یک صحنه
یارعلی را شناختم. ایستاده بود بالای پلهها، پشت میلهی محافظ و خاک را از روی پاچهی شلوارش میتکاند. وقتی چشمهام را باریک میکردم، بهتر میدیدمش و بی باریک کردن چشمهام، شبیه نقطهای میشد از دور میان سبزی محو درختهای نارنج و سفیدی دیوار زیر پلهها که ته حیاط بود. یارعلی بلند گفت:«یالله!» من روسریام را که روی شانه بود، کشیدم بالا. بلند شدم از جام و لحظهای نگاه کردم به مخدهی تورفتهی دراز گلگلی پشتم که دو ساعتی بهش تکیه داده بودم وقت کتاب خواندن. بلند که شدم، کمرم تیر کشید و تیر کشیدنش مثل یک سیه دراز آهنی رفت تا پایین پای لعنتی چپم. لحظهای خشک ماندم سر جام و نفس حبس کردم. نگاه کردم به نقطهی محوی که داشت آرام آرام از سفیدی ته حیاط و از پلههای خزهبسته پایین میآمد. چشمها را باریک کردم. یارعلی لحظهای همقدر طناب تاب جلوی در انبار شد و بعد از زیر دو درخت نارنج گذشت و ایستاد جلوم، دم ایوان.
ـ ونوشه خانم جان، چی تی هستی؟
- خوبم آقا یارعلی. مانجان نیست. شما خوبین؟
یارعلی دست کشید به موها. موهاش آخرین بار که دیده بودمش جوگندمی بود و حالا تک و توک توش خاکستری پیدا میشد. دستهاش میلرزید و لبها به سختی به هم چفت میشد. کت کهنهی قهوهای تنش بود توی آن گرما و شلوار گشاد مشکیرنگ که پاچهاش کمی خاکی بود.
- ای...بد نیمه. کجه بورده فخری خانم؟
- نمیدانم راستش. گفت میرود پیش طلعت ببیند کمک نمیخواهد برای بچه یا نه. آخر گویا عباس اقا...
سر تکان داد. ای پا و آن پا کرد.
- دومبه دومبه. مردی بدجور گیر اکرده تهران دله. من دباره مزاحم وومبه.
- یارعلی؟
یارعلی برگشته بود. پشت سرش را دیدم که داشت کچل میشد. داشت میرفت که اسمش را گفتم.
- کجا؟ کاری داشتی با مانجان؟
زیرچشمی نگاهم کرد. انگار چیزی گفت که نشنیدم. دست کرد توی جیب کتش انگار بخواهد چیزی بیرون بیاورد اما دستش خالی بود وقتی بیرون آمد.
- خوبی یارعلی؟ آب بیاورم برات؟
- نا ونوشه خانم. زنده بواشی. مزاحم بومبه دباره.
دست راست را انگار بخواهد بگوید:«فراموش کن مرا دیدی.» توی هوا تاب داد. شانه بالا انداختم.
- خا. به سلامت.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست