خوشهی انگور سیاه
آمده بود کمک کند که چمدانها را ببندند. خودش هیچگاه سفری به این درازی نرفته بود. خودش هیچگاه این همه لباس و کتاب و متعلقات را یکجا در دو چمدان نچپانده بود. خودش هیچگاه اینطور خداحافظ نگفته بود که نداند کی قرار است دوباره بگوید سلام. خودش هیچگاه این تعلیق کشندهی روز پایانی را تجربه نکرده بود که همه چیز در ساعات پایانی در گودالی از سکوت فرو میغلتید و تمام خاطرات، تمام رویاها، تمام خندهها در سیاهچالهای از ندانستن و تنهایی و دوری میافتاد. آن اول خوب نمیدانست چی را کجا بگذارد که کمتر جا بگیرد یا چهطور آن مجسمهها و ظروف سفالی را میان لباسها بپچید تا با تکانهای چندباره و ضربههای ناگهانی آخ نگویند. چند ساعت که گذشت، مثل مهندسی طراح، جاهای خالی را با اشارهای پیدا میکرد و انگار سمفونیای از پیش ساخته را رهبری کند، چیزهای کوچک و بزرگ را کنار هم میگذاشت، چمدان را وزن میکرد، سازها را از نو کنار هم میچید، نوبت شروع قطعه را با ساز دیگری عوض میکرد و زیر لب انگار ترانهای میخواند آشنا که پنهان کند آنچه را که در سرش که نه، در دلاش میگذشت.
دلتنگی شاید مثل همان خوشهی انگور سیاهیست که شمس لنگرودی میگفت. شاید هم درست برعکس آنقدرها مستی از اندوه شیرین نباشد. شاید هم که بدمستی پس از نوشیدن پیالههای پشت همِ شراب سرخ دلتنگی آنقدر دردآور باشد که آدم دیگر به الکل، به تخمیر لحظات گس نزدیکی فکر نکند.
عاقلان میگویند این دوریها، این سختیها، این غربتها و این غریبیها آدم را میسازد، استخوان آدم را میترکاند و آدم نرم نرم میشود. عارفان چیز دیگری میگویند، عاشقان که گاهی سکوت میکنند، چرا که شاید فریاد دلهاشان بلندتر از آن است که صدای خودشان را وقت سخن گفتن بشنوند. هر آدمی شاید با چیزی دست و پنجه نرم کند وقت مستی و بدمستی، اما حقیقت آن احساسیست که در لحظه بر جان آدم مینشیند، آن سردرد، آن گیجی یا آن رهاییِ جدا از زمین بودن. حقیقت این است که وقت مستی و بدمستی نمیتوان به آینده، به سختتر شدن، به بزرگتر شدن فکر کرد. درست در آن لحظهی به خصوص جاهای خالی آن گوشههای چمدانهاست که میآید در نظر که نمیشود هیچ لبخند و بوسه و آغوش و گرمایی را درش جا داد، که نمیشود به این فکر نکرد که زندگی به بیرحمانهترین شکل ممکن کوتاه است و کسی قرار نیست روزهای رفتهی هجران را به تو بازگرداند. این میان مثل خوابیدن، مثل بیدار شدن، مثل کار کردن و خوردن و نوشیدن نمیشود این دلتنگی، عادت نمیشود برای کسانی که از عاقلان نیستند. این از بر دانستن حجم چمدانها و جداییها و تنگی دلها هیچ راهی ندارد که عادت بشوند. تازهاند، درد دارند و میسوزانند، مثل آن زخمی که تازه سر باز کرده باشد و هر چه جلوی خون را بگیری، انگار کلهشقتر و عاشقتر میشود.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست