این اولین شبی‌ست که در پنج سال گذشته تنها به تخت می‌روم. سمت چپ تخت حالا خالی‌ست. در پنج سال گذشته احمد همیشه آن‌جا بود. حتا یک باری که برای کنفرانس رفته بود، پروازش کنسل شد و شب بی‌خبر به خانه برگشت. به تاک کوتاه صبح زودش در آریزونا نرسید و دیگر تاریخ بلیط‌اش را عوض نکرد. همان شب را هم خوب یادم مانده. آن‌قدر پای فیس‌بوک و اینستاگرام نشستم که دیگر همه‌ی جزئیات زندگی دوست‌هام را در ایران و جاهای دیگر از بر شده بودم. آن‌قدر چشم‌هام را خسته کرده بودم که بی احساس تنهایی به خواب بروم. از تنهایی در شب و در تخت می‌ترسیدم. احمد همیشه دست می‌کشید به موهام و چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد که معمولن معنای به خصوصی نداشت اما مرا به خواب می‌برد. حالا که می‌خواهم بخوابم، همه‌ی ترس‌هام دوباره بهم برگشته‌اند. با این تفاوت که قرار نیست احمد بی‌هوا کلید بیاندازد و کاپشن‌اش را از برف بتکاند و بیاید سمت اتاق خواب و من جیغ بکشم از خوشحالی. احمد دیگر نیست و قرار نیست باشد. باید به این غیبت، این نبودن حضور دائمی دست‌ها و صداش در تخت عادت کنم.