با من رجوع کن
هی فکر کردم به نامهی فروغ به گلستان. یادم آمد همان شوری درش بود که در نامههای شاملو به آیدا. همان ابراز بیحساب احساس. فکر کردم که فروغ همسن و سال من بوده وقت نوشتن آنها. جدای همهی این حواشی و واکنشهایی که راه افتاده در مورد انتشار این نامه، بیشتر احساس شادی کردم، برای خودم طبعن. من دورهی نوجوانیام را با فروغ گذرانم، با نوار صداش که از مامان گرفته بودم، با عکسهای سیاه و سفیدش، با شعرهاش و مدام و مدام خواندنشان. گاهی با افسردگی و یأس صداش و شعرهاش همذاتپنداری کرده بودم و گاهی حتا بیدلیل شعر میگفتم به تقلید از او. شعرهای عاشقانهاش اما اغلب برایم پلی بودند برای تجسم آنچه بر فروغ گذشته بود، برای همذاتپنداری خیلی خیلی جوان بودم. نامه را که خواندم، ارتباطم با شاعر زندگیام شکل دیگری گرفت. حس کردم با فروغ دوستترم، شاید چون امروز من بیشک با فروغ آن نامه که همسال من بوده شاید، همذاتپنداری میکنم. تجربهای که شاید وقتی نوجوان بودم، فکر نمیکردم این همه زود اتفاق بیفتد. حالا بالغانهتر فروغ را میفهمم و نامهاش لبخند میآورد به جانم. انگار که از شاعر محبوب زندگیام نشانهای، پیامی گرفته باشم. رویاییست و بیقیمت.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست