<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عروسک کوکی</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 23:47:07 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گاهی...</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهي بايد بگذاري آدم‌هاي بيرون نگاه‌ات كنند و بگويند چه فرقي كرده‌اي. آدم‌‌هايي كه بهشان اعتماد داري. به شعورشان، به نگاه‌شان و توجه‌شان. آن وقت اتفاق‌ جالبي مي‌افتد. مثلن خودت فكر مي‌كردي لاغر شده‌اي و يكي بهت مي‌گويد كه نه بابا، فربه شدي دختر جان. فكر مي‌كردي خودت از داستان‌ات خيلي جدايي و يكي بهت مي‌گويد همه‌اش شخصيت اصلي داستان‌ات را شكل خودت مي‌ديده. قدبلند، با موهاي بلند و فيلان. يك وقت‌هايي هم فكر مي‌كني چه‌قدر گه زده‌اي به زندگي‌ات، به روح‌ات، روان‌ات، بعد يكي توي سراشيبي كوه بهت مي‌گويد كه تو خيلي نسبت به پارسال فرق كرده‌اي. روحيه‌ات خيلي بهتر شده. رفتارت توي جمع خيلي فرق كرده. &lt;BR&gt;آن‌وقت... اوم... دو تا احتمال هست. يا آدم‌هاي اطراف‌ات تو را خوب نمي‌بينند، تو را خوب نمي‌شوند، تو را خوب لمس نمي‌كنند. و يا اين تو هستي كه هنوز قضاوت‌هات سخت‌گيرانه، ديكتاتورمآبانه و شكنجه‌گر است درباره‌ي خودت. &lt;BR&gt;حالا اين‌كه آدم‌ها، تمام آدم‌هايي كه بهشان اعتماد داري چه‌قدر مي‌توانند اشتباه كنند و اين‌كه تو چه قدر مي‌تواني اشتباه باشي سوال خوبي مي‌شود براي خودش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;آهنگ تيتراژ سريال سيلاس را كه قديم‌ها از گودر دانلود كرده بودم، گذاشته‌ام. فلوت‌اش حال‌ام را يك جوري مي‌كند. بچه مي‌شوم و دوباره زندگي همان‌طوري مي‌شود كه مي‌خواستم. همان‌طوري كه توي خيال و خواب مي‌شد ساخت‌اش و هر كسي سر جاي خودش بود. بغض‌ام مي‌شود يكهو.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 23:47:07 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو بگو  همان یاغی که تفنگ اش شلیک نمی کند</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;مثل آن اسبی که دارد توی دشت برای خودش می رود. رهای رها. یال هاش توی باد تکان می خورد و چیزی جلودارش نیست. هر چه هست، باد است و دشت و یک عالم راه سبز و پیچ در پیچ که تا حالا پشت سر گذاشته. باز هم می رود و براش مهم نیست از کنار چی و کی می گذرد.&lt;BR&gt;از صبح نشسته ام اینجا و کار نکرده ام. یکی دو تا نامه جواب دادم و گذاشتم توی پاکت یا فکس کردم. یکی دو تا هم ارباب رجوع بود و یکی دو تا هم تلفن. یکی دو تا از همه ی اینها فقط. بعد نشستم فصل اول و دوم را بازنویسی کردم. هی فکر کردم و بعد دوباره نوشتم. آخرش هم داستان لیزا را گذاشتم جلوم و هنوز دارم می خوانم اش. گوشه موشه هاش براش چیزهای کوچک می نویسم یا شکلک می گذارم. یک جاهایی که اشک ام می آید، سکوت می کنم. خالی خالی می گذارم.