یک صدای دوتاری هست، یک صدای دوتار و للـه‌وایی هست، یک صدای دو تار و للـه‌وا و اسحاقی‌ای هست که حالا رادیو جوان همین‌طور تصادفی توی موسیقی فولکلورش پخش می‌کند که مرا از خودم جدا می‌کند و می‌برد به مازندران، به همان مازندران مرطوب دم‌کرده‌ی خرداد، تیر و مرداد. همان مازندرانی که صدای آدم‌ها بلندند در آن و مقنعه‌ها توی شرجی‌اش به موهات می‌چسبند. همان مازندران که یک روزی ازش نفرت داشتم و کم‌کم باهاش آشتی کردم. همان مازندران که جاده‌ی باریک دو سمت شالیزار دارد و مامان و بابا را در ماشین. و موسیقی خوبی با صدای هایده یا مرضیه در ماشین. 

من حتمن خودآزارم که حالا این را گذاشته‌ام برای خودش پخش بشود. در حالی که تازه دوش گرفته‌ام و کمی ذهن و جسم‌ام تازه شده. من حتمن یک قسم نامعلومی خورده‌ام برای حفظ پیوند دائمی‌ام با اندوه، آن اندوه کشدار و چسبنده که مرا و ارتباط تمام اجزای مرا به هر مکان معلوم و زمان حالی گسسته می‌کند و پرتابم می‌کند به گذشته، کودکی و آدم‌های غایب این مکان و زمان. یک چیزی‌ام هست من که این‌طور است. که نمی‌گذرم و با صداها و نواها بازیابی می‌کنم خاطرات را.