اش تا حدي شخصي است. چرا كه همذات‌پنداري عجيبي كه آدم با علي قصه دارد، مانع مي‌شود به ايرادهاي داستان كه البته وجود دارند، دقيق شود. سرنوشت خيلي از ماهايي كه شايد يك زماني رويايي داشتيم و بعد فهميديم پوشالي‌تر از اين حرف‌هاست اين زندگي، و بعد آن‌قدر گوشه گرفتيم و منزوي شديم كه حتا دل‌مان بيشتر به حال حيوانات سوخت تا آدم‌ها. حوصله‌ي آدم‌ها را نداشتيم. جواب سوالي را كه حتا سه بار پرسيده مي‌شد، با سوالي بي‌ربط‌ مي‌داديم. آدمي را كه زماني دوست‌اش داشتيم غريبه مي‌ديديم و براي به دست آوردن آدمي كه حالا دوست‌اش داريم، آن‌قدر تلاش نمي‌كنيم كه بايد. انگار شده باشيم تماشاچي، كه چه‌طور آدم‌ها مثل سكانس اول فيلم، هم را توي آتش مي‌سوزانند و بعد از كنار هم مي‌گذريم، انگار نه انگار. به معجزه باور نداريم ديگر، هر چند آدم‌هاي اطراف‌مان هنوز باور داشته باشند كه روزي تمام اين نكبت با يك زلزله زير و رو مي‌شود.  تنها تفاوت اين دنياي سياه واقعيت با سكانس پاياني فيلم هم آنجاست، همان رخ دادن معجزه  كه انگار دوست‌داشتن كار خودش را مي‌كند و علي قصه هم به همان حرفي مي‌رسد كه تا ديروز به نظرش مضحك مي‌آمد.
جداي بازي‌هاي خوب بازيگر‌ها که دیگر گفتن ندارد، رنگ زمينه‌ي فيلم را خيلي دوست داشتم. چند جا، صبح زود بود و يك سبز آبي خوبي توي فضا بود كه آدم را مست مي‌كرد. من كه نمي‌دانم چی بود دقیقن! اما هر چه بود آرام‌بخش بود. از آن صبح‌ها كه آدم با كسي كه دوست‌اش دارد برود توي يك كافه و صبحانه بخورد، مثل كاري كه علي با ليلي مي‌كند و بعد آدم تازه انگار بنشيند جلوي آدم‌اش و بگويد كه درد دست‌اش از كجا آمده و اين باندپيچي براي چيست.
بعد از تمام شدن فيلم به غار تنهايي خودم فكر مي‌كردم كه گم‌اش كرده‌ام انگار. كه چه نياز دارم به اين غار. كه بخزم توش و مدتي بيرون نيايم. كه حتا قرار نباشد مثل علي قصه هر روز با آدم‌هاي مختلف توي ماشين‌ام سر و كار داشته باشم و شاهد نكبت و همان گدازه‌‌ي اضطرابي باشم كه سر تا پاي همه را گرفته. من كه باور دارم به اين غار. ته ماجرا تنهايي است ديگر. تنهايي خوف‌ناك است. اما قبل از اين‌كه وقت‌اش برسد، خوب است يك دوره‌اي آدم برود توي غار خودش و بيرون نيايد. تا وقت‌اش برسد. تا بعد بفهمد دانستن چيزهايي كه نمي‌دانسته، مي‌ارزيده به بيرون آمدن.آن وقت بیرون نیامدن حماقت است.

مرتبط:
چیزهایی هست که نمی دانی

نگاهی به چیزهایی هست که نمی دانی

تا خرمن ات نسوزد،تشویش ما ندانی...


1:2شنبه ششم اسفند 1390لیلی

گاه‌گاهی زنگ می‌زنم، که ببينم
آهنگ پيغام‌گيرش عوض‌شده يا نه.
«تو دو کلمه بم بگو»، ضبط آغاز می‌شود
«هرچی که می‌خوای تو هزار کلمه بگی!»

به فکر فرو می‌روم.
انگار شب است و در دريا فرورفته‌ام
صدای موج‌هايي که صخره‌ها را خرد می‌کنند
و اينکه او آن‌جاست و‌ می‌شنود
منتظر ، تا چيزی بگويم.

سرانجام يک‌بار گوشی را برخواهدداشت
و صدايش آواز‌ گذشته‌ها را برايم خواهدخواند،
آون‌وقت موهای پشت گردنم سيخ می‌شوند،
انگار برای آنی او را بويیده‌ام.

پیغام گیر - ویلیامز / ترجمه: محسن عمادی

پ.ن: از قدیم...جا مانده از گودر


19:23جمعه پنجم اسفند 1390لیلی


توي سيرك كه باشي، گاهي مجبوري همه كاري ياد بگيري، همه كاري بكني. يك وقت از ميان حلقه‌ي آتش بگذري، يك وقت بندبازي كني و يك وقت هم دلقك بشوي و بي‌دليل بخنداني.
اين ميان اگر آدم‌ها ندانند تو چي هستي و كي هستي و حالا كدام يكي هستي، دليل بر اين نيست كه تو نمي‌داني، تو نمي‌فهمي. تو تنها براي‌شان بازگو نمي‌كني. تو تنها به روي‌شان نمي‌آوري كه گاهي آنها همان تماشاگراني هستند كه تو به خاطرشان مهارت‌هاي مختلف را ياد مي‌گيري تا سرگرم شوند. قصه اين‌جاست تو نه شامورتي‌بازي بلدي، نه بندبازي و نه دلقك بودن. اين را آدم‌ها اگر ندانند يا خودشان را بزنند به ندانستن، تو يكي بايد راه خودت را بروي. مبادا، مبادا تو هم بنشيني كنار آنها توي رديف تماشاگرها و به كارهاي دلقك بيچاره بخندي.
خيلي وقت‌ها تماشاگرها يادشان مي‌رود چيزي كه توي سيرك مي‌بيند، ساخته‌ي ذهن خودشان است. دلقك خودش مي‌داند كه چيست و كيست. حالا به چه دليلي سكوت مي‌كند، بماند.


1:4پنجشنبه چهارم اسفند 1390لیلی


1. بهم مي‌گويد:"تخريب" من نگاه‌اش مي‌كنم كه از گفتن اين كلمه ابايي ندارد. بعد به دست‌هام نگاه مي‌كنم كه سر جاي‌شان هستند. ويران نشده‌اند هنوز. بهش مي‌گويم "غرور"، او مي‌گويد:"اجتناب". مي‌خندم و مي‌گويد :"چه خنده‌ي قشنگي داري". دوباره مي‌خندم. مي‌پرسد كه چرا دريغ مي‌كنم؟ مي‌گويم كه دريغ نيست. چيز خنده‌داري نبوده كه بخندم.
مي‌گويد "دهان شير" و بعد "دندان‌هاي پلاستيكي آقا شيره". مي‌گويم پدر، پدر اولين قدم است. صبح‌ها توي ماشين حرف نمي‌زنيم، چه‌طور بهش بگويم كه... مي‌گويد بگويم، مي‌گويد ته قصه چيزي نيست. مي‌گويد كه لذت ببرم. مي‌گويد همه چيز باد هواست. همين است كه هست. من سر تكان مي‌دهم. بهم مي‌گويد همه‌ي چيزهاي خوب‌ام را بنويسم. من گيج‌ام. خيلي نمي‌فهمم. مي‌گويد كه گيجي خوب نيست. تا يك جايي خوب است. از يك جايي به بعد خوب نيست. مي‌گويد به ذهن‌ات گوش نده. ذهن‌ات خائن است. تخريب‌ات كرده. برگشتني توي كوچه‌ كه از سرما مي‌لرزيدم، فكر مي‌كردم ذهن من، آخ...ذهن بي‌چاره‌ي من...تو اين همه خائن بودي و من نفهميدم؟ اين همه بد كردي به من و من چون دوست‌ات داشتم، هي ادامه دادم، ادامه دادم و چشم بستم؟ ذهن طفلي ليلي، چه كار كردي باهاش؟ هوم؟


2. عصري قبل از اين‌كه بروم، پنج صفحه نوشتم. يك نفس. شكل آدمي كه تمام حرف‌هاي‌اش را بايد يك‌جا مي‌زد. يك فصل ديگر تمام شد. همه لايه‌هاي اول است. اما لايه است ديگر. نوشتن از ننوشتن بهتر است. در هر حالتي. براي من البته كه تنبلي مي‌كنم براي نوشتن. وگرنه ذهن‌ام آماده است. فكرهايش را كرده. تصميم‌هاي‌اش را گرفته. چه غلط و چه درست. اين زمستاني بايد تمام‌اش كنم. همين لايه‌‌هاي اول را.


