سیتالوپرام

دارم می‌روم سفر. بعد از دو ماه و نیم سفر پر اضطراب با روزهای تلخ و شیرین، سفر می‌کنم به دیاری که هرگز پا بهش نگذاشته‌ام. عجیب است، همدان و لرستان و کردستان را دیده باشم اما آن‌جا را نه. بهش می‌گویند قسمت، سرنوشت یا تصادف؟

هیجان دارم و اضطراب توأم با کارهای عقب‌مانده از مقاله‌ام با استاد قبلی و تغییر موضوع پروژه‌ام با استاد جدید، نگرانی‌ام بابت پول و چند ماهی که بی‌حقوق گذشت و کرایه‌خانه و قراردادی که استاد جدیدم هنوز نفرستاده و سرمای شیکاگو و دوری دوباره و دل‌تنگی این‌بار مضاعفی که قرار است به دوش بکشم. 

می‌بینید؟ کم نیست اگر بخواهم یک به یک نام ببرم. بهش اضافه کنید ماجرای دستم را و نگرانی‌هام بابت سه سال پیش رو. چه می‌شود کرد؟ شاید قرصی چیزی موثر باشد تا فکر نکنم. این فکره مهم است. فهمیده‌ام که باید به جنگش بروم. تا می‌آید سراغم، خودم را به کاری مشغول کنم. یک بار نوشتم کار درمان است، حتا اگر بیل زدن باشد. 

.

امان از این دوری. چه سخت است دوباره تنهایی و دوباره بازگشت. چه موجود غریب و سختی‌ست آدمیزاد. به هیچ وضعیتی قانع نیست و از هر وضعیت دلخواهی باز چیزی کم است براش. خدا چه‌طور کنار می‌آید باهاش؟ شاید اصلن همین اوست که لذت می‌برد از این سختی، از این پیچیدگی؟ که شاید او هم خودآزاری داشته باشد مثل من که همیشه بهانه‌ای دارم برای غصه خوردن. هان؟

نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست

از پس قضاوت‌ها و آزمایش‌های دیگران به سلامت عبور کردن کار ساده‌ای نیست. بدترین جایش وقتی‌ست که نزدیک‌ترین آدم‌ها بهت بخواهند نمره‌ای قبولی‌ات را بدهند. چهار سال تنهایی باعث شده عادت نداشته باشم به این همه بالا و پایین شدن در ذهن دیگران. شاید چون همیشه آن‌قدر آسه آسه رفته بودم که گربه‌هه شاخم نزند. شاید چون آن‌قدر اعتماد داده‌ام به دیگران که حالا تردید در انتخابم را برنمی‌تابم. 

غرامت زیادی‌ست از دست دادن روزها و شب‌هایی که گذشت. من چه‌طور می‌توانم شب‌های گریان دور از خانه را فراموش کنم و آن صدا که می‌آمد و آرام‌ام می‌کرد که اشک‌های من می‌ریخت و می‌ریخت و باز می‌ریخت و او باز بود پشت خط تلفن. دیشب هم همین‌طور گذشت. من بی‌نهایت بغض داشتم. شب خوب تابستانی بود که فکر نمی‌کردم این‌طور ساده بد تمام شود. تفاوت‌اش این‌جا بود که این بار من و او هر دو در تهران بودیم و آن ور خط باز این او بود که گوش می‌داد. نفسم بند آمده بود و فال حافظی که گرفت، بیش‌تر گریانم کرد. بس که حافظ هم مثل من دل‌گرفته بود و تلخ و خسته.

آ دیروز بهم گفت نگذار بده‌کار دلت باشی. دارم فکر می‌کنم با وجود همه‌ی مشکلات پیش رو، با وجود دوری و کار و دل تنگ و دیوانگی و غم همیشگی درونم، چه‌طور می‌شود بده‌کار نباشم. دارم فکر می‌کنم چه‌طور یک‌تنه باید بایستم و خودم را اثبات کنم. به این که چه در او دیده‌ام، چیزی که دیگران قوت دیدن‌اش را ندارند. چه‌طور می‌توانم خوب باشم و زشتی‌ها را از روحم پاک کنم. چه‌طور می‌توانم کم نیاورم و پای دلم بایستم. به این که باید یک بار هم که شده عهد ببندم با این معجزه‌ای که یک‌باره پیدا شده و کسی، هیچ‌کسی از حضورش آگاه نیست. 

عنوان از سایه است.

راهی بزن

پارسال گفته بودم فال حافظ بگیرد. همان وقت نیت کردن به "راه" اندیشیده بودم، به راهی که میان‌مان است، به راهی که باید بروم، به فاصله‌ای که تجربه‌ای بیهوده است به گفته‌ی بامداد. آمد که: راهی بزن که آهی از ساز آن توان زد/ شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد. 
ماتم برده بود. فکر نمی‌کردم دور از تصادف باشد. اما با تکرار همین تصادف در بارهای بعد دیگر ایمان داشتم حافظ جور دیگری شده و انگار شده چراغ راهنمای کورمال رفتن‌هام، بی مه‌شکن راندن‌هام در دل غبار و سرگردانی‌هام در منتهای شب. 
امشب بی‌اندازه خسته‌ام. در سالی که گذشت، بیش از همه چیز، بار افکار خسته‌ام کرده و بار احساساتی که بیشتر زاییده‌ی تخیل بودند تا نزدیکی، لمس و آشنایی. بیش از همیشه فکر خلق کرده ذهنم و بیش از همیشه تصور کرده‌ام، بیش از همیشه ذهنم از جسمم جدا بوده. 
امشب بی‌اندازه دل‌تنگم. دل‌تنگی زودهنگام و گران‌باری برای غیبتی که به زودی دوباره رخ می‌دهد، برای حضوری که هست اما دوباره به دنیای تخیل و سنگین‌بار فاصله‌ها گره می‌خورد. 
خیلی مانع شدم از نوشتن در این یک سال. در اوج غلیان، سکوت کردم، شاید کلمات اشک می‌شدند، فریاد می‌شدند و یا گاه قدم‌هایی در کنار دریاچه‌ی نزدیک خانه، اما ننوشتم، سکوت کردم و حالا از این سکوت بی‌اندازه خسته‌ام. چرا که من همیشه هر قدر اندک، با ‌‌عده‌ای نامعلوم، بیگانه و گذرا حرف زده‌ام، زیرا که نوشتن در خون من جریان دارد و هوس خوانده‌شدن آن خاموش‌ترین آتش‌فشان سلول دورافتاده‌ی مغزم را به فوران می‌کشاند. 
امشب بسیار دل‌تنگم، برای تمام آن‌چه امروز دارم و فردا...
دوباره به گفته‌ی بامداد، فردا شاید روز دیگری‌ست. 

این هیولا تو را دوست دارد

یادم نبود که این‌جا هم بنویسم که هیولا به چاپ دوم رسیده. نمی‌دانم آیا کسانی هستند که با خواندن عروسک کوکی کتاب را خریده‌اند یا خوانده‌اند. خواستم بگویم که ممنون همه‌ای هستم که کتاب را دیده‌اند و به دیگری ازش گفته‌اند. دوست دارم بدانم نظرات‌تان را. اگر دوست داشتید، این‌جا بنویسید. با جان و دل می‌خوانم.