زندگی تازهام چند دقیقهای است که شروع شده. ذهن من اما بدجور درگیر است. خسته و درگیر. خستهام از این همه جمله و خبر که این چند ماهه بوده. خستهام از این آدمها که همهشان یک چیز دارند بگویند. شاید من احمقم. اصلا شاید من ترسو هستم. هر چه باشد این روزها، روزهای خوبی برای رفتن نیستند و من دوست ندارم به رفتن فکر کنم. حالا اگر همین چند دقیقه پیش تنها شده باشم. هر چند که عزیزترین آدم زندگیام، خواهرم را دو سال است ندیدهام. به واسطهی همین مرز و بوم، مملکت، سرزمین، دیار و هر چه اسمش را میشود گذاشت. مامان وقت خداحافظی که گریهاش گرفته بود، گفت:" چه گرفتاری شدم. پیش یکی که میری، اون یکی میمونه" یا مثلا بابا که از رفتن میگوید. یا مثلا فامیل و دوست و آشنا که دارند میروند و رفتهاند. یا مثلا همین همکارهام که تا میشنوند خواهرم توی بلاد کفر زندگی میکند، با حالت عجیب و غریبی میپرسند که :" تو اینجا چه کار میکنی؟" و من فقط میخندم. که چطور میتوانم استدلال کنم. که اصلا آنها در نود درصد موارد با من همزبان نیستند که بفهمند حرف مرا.
خیلی خستهام. خستهام از اینکه احساس کنم اینجا جای ماندن نباشد. خستهام از این همه آدم که همه یک چیز را میبینند. که اصلا شاید همهی آن رنجی که امروز میکشیم گناه خودمان باشد. که همیشه به فکر راه فراریم. که میدانم، درست است. باید حق داد به خیلیهاشان. که بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. که دیگر سیاهتر از این؟
دلم دو سه تا آدم مثل خودم میخواهد. که بنشینیم و همینجوری حرفهای امیدوارکننده بزنند. که از ماندن بگویند. که از نرفتن بگویند. که بگویند حالا وقتش نیست. ذهنم آلوده و مسموم شده و با این تردید روزهایم روزهای بدی از آب درآمدهاند. دوست دارم بشنوم که هوای این شهر هنوز آنقدر آلوده نیست و میشود هنوز از زندگیاش لذت برد.با همین حجاب ضخیمی که افتاده روی زندگی همهمان. با این بار سنگینی که روی دوشهای همهمان است. که دوباره توی همین شهر بتوانیم کتاب بخوانیم، سینما و تئاتر برویم، بنشینیم یک جا و داستان بخوانیم و آسمان ریسمان ببافیم و دلمان را خوش کنیم به همین چیزهای کوچکی که داریم. همین چیزهای نصفه و نیمه و زخمی، با وجود این حس بیاعتمادی. با وجود همهی این انزجار.
نمیدانم. گاهی که مینشینم به فحش و ناسزا دادن و همه چیز به اوج میرسد، قید همه چیز را توی دلم میزنم. اما بعدتر که عصبانیته فروکش میکند، فکر که میکنم، میبینم وقت رفتن نیست. لااقل حالا، توی این دورهی به خصوص نمیشود این خانه را تنها گذاشت و رفت. حالا هیچ، وقت خوبی برای فرار نیست.
