تبليغاتX
عروسک کوکی - دست برداشتن از اين ميكده‌ي سر به سري

عروسک کوکی


يك چيزهايي با گفتن مكرر با انجام دادن مكرر سرانجام  عادي مي‌شوند، عادت مي‌شوند، آدم باهاشان مي‌سازد. يك چيزهايي اما با وجود اين‌كه در ظاهر عادي شده‌اند، زماني خودشان را از آن چارچوب هميشگي روزمره بيرون مي‌كشند و صاف مي‌ايستند جلوي چشم‌هات.
براي من مثلن، هيچ‌وقت شغل‌ام عادي نمي‌شود. يا من باهاش نمي‌سازم. هميشه و هر لحظه امكان دارد به خودم و ميز كارم نگاه كنم و از خودم بپرسم كه دارم اينجا چه غلطي مي‌كنم؟ يا مثلن كلمه‌ي "مهندس"، شايد روزي چند بار با اين عنوان خطاب‌ام مي‌كنند ، اما برايم عادي نمي‌شود. گاهي پشت سرم را نگاه مي‌كنم  كه آن آدم با كس ديگري بوده يا نه.
يك چيزهايي براي من هميشه موقتي هستند. يعني ته ته ماجرا خودم را مي‌بينم كه از اين عنوان كنده است و از اين كار بيرون آمده و دارد كاري مي‌كند كه دوست دارد.
يك زمان‌هايي شده  حين كار كردن، چيزي به ذهنم رسيده كه دوست داشتم بنويسم، اما نشده، بايد نامه‌ي پر از غلط دستوري كاري را مي‌نوشتم. زمان‌هايي شده كه دوست داشتم فقط و فقط خودم باشم و فكر كنم به نوشتن اما چند نفر توي اتاق بوده‌اند و كاري داشته‌اند باهام كه من هيچ اهميتي برايش قائل نبوده‌ام.
اين‌طوري است كه توي مكالمات كاري خيلي چيزها برايم بي‌اهميت است. شايد برايم مهم باشد آدمي كه دارد باهام حرف مي‌زند چه‌طوري لباس پوشيده يا لحن‌اش چه‌طوري است. اما كار و منافع كاري، به هيچ وجه. همين است كه وقتي همكارم را مي‌بينم كه مدام سازمان سازمان مي‌كند و نفع سازمان براي‌اش مهم است، خنده‌ام مي‌گيرد.
بيشتر وقت‌ها در جلسات، توي كاغذهايم خط خطي مي‌كنم. شعر مي‌نويسم. يا توي دوره‌هاي آموزشي داستان‌ام را ويرايش مي‌كنم و همزمان نگاه مي‌كنم به چارت‌ها و نمودارها و اصطلاحات.
هميشه‌ي خدا پدرم خواسته برايم انگيزه ايجاد كند. از همان اول‌ها كه رفته بودم توي ايران‌خودرو براي كارآموزي، مي‌ديدم كه وقتي از صنعت خودرو حرف مي‌زد، چشم‌هاش جور عجيبي مي‌شد. حالا هم مدام تشويق‌ام مي‌كند به فوق‌ليسانس گرفتن، به فلان دوره‌ها را گذراندن، به جاهاي مختلف به اصطلاح سازمان‌مان سرك كشيدن. من اما ذره‌اي كنج‌كاو نيستم. حالا بگوييد فلان تئاتر اجرا دارد كه يعقوبي نوشته يا بر اساس نمايش‌نامه‌ي چخوف يا ممت است، حاضرم از همه چيز بزنم و بروم توي صف طويل آدم‌ها بايستم براي بليط.
ته قصه اين است كه من آدم اين كار نيستم. جان به جان‌ام كنند، مي‌شوم يك ربات كه تلاش مي‌كند به وقت لبخند بزند، به وقت "چشم" بگويد و به وقت بگويد "ما ماموريم و معذور". هر روز اين‌طوري شروع مي‌شود كه امروز آخرين روز است كه مي‌روم پشت آن ميز مي‌نشينم. اما خب، همچنان ادامه دارد.
اين دوگانگي به آدم‌ها و روابط‌ام با آنها هم سرايت مي‌كند. جوري مي‌شود كه حس مي‌كنم آن آدم به خصوص، آدم من نيست. چون به حد كافي آدم آن شكلي توي محيط كار مي‌بينم، پس مي‌روم سراغ آدم‌هايي كه يا درد من را دارند يا هيج‌جوري هيچ شكلي‌شان به هيچ وجه در محيط كار نيستند و نخواهند بود. اين‌طوري ديالوگ داشتن با آن آدم‌هاي ديگر مشكل مي‌شود. جوري كه توي يك ديالوگ چند دقيقه‌اي يك لحظه به خودم مي‌آيم و مي‌بينم من دارم بي‌دليل به چشم‌هاي يك آدم ديگر نگاه مي‌كنم، لبخند تحويل مي‌دهم و مدام مي‌گويم:"اوهوم" و بعد يكهو مي‌بينم طرف ازم سوال كرده و من اصلن متوجه نشده‌ام. انگار كه با سنگ، با ديوار حرف مي‌زده.
حالا هر چه‌قدر بگويند غم نان، هر چه‌قدر بگويند هنر و ادبيات در كنار كار، هر چه‌قدر بگويند پيشرفت، هر چه‌قدر بگويند از قافله عقب نماندن، هر چه‌قدر بگويند كار كار است، هر چه‌قدر بگويند اوضاع كار خراب است و بايد خدا را شكر كرد، براي من يكي عادي نمي‌شود.
براي من هميشه يك روزي هست كه از كاري كه دوست ندارم دست كشيده‌ام و رفته‌ام جايي كه دوست دارم. رويايي است، اما هميشه هست، هيچ‌جوري هم كم‌رنگ نمي‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:58  توسط لیلی  |