&lt;BR&gt;حالا هم همکارهام  دارند اذیتم می کنند. به گل های رز بالای سرم اشاره می کنند که بالای سر مجیدی شبیه تزئینات سفره ی عقد شده. من هم بی خیال و بی اعتنا می گویم که خب از قدیم گفته اند آرزوهات را بگذار جلوی چشم هات تا واقعی شود. دوباره یک چیزی برای لیزا می نویسم و به هیچ جام نیست که بقیه دارند از کندی این نرم افزار نکبت و حجم زیاد کار می نالند. به گمان ام همان است، از عاقل بودن آدم به سنگ بودن می رسد. یا شاید هم یک جورهایی دیگر قید و بندی مرا به این جا وصل نمی کند. دل ام برای این جا می زند. اما نگرانی توش نیست. بیشتر یک جور سرخوشی غریب سازگار شده ای است که بعد از روزها زندگی مسالمت آمیز و طولانی به دست آمده. بچه ها می گویند به خاطر رفتن است. بی انگیزه شده ام. من اما اگر نروم هم همین طوری شده ام دیگر. به مامان گفتم چند روز پیش. من دیگر آن لیلی سابق نمی شوم. لیلی سابق مرد. &lt;BR&gt; چند تا هندوانه را با هم برداشته ام و تلاش می کنم سوت زنان از خیابان رد شوم. هندوانه ها یکی یکی سر می خورند از دستم و روی زمین چند تکه می شوند، می ترکند، خون کف خیابان را می گیرد. توی جوی خون، آن چند تا هندوانه ای که توی دست هام مانده را سفت می گیرم توی بغل ام و می دوم تا باز بروم جلوتر. &lt;BR&gt;دنیل با آن تی شرت زرد و شلوار جین مشکی اش چیز خوبی شده بود. همین طوری که دست می زد به گوشه ی عینک اش من با لبخند، محو تماشاش بودم. اگر زبان هم نباشد، به خاطر دیدن او هم شده هر روز می روم. خواب آلوده و خیال انگیز می روم. بهش زل می زنم و کیف می کنم. به شوخی هاش بلند بلند می خندم. حتا به شوخی های بی ادبانه از نگاه ما ایرانی ها که دخترهای توی کلاس هم بهش نمی خندند. &lt;BR&gt;داستان لیزا رسیده به یک جای اشک انگیز دوباره. از همان جاها که خودش وقت خواندن اشک اش می آید. نویسنده ی وصل به داستان. داستان وصل به نویسنده. نویسنده در داستان. داستان در نویسنده. خب باشد. همین است دیگر. اصل نوشتن همین است آخر. نیست؟ &lt;BR&gt;اسبه تپه ها را پشت سر گذاشته. همین طور توی دشت اش می تازد.عاشق سراشیبی بعد تپه هاست. سرازیر می شود، سقوط می کند توی دهان باد. باد می گیردش توی بغل اش. او خودش را رها تر می کند. سرعت اش بیشتر می شود. دوست دارد بخندد. اما اسب ها نمی خندند که. می خندند؟ خب اگر بخواهند لابد می توانند. این ما آدم ها هستیم که قانون می گذاریم واسه ی همه ی موجودات که می شود یا نمی شود. وگرنه شاید بشود.&lt;BR&gt;اسبه توی سرم است. توی قفسه ی سینه ام. توی انگشت های دست ام. جریان دارد. زیاد می شود. تکثیر می شود. می خرامد. نمی ایستد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 13:47:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگار نه انگار که تو هم روزگاری در این خیابان سهمی داشته‌اي...</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;يك جايي مثل بلوار انزلي داشته باشد آن شهر، يك جايي مثل آن خيابان باريك كنار دريا كه من هيچ‌وقت اسم‌اش را ياد نگرفتم. يك سمت دريا و يك سمت پر از خانه‌هاي قديمي كه هنوز هيچ‌كدام‌شان خراب نشده باشد و برج و بارو روشان نساخته باشند. يك جايي كه چشم ببندي و عطر بهارنارنج برود توي ريه‌هات. حتا توي زمستان. يك جايي كه موهات توي بادش تكان بخورد و يكي زير لب از پشت سرت بخواند:&quot; زلف و بر باآد مده تا ندهي بر بااا دم&quot; و تو لبخند بزني. &lt;BR&gt;يك جايي كه هر وقت سر بچرخاني آشنا ببيني. &lt;BR&gt;آن آقاهه كه هر روز مي‌آيد سطل آشغال‌هاي اتاق را خالي مي‌كند و بدون استثنا فقط به تو مي‌گويد :&quot;خسته نباشيد&quot;. مثلن همان آقاهه ايستاده باشد جلوي نرده‌هاي بلوار و براي مرغ‌هاي دريايي غذا بريزد. مرغ‌ها با سر و صدا يك جاي آب جمع شوند و آن آقاهه فقط بتواند برايت دست تكان بدهد.&lt;BR&gt;يا يكي مثل آقاي گاف كه هر بار مي‌بيندت مي‌پرسد:&quot;تو هنوز هستي؟ هنوز نرفتي؟&quot; و تو بهش چشم‌غره بروي كه بس است اين همه شوخي و او بخندد. او هم كمي آن‌طرف‌تر ايستاده باشد، تكيه داده به موتور يكي از ماهي‌گيرها، سيگار دود كند مثلن و بهت بگويد:&quot;بالاخره رفتي؟&quot;&lt;BR&gt;يا يكي مثل آقاي سين كه مي‌گويد:&quot; ليلي شش ماهه برود، برمي‌گردد&quot; و تو بخندي. آن هم ايستاده باشد خيره به آب، غرق فكر. بعد بهت نگاه كند و بگويد:&quot; ديدي گفتم دوام نمي‌آوري؟&quot;&lt;BR&gt;يا يكي درست شبيه گلرنگ كه وسط تعريف كردن يك ماجرا مي‌خندد و كلمات‌اش گم مي‌شود ميان خنده‌هاش. با آن همه خوبي‌اش با آن مسي‌هاي پررنگ موهاش. كه يك جايي نزديك يكي از خانه‌هاي قديمي ايستاده باشد به تماشا و بعد برات دست تكان بدهد كه:&quot;ليلي، بيا اين يكي را ببين. ببين چه پنجره‌اي دارد&quot;&lt;BR&gt;يا يكي مثل ليزا باشد كه كنار دست‌ات نشسته باشد توي ماشين و آرام آرام،آرام‌ات كند با حرف‌هاش. هر چند قبل‌اش دنبال گل‌هاي بنفش چرخيده باشيد و پيداشان نكرده باشيد. او يكهو بيايد پيش‌ات و بگويد:&quot; ليلي، پيداشان كردم. گل‌ها را پيدا كردم. بيا اين طرف.&quot;&lt;BR&gt;يكي مثل فريد كه هر بار سيگارش را روشن مي‌كند، تو سرفه مي‌كني و او مي‌گويد:&quot;بي‌انصاف، هنوز كه يك پك هم نزدم.&quot; او هم باشد. نزديك‌ات شود و بهت يك سيگار بدهد و تو هم برداري و روشن كني. با هم راه برويد توي سكوت. همان سكوت آشناي قديمي.&lt;BR&gt;چهره‌هاي آشنا توي آن خيابان باريك هزار ساله كه بوي دريا مي‌دهد، پر باشد. همه جا. حتا يك جاهايي تو را ببينم و سر بچرخانم كه پشت كدام درخت گم شدي. بعد ندانم كه اشتباه كرده‌ام يا نه. اما خودم را بزنم به آن راه كه آره، حتمن تو خودت بودي.&lt;BR&gt;خيابان بي‌انتهاي يك طرف دريا، يك طرف زندگي‌هاي هزار ساله. خيابان هميشه‌گي خواب‌هاي من. خيابان همين‌ نزديكي‌ها، نه آن همه دور و بيگانه. خيابان چشم‌هاي نگران. خيابان آدم‌هاي من. خيابان من. &lt;BR&gt;يك جايي مثل آن‌جا را دل‌ام مي‌خواهد. بي‌تابانه. مدام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنوان از عباس صفاری است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 12:10:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زنی که عاقلانه دل‌تنگي مي‌كرد</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://dc534.4shared.com/img/CGN6u1na/s3/0.5244857684075815/tumblr_m11p19JeYB1qzohdro1_500.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;سيل آمده بود آن شب&lt;BR&gt;توي اتاق‌ام&lt;BR&gt;كه گفته بود:&quot; دوست‌ات دارم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تخت و ميز بنفش، &lt;BR&gt;روي آب،&lt;BR&gt;معلق.&lt;BR&gt;پرده‌ها خيس،&lt;BR&gt;سقوط مي‌كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;من؟&lt;BR&gt;غريقي كه ديگر نمي‌شد نجات‌اش داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اردي‌بهشت 91&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 23:50:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://30.media.tumblr.com/tumblr_m11rcyjK381qzohdro1_500.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سفر که نه، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گم مي‌شدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سارا محمدی اردهالی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 20:37:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسنترا یا آسانترا؟</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پیشانی را چسبانده بودی به فلز سرد دیواره ی آسانسور. چشم ها بسته و خواب آلود. تمام بدن ات به پیشانی ات تکیه داده بود. &lt;BR&gt;سقوط می کردی از طبقه ی هشتم. دست خالی. دست خالی از چی؟ از خط و خبر و نامه یا آرامشی که نگرانی را یک لحظه ازت دور کند؟ &lt;BR&gt;دست خالی را چه طور می شد تعریف کرد؟ چیزی که می خواستی و توی دست ات نبود؟ باز که کرده بودی، پریده بود؟ توی دست ات بود اصلن؟&lt;BR&gt;دوباره دکمه ی طبقه ی هشتم را زدی. رفتی بالا. آهنگه آشنا شده بود. ویگن بود.نبود؟ جای امنی شده بود برات آسانسور. &lt;BR&gt;از کریم خان و نشر چشمه که برمی گشتی چیزی توی سرت صدات می کرد.توجه نمی کردی. تلاش می کردی به این فکر کنی که دین ات را به چشمه پرداخته ای با کتاب هایی که خریدی، کتاب هایی که واجب هم نبودند،کتاب هایی که معلوم نیست سرنوشت شان چیست. اما صدائه هی بود. بلندتر می شد. &lt;BR&gt;هی صدات می کرد که حواس ات به خودت هست؟ حواس ات به این جعبه هست که مدام توش بالا و پایین می روی و باز سرت آرام نمی گیرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره دکمه را می زدی...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 12:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>I have scars on my hands from touching certain people</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://dc475.4shared.com/img/TeZpg7lD/s3/beh.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمان‌هايي هست كه دوست داري همه چيز را ببلعي. مثل دخترك توي &quot;بيتا&quot;، نهنگي باشي كه دوست‌داشته‌هات هميشه توي دل‌ات بمانند.&lt;BR&gt;زمان‌هايي هست كه دل‌تنگي و آرزو مي‌كني اي كاش دل‌ات به قدر دل آن نهنگ جا داشت و همه چيز و همه كس را مي‌گذاشتي توش و با خودت مي‌بردي اين طرف و آن طرف.&lt;BR&gt;زمان‌هايي هست توي زندگاني كه آدم آن ته‌هاي دل‌اش مي‌سوزد اما بايد صبر كند، تحمل كند. بسازد. همين.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عنوان از جی دی سلینجر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عکس، كار امیرحسین بهبهاني‌نيا است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 20:17:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرومه همه چی؟</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همه ی خیابان ناصری را قدم زدم. یعنی آرام آرام، بی هیچ عجله ای، دانه دانه سرک کشیدم توی حیاط خانه ها. خانه هایی که هر بار یکی شان را دوست دارم و فکر می کنم اگر مال من بود، چه می شد؟ زیر سقف برگ ها چشم هام را بستم و دست کشیدم به تنه ی درخت ها. یکی نرم، یکی زمخت.&lt;BR&gt; آرنج ها را گذاشته بودم روی زانو و خیره بودم به دیوار بنفش رو به روم و ساعت دیواری که فقط چهار عدد بود روی دیوار و دو تا عقربه.&lt;BR&gt;دخترک هی تلفن می زد. وقت ها را یادآوری می کرد. تلفن اش زنگ می خورد. برای این که تا سه هفته ی دیگر هم وقت نداشت، اظهار تاسف می کرد. شال اش را برداشته بود. موهاش چه پرپشت بود. چه قدر هم سیاه. چشم هاش عسلی بود؟ خوشگل بود. خوش آب و گل که می گفتند همین بود اصلن. آن طرف خط که گوشی را برداشتند، گفت:&quot;دوست نداشتم گوشی را بردارید. این آهنگ را خیلی دوست دارم&quot; بعد که قطع کرد بی هوا بهم گفت: :&quot; مگر برای این ایرانسل ها آهنگ غیرمجاز هم می شود گذاشت؟&quot; من بی که بدانم با اطمینان گفتم چرا نشود؟ بعد گفت:&quot;همه چی آرومه&quot; دست اش را برد توی هوا. ادامه داد:&quot;همین بود&quot; شانه هام را دادم بالا. &lt;BR&gt;- آهان.&lt;BR&gt;گفت: هر بار که این را گوش می دهم، گریه ام می گیرد. ابروها را دادم بالا. &lt;BR&gt;- من ولی معمولن می خندم باهاش.&lt;BR&gt;- آخر من باهاش خاطره دارم.&lt;BR&gt;دوباره ابروهام و همان &quot;آهان&quot;.&lt;BR&gt;با بغض گفت: اول اش خاطره ی خوب بود. ولی بعدش با یک خاطره ی بد تمام شد. این آهنگ از اول تا آخر خاطره ی من است.&lt;BR&gt;فکر کردم چه دردی کشیده پس وقتی آهنگه را شنیده. آن هم این آهنگ. که همه جا، از زبان همه، توی هر موقعیتی، به طور خودکار برای خودش پخش می شود. حالا اگر بنا بود من آهنگ ام را بگویم، سخت می شد همه جا پیداش کرد. خودم باید می گذاشتم اش تا بازسازی کنم.&lt;BR&gt;اشک اش داشت می آمد که در باز شد و بعد بهم گفت:&quot;لیلی جان. برو. نوبت شماست&quot;&lt;BR&gt;بهش لبخند زدم؟ یا نه؟ شکسته بودم. شکست نخورده بودم. فقط شکسته بودم. ظرفیت نداشتم با کسی دیگر هم دردی کنم. ترجیح دادم سکوت کنم تا اینکه بخواهم دروغکی لبخند بزنم که :&quot;بی خیال&quot;&lt;BR&gt;برگشتنی، خیابان ناصری داغ بود. گرفته بود. بی آفتاب. با ماشین های زیاد. بوق ها و آدم ها. فکر کردم چه سفر لازم ام. جایی که این شلوغی ها نباشد. این مانتو و مقنعه نباشد و کمی این کله ی مبارک هوا بخورد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 13:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ستار و شب و ...</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;پرسيده بود آخر چرا ستار، آن هم حالا. سر تكان داده بودم. شانه‌هام هم رفته بود بالا. انگار كه دست خودم نبود. يك وقت‌هايي مي‌طلبد. مثل سيگاري كه توي يك هواي به خصوص گيراندن‌اش مي‌شود وسوسه، مي‌شود تكميل ظرفيت احساسي يك وضعيت. &lt;BR&gt;پرسيده بود كه این روزها چه‌طورم. گفته بودم:&quot; ديشب به سيل اشك، ره خواب مي‌زدم... امروز هم...&quot; حرف‌ام را قطع كرده بود و گفته بود كه خب، فهميده. خنديده بودم.&lt;BR&gt;شال سفيد شده شال اين چند روز. از هفته‌ي پيش توي دركه، تا امروز توي كلاس فري ديسكاشن. همين‌‌طوري مي‌شود كه هر مانتويي مي‌پوشم انگار اين شاله باهاش جور در مي‌آيد. مانتوي ياسي‌ام را اگر مي‌پوشيدم امروز با پسرك استادمان كه پيراهن و كراوات بنفش پوشيده بود، ست مي‌شد. آن‌وقت مي‌شد با هم، كنار هم توي خيابان راه برويم و او كه فارسي بلد نيست، با آن لهجه‌ي شيرين آمريكايي‌اش باهام حرف بزند و هي بپرسد كه چه‌طور مكانيك؟ چه‌طور ادبيات؟ و من براي‌اش توضيح بدهم و از دور يك رنگين‌كمان با تم‌هاي بنفش باشيم كه همين‌طور خرامان خرامان توي سراشيبي خيابان پايين مي‌رود. نپوشيدم اما. فكر كن، اگر مي‌پوشيدم...&lt;BR&gt;مي‌پرسد يعني چه كه مي‌گويد: تن تو ارزوني خاك؟ مي‌گويم :معلوم است. يعني مُردي. تمام. دست‌ها را محكم مي‌‌زنم به هم انگار كاري را تمام كرده باشم. &lt;BR&gt;وقتي دايي راميز مي‌ميرد، ايزل هم باهاش مي‌ميرد. مي‌شود يك مرده‌ي متحرك. يك مرده‌ي متحرك به قول خودش كور. بعد مي‌آيد خانه و مي‌بيند باده براش هزار جور غذا و شيريني درست كرده. ايزل اما نمي‌خورد. از هيچ كدام. زل مي‌زند توي چشم‌هاي باده و بهش مي‌گويد: هر شب توي خوابگاه با اشك مي‌خوابي. اما مرا كه مي‌بيني همه چيز را فراموش مي‌كني. اين تو را نابود مي‌كند. چون جسارت نداري اين حس را تمام كني. تو با من نابود مي‌شوي. من لياقت اين‌ها را ندارم. بعد شيريني‌ها را مي‌ريزد توي سطل آشغال. باده تمام مي‌شود. تمام تمام. سر كشيده مي‌شود. يك قطره هم از وجودش ته ليوان نمي‌ماند. همين‌طوري است تمام شدن ديگر.&lt;BR&gt;سر تكان مي‌دهد كه آهان. موها را جمع مي‌كند بالاي سر و دوباره رها مي‌كند روي شانه‌ها. بعد مي‌پرسد چرا مي‌‌گويد :&quot;غم‌ات چو كوهي به شانه‌ي من&quot;؟ اين يعني چه‌طوري؟ آدم كه دوام نمي‌آورد اين‌طوري. مي‌گويم: خب دارد آخر شب مي‌شود و تو كرم‌ات گرفته مرا سين جيم كني. اما به من ربطي ندارد كه اين آقاي ستار و يا قبل‌ترش جناب عماد رام عزيز، بهارشان گذشته شايد يا هر چي. من حالا مي‌خواهم همان &quot;سانست پارك&quot; لعنتي‌ام را بخوانم اگر تو بگذاري. مي‌گويد كه خب معلوم است كه نمي‌گذارد. تا زماني كه اين آهنگ‌ها را گوش بدهم، او هم سوال عشقي عاطفي براي‌اش پيش مي‌آيد و كسي جز من اينجا نيست كه ازش بپرسد. نفس‌ام را محكم بيرون مي‌دهم كه: پوف...&lt;BR&gt;الف ازم مي‌پرسد كه با كتاب‌هام چه كار مي‌كنم؟ نمي‌دانم. همين‌‌طوري با ليوان كافه اوله‌ام بازي مي‌كنم. كافه اوله شده فيوريت اين‌ روزهام. همه جا. سر تكان مي‌دهم كه نمي‌دانم. اما نمي‌گويم كه نمي‌دانم با خيلي چيزها قرار است چه كار كنم. مثلن با ديوارهاي بنفش و پرده‌ي بنفش اتاق‌ام. با تمام بنفش‌هايي كه اينجا دارم. تمام گنج‌هايي كه اينجا دارم. آخ تمام كتاب‌هاي من....من باهاشان چه‌كار مي‌كنم؟ راستي با ليلي چه‌كار مي‌كنم؟ با لي‌لي؟ با ليليانه؟با لیلون؟ با ليل؟ هوم؟&lt;BR&gt;مي‌گويد :چرا مي‌گويد &quot;هنو باور ندارم رفتن‌ات رو&quot;؟ چرا &quot;ز&quot; هنوز را نمي‌گويد؟ مي‌گويم: وقتي نمي‌گويد، انگار اين هنوزي كه هنوز ادامه دارد، تا ابد ناتمام مي‌ماند. يعني ناباوري محض. مي‌فهمي؟ اصلن تا حالا شده چيزي را هيچ‌وقت باور نكني، با وجود اين‌كه ته ته واقعيت بوده؟ چيزي نمي‌گويد. چيزي ندارد بگويد. دراز مي‌شود روي تخت با تشك بنفش و صورتي. &quot;سانست پارك&quot; را مي‌گيرد دست‌اش. مي‌پرسد كه خوب است اين؟ مي‌گويم: تو سوال عشقي داشتي فقط ها. مي‌گويد خب، منظور من هم اين آقاي خوش‌تيپ پشت جلد است. مي‌خندم. ابروها را مي‌دهم بالا. مي‌گويم: اوف...بدجور...&lt;BR&gt;ميم مي‌گويد: زن جنگ‌جو، زن لوند، زن خردگرا، زن مادر. من و لام نگاه‌اش مي‌كنيم. من كدام يكي‌اش هستم؟ هوم؟ كدام يكي‌اش بودم؟ كدام يكي‌اش مي‌شوم؟ اين‌ها را كي گفته؟ يونگ؟ پس كي بود مي‌گفت زن‌ها فقط بايد بلد باشند كه فلان كنند و بهمان؟ زنانه‌گي و اين حرف‌ها؟ هوم؟ آن‌وقت چه‌طوري خردگرا بشوند؟ يا چه‌طوري مادري كنند؟ يا چه‌طوري شمشير بزنند؟ اصلن چرا همين چهار دسته؟ هزار جور زن داريم. هزار جور.نداريم؟ چه لزومي دارد دسته‌بندي كنيم؟ شايد  چون آدم نمي‌تواند خودش را توي اين دسته‌بندي‌ها پيدا كند، رد‌شان مي‌كند. آدم هم يعني خودم لابد.&lt;BR&gt;زير لب مي‌خواند: مي‌شد از بودن تو عالمي ترانه ساخت، كهنه‌ها رو تازه كرد، از تو يك بهانه ساخت. با تو مي‌شد كه صدام همه جا رو پر كنه. تا قيامت اسم ما قصه‌ها رو پر كنه.&lt;BR&gt;كنارش دراز مي‌كشم. دست مي‌كشم به موهاش. &quot;سانست پارك&quot; را مي‌گيرم از دست‌اش و مي‌گذارم روي سينه‌ام. باهاش بلند مي‌خوانم:&lt;BR&gt;اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي. كور و كر، بازيچه‌ي باد، مثل يك بادبادكي. دل‌ سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم، تو رو خيلي دير شناختم، وقتي كه تموم شدم.&lt;BR&gt;بعد دست‌ها را دو تايي توي هوا به هم مي‌زنيم. انگار كاري را با هم تمام كرده باشيم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 00:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>And once, there was magic here for me</title>
<link>http://arousakekouki.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شادي‌ ِ دانستن‌اش،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به وقت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره خيال كردن‌اش حتا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 23:57:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>arousakekouki</dc:creator>
<guid>http://arousakekouki.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