3. شب وقت برگشتن به اين فكر مي‌كردم كه آدم‌ها بايد وقت خداحافظي، بعد از اين‌كه هم را بوسيدند يا دست دادند و يا محكم هم را بغل كردند، آن آخر، وقتي مي‌خواهند پاي‌شان را بگذراند روي پدال گاز، يا قبل از اين‌كه كليد بياندازند و در خانه را باز كنند يا از پيچ كوچه بگذرند، بهتر است برگردند، دوباره به هم نگاه كنند و دستي تكان بدهند كه يعني:"تو برو، من خوب‌ام" يا "چه خوش گذشت" يا " مواظب باش" يا "تا بعد". همه‌ي اين‌ها حتا اگر به لحظه باشد، به ثانيه باشد، به آدم‌ها اين اطمينان را مي‌دهد كه آن آدم‌ هنوز هست. كه اگر يك وقت چشم باز كنند و ببينند كه ديگر نيست، حسرت همان خداحافظي دم آخر را مي‌خورند. همان برگشتن و نگاه كردن كه يعني هنوز هستم، هنوز هستي، هنوز نرفتم، هنوز نرفتي.


4. من اين شهر را دوست دارم. اين شهر گل و گشاد و پت و پهن را. اين شهر كه آغوش‌اش تكه تكه شده. اين شهر كه خودش هم سرگردان است مثل آدم‌هاش. من اين شهر را دوست دارم با تمام خيابان‌ها و كافه‌ها و درخت‌هاي ناشناخته‌اش، هر چند شلوغ، هر چند پر از يأس، هر چند پر از پراكندگي، هر چند پر از بي‌مقصدي. من اين شهر گل و گشاد را حتا وقتي ازش بيزار مي‌شوم، دوست دارم. حتا وقتي كنار درياي خزر ايستاده‌ام و هواي ناب سرزمين مادري را مي‌كشم توي ريه‌هام، دل‌ام براي اين شهر تنگ مي‌شود. هر چند گاهي دل‌خور باشم ازش. اما تهران شهري است كه وقتي ترك‌اش كنم، روزهاي غمگين و طولاني زيادي را به دل‌تنگي‌اش مي‌گذرانم. انگار كه چيزي گم كرده باشم. انگار كه يك تكه از خودم را جا گذاشته باشم.
اما چه كسي توي اين زندگاني گفته آدم هميشه به آن‌چه دوست دارد مي‌رسد؟ آدم خيلي وقت‌ها با دل‌تنگي چيزهايي كه دوست‌شان دارد زندگي مي‌كند و دل‌تنگي به گمان‌ام، يكي از بزرگ‌ترين و مقدس‌ترين حس‌هاي دنياست. فشردگي كه هر جاي دنيا، به هر وضعيتي كه باشي، بهت مي‌فهماند تو هنوز هستي و هنوز چيزهايي را مي‌خواهي، دوست داري و نگران‌شان هستي. اين شهر هم با تمام خشونت‌ و آلودگي و بي سر و ته‌اي‌اش براي من عشق دارد، داستان دارد، پناه‌گاه دارد و همه‌ي اين‌ها براي دل‌تنگي كافي است.


5. براي امشب كافي نيست نوشتن. اما خسته‌ام. خسته‌ي جسمي، روح هم كه...


23:11سه شنبه دوم اسفند 1390لیلی

اي شب،

تو  تنها كافي نيستي.

 


12:0دوشنبه یکم اسفند 1390لیلی
 

زنگ می‌زدی
یک تلفن کوچک
دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم
مداد و مسواک و مسکن
نه
مسکن هم بر نمی‌داشتم
دامن و لباس خواب فقط
بعد
سفر که نه
گم می‌شدیم...

بی قرار - سارا محمدی اردهالی