برای روز تولدت
بعد فكرميكنم كه از 9 سالگي تا حالا يعني تا 25 سالگي ميشود چقدر؟ ميشود خيلي. ميشود خيلي بيشتر از 16 سال. از آن وقت تا حالا تو هستي. يك وقتهايي گمت كرده بودم اما حالا پيدا شدي. پررنگ و مثل هميشه خوب. هنوز يادم است كلاس انشاي سوم دبستان را كه آمدي دفترت را گرفتي جلوي صورتت و يك نفس شروع كردي به خواندن و من محو شده بودم. محو كلمات و جملاتي كه با صداي تو - شاگرد جديدي كه تازه به ما ملحق شده بود ميانهي سال - ميشنيدم. شايد عجيب باشد. اما ادبيات آدمهاي عجيبي را توي زندگي من آورده. يكي از آن آدمها تويي كه اگر انشايت خوب نبود و اگر خوب نميخواندي، عاشقت نميشدم.
حالا در روز تولد بيست و پنج سالگيات چه صدايت آرامم ميكند وقتي خسته و خرابم از همه چيز. وقتي كه دوست دارم باشي و نيستي و صدات هست و اين همهي دنياست توي اين بيرفيقي. وقتي كه بغض ميكنم و بيترس گريه ميكنم پشت گوشي و لرزش صدات را حس ميكنم كه دوست داري با تمام وجودت حرفت را بهم حالي كني!
چه دوستت دارم خانم دكتر بيست و پنج سالهي من. تولدت مبارك!
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست