کاش
حال عجیبی دارم. احساس زندانی بودن دارم میان آدمهایی که دوستشان دارم و برای دیدنشان به ایران آمدم. شاید به تنهایی معتاد شدهام. به حرف زدن با دیوارها و اشک ریختن روی بالش و خیره شدن پشت میز غذای قهوهایام. دو خانه دارم و دو جا برای دلتنگی. طبیعیست گیج و حیرانم. چهار سال تنها بودم و حالا فضای خلوتی نمییابم برای اشک ریختن، برای با خودم بودن. گاهی احساس خفگی میکنم.
شاید هنوز آنقدر بزرگ نشدهام که پای تصمیماتم بایستم. احساس خطر میکنم و شاید همان آدم محافظهکار گذشتهام هر چند خطر کردهام. باید جوری ذهنم را جمع و جور کنم. باید خودم را جمع و جور کنم. دارم تا مرز دیوانگی میروم. باید نگذارم دیوانه بشوم یا مثلن جوری افسرده شوم که حسرت این روزها را بخورم.
کاش یاد گرفته بودم قوی باشم. کاش این همه نمیترسیدم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست