اپیزود هفدهم

  •  
    - همیشه این‌قدر کم لباس می‌پوشی؟ 
    جرج خندید و همین‌طور که با پوتین‌هاش روی برف ردی عمیق می‌انداخت، گفت:«اینجا که بزرگ نشده باشی، نمی‌توانی تصور کنی که چه‌طور می‌شود این سرمای استخوان‌سوز را دوست داشت. تو کجا بزرگ شدی؟» لورتا کلاه کاپشن‌اش را بیشتر کشید پایین. و بلند گفت:«تهران» جوری که انگار باد ممکن بود کلمه‌ را با خودش ببرد و جرج نشنود. - ما برف زیاد داشتیم اما سرمای اینجا...من بعد از شش سال باز هم عادت نکرده‌ام به‌اش. - عادت نیست، دل‌بستگی‌ست. 
    لورتا به دریاچه اشاره کرد و گفت:«به چی این دل می‌بندی تو؟ ببین آب را، یخ زده. ببین صورت‌ات را سرخ شده. ببین دست‌های من را. توی دست‌کش‌هام حتا بی‌حس شده‌اند. 
    جرج اشاره کرد به باریکه راهی که میان برف‌ها ایجاد شده بود، جایی که می‌شد خیال کرد برف نرم‌تری دارد و قرار نیست به اشاره‌ای با هر قدمی سر بخوری و با سر بیافتی توی تل برف. راه را کج کردند و رفتند در مسیر باریک سفیدرنگی که در امتداد آب و چراغ‌ها و درخت‌ها بود. روز خاکستری‌ای بود. مثل رنگ ذهن لورتا که مدت‌ها بود کدر و کدرتر شده بود. هیچ کسی نبود تا دریچه‌ای باز کند به نور، به هوا. 
    جرج لحظه‌ای زیر بازوی لورتا را گرفت که نزدیک بود سر بخورد. - سرما را باید دوست داشته باشی تا بتوانی شکست‌اش بدهی، رام‌اش کنی. سرما همه چیز را می‌کشد، همه‌ی چیزهای بد، همه‌ی موجودات موذی را. 
    لورتا لحظه‌ای ایستاد. باد بینی‌، گونه‌ها و لب‌هاش را بی‌حس کرده بود. - ببینم؟ تو جدی که حرف نمی‌زنی آقا معلم؟ بله، سرما من را هم می‌کشد! ببین! من الان هیچ حسی توی بدن‌ام ندارم. جسد جسد! 
    جرج گفت: «بهم که می‌گویی آقا معلم، حس پیری می‌کنم.»
    لورتا بی‌معطی گفت:«من باز چرت و پرت به هم بافتم و تو جدی گرفتی؟ تو پیر نیستی، خودت هم می‌دانی.» - چه‌طور؟ 
    لورتا به جرج نگاه کرد با یک کاپشن پیزوری، بدون دست‌کش و کلاه که توی منفی بیست درجه جلوی لورتا ایستاده بود و هر چند دقیقه عینکش را روی بینی عقب می‌داد و شانه صاف می‌کرد. - تو با این نگاه مطمئن‌ات، با این استیل کشیده و عجیب و غریب متناسب‌ات، با این لبخند از سر پیروزی‌ات، کجات پیر است؟ خودت هم می‌دانی، اقرار کن پیرمرد! 
    جرج لورتا را کشید سمت خودش، لورتا جیغ کوتاهی زد که پر از شادی بود، آمد که قدمی فاصله بگیرد که پای راست‌اش رفت روی تکه‌ای یخ سمج و شفاف و بعد از پشت پرت شد روی تلی بزرگ از برف تازه‌ی نرم اما سرد، سرد و استخوان سوز. 
    جرج قهقهه‌زنان آمد سمت‌اش که کمک‌اش کند. لورتا نمی‌توانست جم بخورد اما اولین بار بود که در این شش سال، سرما را می‌شد دوست داشت.
  •  

