من هستم اگر مینویسم
گویا درست میان کار احمقانه روی مقالهام در یکشنبهی بهاری اردیبهشت ممکن است یاد عروسک بیفتم و زمانی که اینجا مینوشتم.
خواستم بگویم به دو سه نفری که اینجا را میخوانند که دلم نوشتن میخواهد و غرق شدگی در آن وهم عجیبی که درست در زندگی روزمره میآید سراغات به خاطر شخصیتهای داستانات. دارم به داستانی فکر میکنم که حدود دو صفحهای ازش نوشته شده. اسم دختر لورتاست. ارمنیست و پسر اسماش احمد است. داستان همینجا در شیکاگو میگذرد و بسیار دوستاش دارم. پر از عشق است و دلتنگی و میل و خواستن. شکل خودم است! خود حالام پر از خواستن و نداشتن و دوری و دلتنگی.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 22:11 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست