سرما خورده‌ام. به جای تخت‌ام شب‌ها روی کاناپه‌ی تخت‌شوی توی هال می‌خوابم. دراز کشیده‌ام رویش در حالیکه زیر کمرم پتوی برقی گرم گذاشته‌ام. عطسه می‌کنم و تنفس‌ام سخت است. چشم‌ام می‌افتد به درخت بسیار بزرگ کوچه، ابرهای خاکستری ابی پشت شاخه‌هاش و نور کم‌جان خورشید نزدیک غروب یک یک‌شنبه‌ی سرد زمستانی. درخت مثل مرد عریانی‌است رقصان، دست‌ها را که گویا بسیار بلندند در آسمان گرفته و می‌خواهد تا می‌شود تن‌اش را کش بدهد به بالا. می‌رقصد و می‌چرخد و می‌رقصاند و ابرها را در آغوش می‌گیرد. 

کار بسیار دارم. نگرانی بسیار. دلتنگی بی‌حد اما یک‌شنبه‌ی آرامی‌ست. من و مرد عریان رقصان و لذت نوشتن کلمات.