بریده‌ای از یک داستان

این اولین شبی‌ست که در پنج سال گذشته تنها به تخت می‌روم. سمت چپ تخت حالا خالی‌ست. در پنج سال گذشته احمد همیشه آن‌جا بود. حتا یک باری که برای کنفرانس رفته بود، پروازش کنسل شد و شب بی‌خبر به خانه برگشت. به تاک کوتاه صبح زودش در آریزونا نرسید و دیگر تاریخ بلیط‌اش را عوض نکرد. همان شب را هم خوب یادم مانده. آن‌قدر پای فیس‌بوک و اینستاگرام نشستم که دیگر همه‌ی جزئیات زندگی دوست‌هام را در ایران و جاهای دیگر از بر شده بودم. آن‌قدر چشم‌هام را خسته کرده بودم که بی احساس تنهایی به خواب بروم. از تنهایی در شب و در تخت می‌ترسیدم. احمد همیشه دست می‌کشید به موهام و چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد که معمولن معنای به خصوصی نداشت اما مرا به خواب می‌برد. حالا که می‌خواهم بخوابم، همه‌ی ترس‌هام دوباره بهم برگشته‌اند. با این تفاوت که قرار نیست احمد بی‌هوا کلید بیاندازد و کاپشن‌اش را از برف بتکاند و بیاید سمت اتاق خواب و من جیغ بکشم از خوشحالی. احمد دیگر نیست و قرار نیست باشد. باید به این غیبت، این نبودن حضور دائمی دست‌ها و صداش در تخت عادت کنم. 

لحظه‌های نوشتن که مال من است

حالا شما بگویید اداست، بگویید دارد خودش را لوس می‌کند. اما باور کنید این داستان یک چیزهای بزرگی کم دارد. هر جوری که بهش نگاه می‌کنم، کم دارد و وقتی ناقص است، چه‌طور می‌توانم قانع شوم به بازنویسی‌اش؟ چه‌طور می‌توانم بگویم این اولین داستان بلند من است؟ 

یا نباید نوشت و یا وقتی می‌نویسی باید خوب بنویسی. همیشه این را به خودم گفته‌ام و حالا دارم کاری می‌کنم که هیچ خوب نیست. می‌نویسم و از ایده‌آل‌هام فاصله می‌گیرم.

من مستم، من مستم و می‌خواره پرستم

تأثیر عمیق نوشتن را خیلی وقت بود حس نکرده بودم. حالا دارم کم‌کم می‌فهمم چرا من اغلب اوقات ناآرامم. چرا اغلب اوقات اوضاع، راضی‌ام نمی‌کند و این نارضایتی به جغرافیا هم مربوط نیست. یک جوری است که مثل مرغ سر کنده این طرف و آن طرف می‌چرخم تا نقطه‌ی ثباتی پیدا کنم.

حالا که دارم می‌نویسم، و منظورم دقیقن همین حالاست، حس می‌کنم چه‌قدر نوشتن آرامم می‌کند. من را به خودم پس می‌دهد. جوری که باورم نمی‌شود این من ِ چند روز پیش با من نسبتی داشته. 

از یک طرف مست این احساسم، خیال می‌کنم هیچ چیز دیگر نمی‌خواهم جز زمان و ایده برای نوشتن، از طرفی از خودم شاکی‌ام که چرا این همه تنبلی می‌کند، چرا این همه سر باز می‌زند از این می خوش‌رنگ و لعابی که در دم، اثر می‌کند.

پ.ن: عنوان از خیام است.

لحظه های نوشتن که مال من است 2

یک جای داستان گیر کرده ام. می شود گفت یک جای تلخ برای خودم. یکی از آدم ها را باید به کشتن بدهم و نمی توانم. نه حالا به این دلیل که آدمه را دوست دارم. به این خاطر که این فصل، همان جایی است که شخصیت اصلی داستان می شکند. مثل ماسه های ریز ساحل که از لای انگشت هات می ریزند پایین، او هم ریز ریز می شود و تمام. حالا در آوردن این فصل می شود کار شاق. خب البته برای من.
یک چیزی توی نوشتن هست که من اسم اش را گذاشته ام: نانوشتگی. یعنی نمی نویسی، حتا یک خط، اما توی ذهن ات درگیری. درگیر شخصیت ها، طرز حرف زدن شان و به خصوص واکنشی که باید توی آن صحنه ی به خصوص نشان بدهند. اما باز هم هست. هزارتویی است که راه خروج ندارد.
نوشتن وقتی به مرحله ی نوشتن روی کاغذ می رسد، کمی آرامش بخش است. قبل از آن اما، فقط خدا می داند که چه عذابی است. از آن عذاب های شیرین که آدم خودآزارانه به جان می خرد، اما باز هم درد می کشد.
حالا هم دو هفته است یک خط ننوشته ام. هر چه فکر می کنم چه طور شکستن این آدم لوس و دم دستی نباشد، چیزی به ذهن ام نمی رسد. و هر چه به ذهن ام می رسد، طبعن لوس و دم دستی است!
آن اول ها سرخوشی است. گره های کور را سفت تر کردن است و آدم ها را به جان هم انداختن. دروغ و راست را با هم قاطی کردن. ماجراها را به هم پیوند دادن. اما این آخرها، ای وای ای وای با لحن شهاب حسینی درباره الی...

