برای روز تولدت

 

بعد فكرمي‌كنم كه از 9 سالگي تا حالا يعني تا 25 سالگي مي‌شود چقدر؟ مي‌شود خيلي. مي‌شود خيلي بيشتر از 16 سال. از آن وقت تا حالا تو هستي. يك وقت‌هايي گمت كرده بودم اما حالا پيدا شدي. پررنگ و مثل هميشه خوب. هنوز يادم است كلاس انشاي سوم دبستان را كه آمدي دفترت را گرفتي جلوي صورتت و يك نفس شروع كردي به خواندن و من محو شده بودم. محو كلمات و جملاتي كه با صداي تو - شاگرد جديدي كه تازه به ما ملحق شده بود ميانه‌ي سال - مي‌شنيدم. شايد عجيب باشد. اما ادبيات آدم‌هاي عجيبي را توي زندگي من آورده. يكي از آن آدم‌ها تويي كه اگر انشايت خوب نبود و اگر خوب نمي‌خواندي، عاشقت نمي‌شدم.
حالا در روز تولد بيست و پنج سالگي‌ات چه صدايت آرامم مي‌كند وقتي خسته و خرابم از همه چيز. وقتي كه دوست دارم باشي و نيستي و صدات هست و اين همه‌ي دنياست توي اين بي‌رفيقي. وقتي كه بغض مي‌كنم و بي‌ترس گريه مي‌كنم پشت گوشي و لرزش صدات را حس مي‌كنم كه دوست داري با تمام وجودت حرفت را بهم حالي كني!
چه دوستت دارم خانم دكتر بيست و پنج‌ ساله‌‌‌ي من. تولدت مبارك!

از فروغ خوانی مکرر

...من از كجا مي‌آيم؟

به مادرم گفتم:"ديگر تمام شد"
گفتم:" هميشه پيش از آن‌كه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم."

سلام اي غرابت تن‌هايي
اتاق را به تو تسليم مي‌كنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه‌هاي تازه‌ي تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آن را
آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل...

دوست‌داشتني‌ها 26

 

چند وقته با همه‌ي آدما قهرم
آخه زندگي باهاشون شده بود زهرم
ديگه خسته و دلگير از زمين و زمان
گفتم بيام بدم يه تغيير مكان
تو آب     تو آب

راستش اون روزي من از همشون بريدم
كه خوي گرم انساني رو توشون نديدم
همه از دم بي‌بخار مثل ماشين ربات
شل و ول، دهنا باز، چشما گرد و مات

يا مدام مث زامبي توي اينترنت
يا با آي‌پاد و هدفون زل مي‌زدم تو چشت
تو آب  تو آب

احساسات مجازي مثل بارون سيل
مي‌ريختم رو سرت از طريق اي‌ميل ميل ميل
روابط دوستانه‌ي ديجيتال توي فايل
رد و بدل مي‌شدن با امواج موبايل بايل بايل
دوره‌هاي گرم فاميلي هم رفتن زير گِل
جاي خالي‌شونو دادن به امريكن آيدل دل ‌دل

اين شد مصمم شدم از همه جدا شم
برم جايي كه از نسل بشر دور باشم
حالا زندگي‌ام واسه‌ي خودم آبرومند
يعني مي‌دوني در واقع همه‌ي آبا رومند
چون كه از وقتي عهدمو باهاشون شكستم
تا حالا من توي آكواريوم نشستم

حالا معاشرينم همه شدن ماهي
با هم مي‌يام رو آب نفس مي‌گيريم گاهي
گرچه اينام خيلي واسم نگذاشتن اعصاب
از بس كه فقط بلدن بگن:" تو آب تو آب تو آب"
تو آب تو آب

ولي تا آدما رو از تو آب مي‌بينم
مي‌گم بازم صد رحمت همين جا مي‌شينم

ترانه‌ي "تو آب" از آلبوم "Perfectly displaced" گروه "Abjeez"


پ.ن: اینجا بشنوید آلبوم را و همین ترانه را

پ.ن: گوش دادن این آلبوم توی تاکسی و وقت راه رفتن...

خاطره‌ای جا مانده

 

از پشت دیدمش. شال بنفش تیره از سرش سُر خورده بود و موهاش جمع شده بود روی شانه‌هاش. پاهایش را بغل کرده بود. جلو رفتم. آرام نشستم کنارش روی پله‌ی بالایی. دست کشیدم روی شانه‌اش. برگشت نگاهم کرد. چشم‌هاش را پاک کرد و خندید. یک پله رفتم پایین‌تر. پرسیدم:"چی شده؟" سرش را تکان داد. گفتم:"یعنی نمی‌خوای بگی؟" لبخند زد. زیپ کاپشنش را باز کرد. نفس عمیقی کشید.
- آخرین بارها عجیب‌ان.
- آخرین بارها؟
- آره. دو جور آخرین بار داریم. یه جورش وقتیه که نمی‌دونی اون آدم رو دیگه نمی‌بینی. گیجی. حواست نیست. منگی. غافلی. نمی‌دونی که این نگاه، نگاه آخره. نمی‌دونی این آخرین باریه که می‌خندین با هم. نمی‌دونی این آخرین باره که می‌بینیش که نزدیکت ایستاده. نمی‌دونی این آخرین باریه که تو رو خطاب قرار میده. نمی‌دونی باید حواست به تک تک این لحظه‌ها باشه.
- جور دیگه؟
- جور دیگه وحشتناکه. وقتیه که می‌دونی اون آدم رو دیگه نمی‌بینی. اصلن به همین دلیل هم رو دیدین. به این دلیل که یادگاری‌ها رد و بدل شه و دیگه هم رو نبینین. اون وقته که حتی اگه این دیدن چندین ساعت هم طول بکشه، باز کوتاهه. چه برسه به این که فقط پنج دقیقه باشه. ایستاده کنار هم و توی هول رفتن. اون وقته که سعی می‌کنی مثل همیشه نباشی. غافل و گیج و منگ که همیشه هست. که همیشه اونجا وایساده. مجبوری جوری نگاهش کنی که انگار قراره تا ابد اون تصویر رو ثبت کنی تو ذهنت. مجبوری جوری صداشو بشنوی که انگار قراره تا ابد بذاریش توی گوش‌هات بمونه. جالب اینه که متوجهی که اون هم داره همون کار رو می‌کنه حتی اگه برای اون خیلی راحت‌تر از تو باشه و تو اینو خوب بدونی. چون اون لحظه‌ی آخر که می‌گین "خدافظ" و دارین فاصله می‌گیرین، وقتی به آسفالت زیر پات نگاه می‌کنی که بتونی خودت رو کنترل کنی، سنگینی نگاشو فقط واسه دو ثانیه حس می‌کنی که چهره‌ی تو رو توی خاطرش نگه می‌داره که یه روزی واسه یکی دیگه بگه که :"آره، کسی بود که یه روزی..."
می‌خندم. یکهو سردم شده. انگار متوجه سرمای پله‌ها نبودم. شانه‌اش را فشار می‌دهم. خودم را نزدیک‌تر می‌کنم بهش. به روشنایی نامنظم خانه‌ها خیره می‌شوم که از پنجره‌ی راه‌پله پیداست. زیر لب می‌گویم:" حالا از اون دیدار دوم برمی‌گردی؟" سرش را با تاخیر تکان می‌دهد. آن‌قدر نامحسوس که هیچ کس جز خودم نمی‌تواند تشخیصش دهد.
- می‌خوای بیشتر گریه کنی؟
- نه. تو که اومدی گریه‌هام هم تموم شده بود. گرسنه‌ام.
- پاشو بریم پیش خودم. یه چیز خوب درست کنم برات.
می‌خندد. نگاهم می‌کند:" از کی تا حالا تو آشپزی می‌کنی؟"
شانه‌ام را می‌دهم بالا. دوست دارم بهش بگویم که گاهی برای کنترل این بغض لعنتی باید کارهایی بکنی که هیچ‌وقت دل و دماغش را نداشته‌ای. اما می‌گویم:" از همین حالا. بیا یه چیز فوق‌العاده درست کنیم"
بلند می‌شوم. حالم خراب است. دستش را می‌گیرم. با صدای بلند می‌گویم:"پاشو. پاشو زود باش." می‌خندد. بلند می‌شود. دستش را توی دستم فشار می‌دهم. از پله‌ها بالا می‌رویم. باد عجیبی یکهو از پنجره‌ی راه پله می‌آید که موهای هر دومان را توی هوا تکان می‌دهد. خوب است. خنکی‌اش را توی این سرما دوست دارم.

