سیتالوپرام
دارم میروم سفر. بعد از دو ماه و نیم سفر پر اضطراب با روزهای تلخ و شیرین، سفر میکنم به دیاری که هرگز پا بهش نگذاشتهام. عجیب است، همدان و لرستان و کردستان را دیده باشم اما آنجا را نه. بهش میگویند قسمت، سرنوشت یا تصادف؟
هیجان دارم و اضطراب توأم با کارهای عقبمانده از مقالهام با استاد قبلی و تغییر موضوع پروژهام با استاد جدید، نگرانیام بابت پول و چند ماهی که بیحقوق گذشت و کرایهخانه و قراردادی که استاد جدیدم هنوز نفرستاده و سرمای شیکاگو و دوری دوباره و دلتنگی اینبار مضاعفی که قرار است به دوش بکشم.
میبینید؟ کم نیست اگر بخواهم یک به یک نام ببرم. بهش اضافه کنید ماجرای دستم را و نگرانیهام بابت سه سال پیش رو. چه میشود کرد؟ شاید قرصی چیزی موثر باشد تا فکر نکنم. این فکره مهم است. فهمیدهام که باید به جنگش بروم. تا میآید سراغم، خودم را به کاری مشغول کنم. یک بار نوشتم کار درمان است، حتا اگر بیل زدن باشد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست