.

گاهی کلمه کم می‌آورم در ترغیب دوستانم برای رأی دادن. آن‌قدر شرکت در این انتخابات برایم امری بدیهی و ضروری‌ست که نادیده گرفتن‌اش را درک نمی‌کنم. کسانی که آن هشت سال کذایی را، ذره‌ای‌اش را با گوشت و پوست خود زندگی کرده باشند، نمی‌توانند این‌قدر فراموش‌کار و بی‌اعتنا باشند. یا لااقل منطق ذهن من این‌طور نتیجه می‌گیرد.

.

یک صدای دوتاری هست، یک صدای دوتار و للـه‌وایی هست، یک صدای دو تار و للـه‌وا و اسحاقی‌ای هست که حالا رادیو جوان همین‌طور تصادفی توی موسیقی فولکلورش پخش می‌کند که مرا از خودم جدا می‌کند و می‌برد به مازندران، به همان مازندران مرطوب دم‌کرده‌ی خرداد، تیر و مرداد. همان مازندرانی که صدای آدم‌ها بلندند در آن و مقنعه‌ها توی شرجی‌اش به موهات می‌چسبند. همان مازندران که یک روزی ازش نفرت داشتم و کم‌کم باهاش آشتی کردم. همان مازندران که جاده‌ی باریک دو سمت شالیزار دارد و مامان و بابا را در ماشین. و موسیقی خوبی با صدای هایده یا مرضیه در ماشین. 

من حتمن خودآزارم که حالا این را گذاشته‌ام برای خودش پخش بشود. در حالی که تازه دوش گرفته‌ام و کمی ذهن و جسم‌ام تازه شده. من حتمن یک قسم نامعلومی خورده‌ام برای حفظ پیوند دائمی‌ام با اندوه، آن اندوه کشدار و چسبنده که مرا و ارتباط تمام اجزای مرا به هر مکان معلوم و زمان حالی گسسته می‌کند و پرتابم می‌کند به گذشته، کودکی و آدم‌های غایب این مکان و زمان. یک چیزی‌ام هست من که این‌طور است. که نمی‌گذرم و با صداها و نواها بازیابی می‌کنم خاطرات را. 

شب‌ تصحیح برگه‌های امتحان و شور کلمات جناب سایه

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

در آينه‌ات ديد و ندانست کجايی.

بریده‌ای از یک داستان

این اولین شبی‌ست که در پنج سال گذشته تنها به تخت می‌روم. سمت چپ تخت حالا خالی‌ست. در پنج سال گذشته احمد همیشه آن‌جا بود. حتا یک باری که برای کنفرانس رفته بود، پروازش کنسل شد و شب بی‌خبر به خانه برگشت. به تاک کوتاه صبح زودش در آریزونا نرسید و دیگر تاریخ بلیط‌اش را عوض نکرد. همان شب را هم خوب یادم مانده. آن‌قدر پای فیس‌بوک و اینستاگرام نشستم که دیگر همه‌ی جزئیات زندگی دوست‌هام را در ایران و جاهای دیگر از بر شده بودم. آن‌قدر چشم‌هام را خسته کرده بودم که بی احساس تنهایی به خواب بروم. از تنهایی در شب و در تخت می‌ترسیدم. احمد همیشه دست می‌کشید به موهام و چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد که معمولن معنای به خصوصی نداشت اما مرا به خواب می‌برد. حالا که می‌خواهم بخوابم، همه‌ی ترس‌هام دوباره بهم برگشته‌اند. با این تفاوت که قرار نیست احمد بی‌هوا کلید بیاندازد و کاپشن‌اش را از برف بتکاند و بیاید سمت اتاق خواب و من جیغ بکشم از خوشحالی. احمد دیگر نیست و قرار نیست باشد. باید به این غیبت، این نبودن حضور دائمی دست‌ها و صداش در تخت عادت کنم. 

دوباره روزها در راه

فرار از روزنامه، اخبار سیاسی، شایعات سیاسی و نقل و حکایت‌های مسافرها و دید و بازدید‌های ذکر مصیبتی، تنها راه نجات از ابتذال روزانه، نومیدی و غرق شدن در بیهودگی‌ست وگرنه آدم زیر خاکستر غصه، دل‌مردگی و افسردگی جان را به «جان‌آفرین» تسلیم و خودش را به دست خودش شهید می‌کند. در برابر «سیاست» و ابتذال روزمره، ادبیات موسیقی یا نقاشی پادزهر خوبي‌ست. ادبیات وقتی از ابتذال روزانه یا از هر چیز معمولی حرف می‌زند، آن را از ابتذال بیرون می‌کشد، به آن حقیقتی می‌دهد که دیگر همه چیز هست، جز مبتذل.
 
روزها در راه - شاهرخ مسکوب

.

صبح، توی تخت، چشم که باز می‌کنی، ابعاد اتاق و جغرافیات که دست‌ات می‌آید، تازه می‌فهمی این ادامه‌ی خواب دیشب نیست. تازه می‌فهمی این‌جا همان جایی نیست که در خواب بود و تو معلق مانده‌ای میان خیال و واقعیت. از آن روزهاست که در بیداری، رویای کودکی، خانه و آدم‌های عزیزی را می‌بینم که زندگی بی آن‌ها خالی و بی‌معناست. از آن روزهاست که صبح‌هاش با انکار مذبوحانه‌ی دل‌تنگی آغاز و شب‌هاش با مرور عکس‌ها و خاطرات ایران تمام می‌شود.

حیف

آخ...

این سریال موتزارت در جنگل را که می‌بینم، از خودم می‌پرسم چه کارها که می‌شد با زندگی‌ات بکنی؟ و حالا داری‌ همه‌اش را می‌ریزی یکراست توی سطل آشغال. 

چه‌قدر عجیب است حال و هوای این روزام. معلق میان زمین و آسمان. انگار این سفر آریزونا مرا از خودم جدا کرده و مرا دوباره دیوانه کرده باشد. یک‌طوری‌ام شده که پسرک خوش‌تیپ فیزیوتراپیستم را با روان‌شناسم اشتباه می‌گیرم گاهی و دوست دارم باهاش درد دل کنم. دلم درد زیاد دارد و به مغزم سرایت کرده. دوست دارم مدام گریه کنم یا حرف بزنم. چه کارها که می‌شد بکنم و نکردم. حیف این یک بار شانس زندگی لعنتی. حیف...

بازگشت از آریزونا

مزن ای عدو به تیرم 
 که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

«سعدی جان»