دوست‌داشتنی‌ها 25

 

... وقتی که شب، خیس از اشک از خواب پا می‌شدی و زار می‌زدی
مشغول مردن‌ات بودی.
و هیچ چیز جلودارت نبود.
نه گذشته.
نه آینده با هوای خوش‌اش.
نه منظره‌ی اتاق‌ات، نه منظره‌ی حیاط گورستان.
نه شهر. نه این شهر زشت با عمارت‌های چوبی‌اش.
نه شکست. نه توفیق.
هیچ‌ کاری نمی‌کردی فقط مشغول مردن‌ات بودی.
ساعت را به گوش‌ات می‌چسباندی

حس می‌کردی داری می‌افتی.
بر تخت دراز می‌کشیدی.
دست به سینه می‌شدی و خواب دنیای بی‌ تو را می‌دیدی.
خواب فضای زیر درختان.
خواب فضای توی اتاق.
خواب فضایی که حالا از تو خالی است.
و مشغول مردن‌ات بودی.
و هیچ چیز جلودارت نبود.
نه نفس کشیدن‌ات. نه زندگی‌‌‌‌ت.
نه زندگی‌ای که می‌خواستی.
نه زندگی که داشتی.
هیچ چیز جلودارت نبود.


مارک استرند – از مجموعه‌ی "تو مشغول مردن‌ات بودی" – ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد – نشر حرفه هنرمند

 

بازگشت

خیس از باران، داخل شدیم. همان‌طوری که داشت غر می‌زد از پیاده‌روی زیر باران و این‌که من هنوز رمانتیک‌بازی‌هایم را رها نکرده‌ام، چشمم می‌گشت دنبال چیزی که باید. اشاره کرد که: آن اتاق. این بار برخلاف قدیم‌ها کتاب‌ها را رها نکرده بود به حال خودشان روی هم بی هیچ نظمی. این بار کتاب‌خانه خریده بود و می‌شد گفت کتاب‌ها تازه خودشان را نشان می‌دادند.
ویکتور خارا گذاشته بود. همین‌طوری دلم می‌خواست با انگشت‌هام روی قفسه‌ی کتاب‌خانه ضرب بگیرم که گفت:"بیا چای"
آدم‌های گذشته‌ی آدم، آدم‌های نوزده بیست‌سالگی آدم، آدم‌های خوب و تأثیرگذار نوزده بیست‌سالگی آدم، گنج‌‌اند. یک‌جور‌هایی می‌شوند آیینه‌‌ات وقتی دیگر خودت را نمی‌شناسی. وقتی خودت را از یاد برده‌ای که تو اصلن قدیم‌ترها چطور راه می رفتی. چطور می‌خندیدی. چطور دیوانگی می‌کردی.حتی اگر بعد از چند سال نباشند، راه خودشان را هم رفته باشند، تاثیرشان را گذاشته‌اند. این آدم‌ها را اگر بعد از مدتی طولانی ببینی، نیازی به توضیح ندارند. نیاز به شرح و بسط پریشان‌حالی و گیج و منگی‌ات. چرا که آنها کودکی تو را دیده‌اند. راستی و تمام تو را. آن‌وقت مجبوری نقش بازی کنی برای پنهان کردن اشک، برای قورت‌دادن بغض که اگر خودت باشی می‌آیند جلو و می‌گویند:"گریه کن"
داستانه را از بس که تند ‌خواندم، یکی دو بار میان خواندن بهم تذکر داد که:"آروم‌تر" عجیب بود. منی که هنوز در کارگاه داستان، داستان می‌خوانم انگار یادم رفته بود ضرب‌آهنگ خواندن را. آدم انگار یاد اولین‌هایش که می‌افتد، دستپاچه می‌شود. مثل آن قدیم‌ها شده بودم که شور نوشتنی وحشتناک در من بود و داستان می‌خواندم. احساس ترس از تمام شدن این رویا، بیدار شدن و جدا ماندن باعث می‌شد داستانه را تند بخوانم.
داستانه که تمام شد، یک بغض وحشتناکی داشتم که نگو. چشم دوختم به خطوط تایپی توی دست‌هام که نگاهش نکنم. نوزده بیست‌سالگی‌ام را مرده می‌دیدم. همین‌طوری بی‌دلیل توی چشم‌هاش دیگر منی نبودم که می‌شناخت. خودم را توی چهره‌اش می‌دیدم که شباهتی ندارد به آن‌چه روزی دوست داشتم بهش نزدیک بشوم. هر چند تمام واقعیت همین است. زمان با بی‌رحمی‌اش مثل بادی که همه‌چیز را با خود می‌برد، رویاها را هم می‌برد. آن‌وقت است که چشم‌ باز می‌کنی و می‌بینی بی‌رویا شده‌ای. غمگین و بی‌رویا. حقیقت است. کاریش هم نمی‌شود کرد. دانستن و دانستن و بیگانگی که هر لحظه با کشف جهان بیشتر و بیشتر می‌شود.
آدم‌های نوزده بیست‌سالگی گنج‌اند. تنها فرصتی‌اند برای بازگشت‌های لحظه‌ای و بازبینی رویاهایی که روزی مال تو بودند. روزی قرار بود حقیقت زندگی تو باشند.