همين حالا بود كه توي گودر نوشته بودم احساس رفتن دارم. احساس گذشتن، پشت سر گذاشتن. احساس خداحافظي.شكل كسي كه دارد ميميرد و هر بار بعد از هر كلمه، هر نگاه فكر ميكند كه اين آخرين كلمه است، آخرين نگاه است. با اين تفاوت كه از مرگ گريزي نيست و از اين رفتن...
من همان آدم سابقم. هنوز هم كلمات تنها چيزهايي هستند كه دارم و نوشتن تنها راهي است كه ميتوانم آنها را بيرون بريزم. اما حالا اين را ميدانم يك جايي آن بيرون، نوشتن و كلمات كارساز نيستند. تو به خوبي توي نوشتههام نيستي و من به قدر توي نوشتههام، صبور نیستم. يك جايي، يك زماني واقعيت آن بيرون، كار خودش را ميكند. مثل وقتي كه جلوي آينه ميايستم و فكر ميكنم بايد تمامش كنم. بايد اين رشته را ببُرم. بايد آتش بگيرم به اين مرداب و زودتر، هر چه زودتر براي خودم و اين جغرافيا كاري بكنم.هر چند كه من هنوز آدم كلمه و نوشتن و خيال باشم. هر چند كه در قاطعانهترين لحظات زندگيام، وقتي كه منطقيترين تصميم را گرفتهام، يك چيزي ته وجودم تير كشيده و بهم گفته كه:"ببين، تو آدماش نيستي"
آخر اينكه بايد عادت كنم به از دور نگاه كردنت. به نگاه كردن بهت و نديدنت. به ديدنت و نزديك نشدن بهت. به نزديك شدن بهت و فكر نكردن بهت. به فكر كردن بهت و زخم نخوردن ازت.
كلمات خداحافظي تلخاند، ساكتاند. اما از كلمات ساختگي اين معاشرتهاي روزمره راستگوتر هستند. و كيست كه نداند بعد از يك دوره قورت دادن كلمات، همهي حقيقت را گفتن -يكبار براي هميشه- چه آرامشي دارد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 14:45  توسط لیلی
|