لحظه های نوشتن که مال من است 1

قدیم تر که گودر بود و به واسطه اش غم بود اما کم بود، گاه گاه یادداشت های کوتاهی می نوشتم درباره ی نوشتن. درباره ی لحظه های سخت و تلخ و شیرین نوشتن، چیزهایی که در حد و اندازه های خودم باهاش برخورد داشتم و انگار کم کم داشت بهم هویت می داد. بازخوردهای خوبی هم می گرفتم. جدای دوستان داستان نویس و اهل کتاب، کمی حرفه ای ترها مثل محمد حسن شهسواری، گاهی چیزهایی برایم می نوشتند که می شد درمان باشند برای التیام زخم بی صبری ها و بی طاقتی هایم در نوشتن.
حالا اما گودر نیست،خواننده های من هم تقریبن به نصف رسیده اند. اما نوشتن سر جای خودش باقی است. پس خواستم همان دغدغه ها و لحظه ها را اینجا بنویسم، که وقتی چیزی را می نویسم، تمام و کمال با واقعیت اش رو به رو می شوم و بعدها هم بازگشت به این لحظه ها می تواند برایم مفید باشد. دروغ چرا؟ توی روزهایی که نوشتن در عروسک کوکی برایم کاملن بی بهانه شده، نوشتن درباره ی نوشتن می تواند همان نیروی محرکه ای باشد که عروسک را برای خودم لااقل زنده نگه دارد و مگر جز دوام آوردن کاری دیگری می شود کرد؟
این بود که نگاه کرده بودم به دختر داستان ام. که می خواستم و فکر می کردم که وقتش شده که بشکند اما نمی شکست. همان قدر سرسخت و لجوج و درون گرا مانده بود. باید حرف زدن اش کمی تغییر می کرد، نگاه اش به شهر، لج بازی هاش و مدام پریدن هاش به آدم ها، این که هیچ وقت گریه نمی کرد و ... بعدتر همه ی اینها را گذاشته بودم برای یک اتفاق مهم. مثلن مرگ یکی از شخصیت ها که خودم دوست اش داشتم. اما به مرور وقت نوشتن به همان واقعیتی رسیدم که این جا بیرون از دنیای ادبیات، جریان دارد. خیلی هم قدرت مند. همان جریان آرامی که مانع می شود تو یک باره بشکنی. که به مرور تو را می شکند. که درست در انتهای جریان، وقتی همه چیز ساکن می شود، شکل آدمی که توی آینه نگاه کرده و یک باره متوجه تارهای سفید موهایش شده، ناگهان می فهمی که شکسته ای و دیگر آدم سابق نیستی. خسته ای و توان مبارزه نداری.
برای همین بود که فهمیدم انتظار بی جا دارم از شخصیت ام. گذاشته ام، گذاشته ام که شب حادثه ویران اش کنم. در حالی که خودم هنوز باور نداشتم دختر بیچاره به قول فروغ از درون متلاشی است و کافی است ذره ذره مثل موج که از ساحل می کند، ازش بکاهم تا یک جا برسد به نقطه ای که کاملن وا داده باشد. دست  ها بالای سر و تسلیم.
همین ذره ذره نوشتن بود که تمام عوامل بیرونی را پررنگ کرد. مثل تاثیری که اردی بهشت مازندارن با آمدن اش می آورد، توی بهار نارنج و هزار عطر دیگرش. چیزهایی مثل دوست داشتن آدمی که حالا دوباره برگشته توی زندگی ات، چیزهای مثل بازیابی خویشاوندی که تا به حال حتا نسبت فامیلی اش برایت مفهومی نداشته. و سرآخر داشتن همه ی اینها توی دست ات و از دست دادن همه شان، آرام آرام، که آدم را می شکند.
این طوری است که باید وقت نوشتن هم صبر می کردم. صبر می کردم تا تمام چیزهایی که به ظاهر نوشته نشده اند، ذره ذره پیدا بشوند. این طوری است که وقتی نگاه می کنی به آدمی که دیگر آدم هفته ی پیش نیست، از خلق چیزی که برای خودت حتا غریب بوده، جوری احساس لذت می کنی که یادت می رود بروی توی آینه نگاه کنی و میان موهات، بگردی دنبال تک و توک سفیدی ها.

 

پ.ن: نیم فاصله که نیست، نوشته های آدم چه زشت می شوند.