کاش

حال عجیبی دارم. احساس زندانی بودن دارم میان آدم‌هایی که دوست‌شان دارم و برای دیدن‌شان به ایران آمدم. شاید به تنهایی معتاد شده‌ام. به حرف زدن با دیوارها و اشک ریختن روی بالش و خیره شدن پشت میز غذای قهوه‌ای‌ام. دو خانه دارم و دو جا برای دل‌تنگی. طبیعی‌ست گیج و حیرانم. چهار سال تنها بودم و حالا فضای خلوتی نمی‌یابم برای اشک ریختن، برای با خودم بودن. گاهی احساس خفگی می‌کنم. 

شاید هنوز آن‌قدر بزرگ نشده‌ام که پای تصمیماتم بایستم. احساس خطر می‌کنم و شاید همان آدم محافظه‌کار گذشته‌ام هر چند خطر کرده‌ام. باید جوری ذهنم را جمع و جور کنم. باید خودم را جمع و جور کنم. دارم تا مرز دیوانگی می‌روم. باید نگذارم دیوانه بشوم یا مثلن جوری افسرده شوم که حسرت این روزها را بخورم. 

کاش یاد گرفته بودم قوی باشم. کاش این‌ همه نمی‌ترسیدم. 

به کی می‌شه گفت؟

این روزها مثل کسی‌ام که مریض لاعلاجی را بهش سپرده‌اند تا با او زندگی کند. از پس مریضی مریض بر نمی‌آید و مجبور است بهش غذا و پوشاک و جای خواب بدهد. مریض بی‌تاب است، در سرش صداست، بی‌قرار است و خواسته‌هایش هم مشخص نیست. 

سر کردن با این بیمار غرغروی بی‌قرار و تنها و عصبی کار خیلی سختی‌ست. دکترها هم جواب‌اش کرده‌اند. به کی می‌شود گفت؟

.

در اتاقک کوچک فیزیوتراپی هستم. پرده‌های نارنجی بلند دورتادورم را محصور کرده و نور کم‌جان آبی‌رنگ لامپ مهتاپی با مارک پارس، همه چیز را بیش‌تر شبیه بیمارستان می‌کند. چیزی دور گردنم است که هر لحظه مدام در حال لرزش است، اشک‌هام را هم روی گونه‌هام می‌لرزاند. اشک‌هام به طور فیزیکی قابل کنترل نیستند، مثل قطرات حتا جامدی‌اند که بی‌دلیل از چشم‌هایم بیرون می‌ریزند. نمی‌شود نگه‌شان دارم آن‌جا. احساس می‌کنم قلاده‌ای به گردنم است. احساس می‌کنم همه چیز را دارم در نهایت خود احساس می‌کنم. ترس، نگرانی، تنهایی و سرگردانی. 

خانمه می‌گوید عضلات گردنت باید ریلکس باشند. من نمی‌توانم اما. می‌لرزم و اشک می‌ریزم. دلیل‌اش؟ نمی‌دانم. واقعن نمی‌دانم. مریض شده‌ام.