با من رجوع کن

هی فکر کردم به نامه‌ی فروغ به گلستان. یادم آمد همان شوری درش بود که در نامه‌های شاملو به آیدا. همان ابراز بی‌حساب احساس. فکر کردم که فروغ هم‌سن و سال من بوده وقت نوشتن‌ آنها. جدای همه‌ی این حواشی و واکنش‌هایی که راه افتاده در مورد انتشار این نامه، بیشتر احساس شادی کردم، برای خودم طبعن. من دوره‌ی نوجوانی‌ام را با فروغ گذرانم، با نوار صداش که از مامان گرفته بودم، با عکس‌های سیاه و سفیدش، با شعرهاش و مدام و مدام خواندن‌شان. گاهی با افسردگی و یأس صداش و شعرهاش هم‌ذات‌پنداری کرده بودم و گاهی حتا بی‌دلیل شعر می‌گفتم به تقلید از او. شعرهای عاشقانه‌اش اما اغلب برایم پلی بودند برای تجسم ‌آن‌چه بر فروغ گذشته بود، برای همذات‌پنداری خیلی خیلی جوان بودم. نامه را که خواندم، ارتباطم با شاعر زندگی‌ام شکل دیگری گرفت. حس کردم با فروغ دوست‌ترم، شاید چون امروز من بی‌شک با فروغ آن نامه که هم‌سال من بوده شاید، همذات‌پنداری می‌کنم. تجربه‌ای که شاید وقتی نوجوان بودم، فکر نمی‌کردم این همه زود اتفاق بیفتد. حالا بالغانه‌تر فروغ را می‌فهمم و نامه‌اش لبخند می‌آورد به جانم. انگار که از شاعر محبوب زندگی‌ام نشانه‌ای، پیامی گرفته باشم. رویایی‌ست و بی‌قیمت.

از رفتن‌ها

روز آخر همیشه بدترین روز است از روزهای زندگی. روز آخر همه چیز در همهمه و شلوغی و جا‌به‌جا کردن آخرین وسایل و آخرین وزن کردن‌های چمدان آغاز می‌شود و رفته رفته همه چیز به سکوتی عجیب منتهی می‌شود، لحظاتی که فکر می‌کنی ممکن نیست بتوانی دقیقه‌ی بعدش را دوام بیاوری، ثانیه‌هایی که احساس می‌کنی سال‌ها بر تو می‌گذرند. دوست داری زار بزنی، مامان را بغل کنی، یا شاید به این سرنوشت بتازی که چرا این‌طور شد. 

لحظات آخر خداحافظی و پایان سفر به وطن همیشه از بدترین‌هاست، چیزی شاید فجیع‌تر از این در یک سفر نیست. آن راه طولانی و تمام‌نشدنی به فرودگاه در آن جاده‌ی مزخرف تاریک در دل بیابان که سخت فرساینده است و آن فرودگاه و آن شلوغی و بعد دست تکان‌دادن‌های لعنتی از آن پشت. 

امسال اشک‌هام تا لحظه‌ی بلند شدن هواپیما بند نمی‌آمد. دلم سه تکه شده بود امسال، سه تکه‌اش را جا گذاشته‌ام در ایران، سه تکه‌ی بزرگ که جای خالی‌شان دردآور است، بسیار دردآور. 

برای تو می‌نویسم که نوشتن مرا دوست داری.

اینجا هیچ امن نیست. به اشاره‌ای توی نتایج گوگل خودش را نشان همه می‌دهد. نمی‌دانم برای چه می‌ترسم. رازی دارم شاید که کسی ازش باخبر نیست. نمی‌دانم. هر چه هست، تمام همکاران آزمایشگاه جدید، هم‌زبان هستند و من نمی‌توانم از آن روزنگاری‌های همیشگی داشته باشم که توش پر از غر است و کمی هم قصه‌های دراماتیک. باید سوژه از بیرون پیدا کنم. بیرونی که خیلی وجود خارجی ندارد وقتی دانشجوی دکترا باشی.