تبليغاتX
عروسک کوکی - از شما متشکریم

عروسک کوکی


اولین بار شاید سه هفته پیش بود که آمد. آمدنش را که ندیدیم، صدایش آمد که میان صداهای دیگر صدای مخالف بود. هر چند به سختی شنیده می‌شد اما بازنمی‌نشست و میان آن همه هم‌صدا می‌خواست به همه بگوید که ساکت شوند. صداها آن‌قدر بلند بود که صدایش کاملاً میان هیاهو گم شد.آن شب نرفته بودیم. وقت شام بود و نمی‌دانم چرا نشده بود که برویم.
شب بعد باز آمد. زودتر از موعد بود انگار. شاید هم چون فکرش را نمی‌کردیم حس کردیم زودتر آمده. اولش فکر می‌کردی صدا از مسجد محل است. کمی که دقت می‌کردی می‌فهمیدی که قدرت صدا آن‌قدر زیاد نیست که از بلندگوی مسجد باشد. از پنجره که شنیدیم، فهمیدیم که بلندگوی دستی آورده. آن شب، اولین شب جنگ بود. اولین شبی که بابا هم فریاد زد. تا قبلش همه‌اش من و مامان را نگاه می‌کرد. راه می‌رفت و تذکر می‌داد که:" لیلی، بیا عقب‌تر" یا "سهیلا، نرو جلو. همین‌جا وایسا" آن شب بابا آن‌قدر عصبی شده بود که صدایش از الله‌اکبرهای بی‌امان مداوم آن شبش گرفت. تا آخر شب تا وقتی بخوابد هر بار که حرف زد من و مامان ‌زدیم زیر خنده.
حالا از آن شب، شب‌های زیادی گذشته و آن صدا هنوز هست. همان طور پا به پای صداهای دیگر بام‌ها که گاهی متعجبم می‌کند چه‌قدر استمرار داشته. اما هر چه هست، این صدای ترسوی تنها که برای رساندن صدایش و مرگ بر منافقین و مرگ بر فلان گفتنش، به بلندگو متوسل شده، خیلی از شب‌ها آدم‌های زیادی را کشیده به بام و فریاد که باعث شده این ضیافت شبانه‌ باشکوه‌تر از همیشه باشد. امشب که آمد و به ماها فحش داد و آرزوی مرگمان را کرد، فکر کردم هیچ انصاف نیست اگر ازش سپاس‌گزاری نکنم که هر بار این موج فریاد خواست آرام شود و بیاید پایین، با پاره کردن حنجره‌اش مثل یک نیروی محرکه‌ی عظیم دوباره بلندش کرده.
از شما متشکرم جناب بلندگوی همسایه. از انگیزه‌ای که هر شب به روح و صدای ما تزریق می‌کنید بسیار متشکرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:43  توسط لیلی  |