آخر اکتبر

اکتبر امشب تمام شد و روجا هم از این‌جا رفت برای ماجرایی تازه. کلمات خیلی عاجزند برای گفتن از تمام خاطرات مشترک، روزها و شب‌هایی که گذراندیم، لحظاتی که با هم قدم زدیم در کنار دریاچه و حرف‌هایی که بی‌اندازه باارزش بودند و میان‌مان رد و بدل شد. امروز صبح به این فکر می‌کردم که باید از کدام روز یا شب به خصوص بنویسم، از آن شبی که بی‌اندازه ناامید و غمگین بودم و بی‌هوا رفتم پیشش و چند دقیقه بلند بلند توی بغلش گریه کردم یا شبی که دیدم بعد از مدتی کوتاه او چه‌قدر به من اطمینان دارد و باورم نمی‌شد یا وقتی که برای معلم شدن در مدرسه‌ی فارسی مرا توصیه کرد و گفت:"من بهت ایمان دارم." یا آن غروبی که اشک‌ناک بودم و گفت:" خنده‌ی تو مثل آن آبشاری بود که امشب در سفر دیدیم. لیلی! همیشه بخند." یا آن شب که بهش زنگ زدم و گفتم:"تو حق داشتی. عشق وجود دارد." و گفت:"چشمه‌ای‌ست عشق، تا می‌توانی ازش سیراب شو."
آخ که امشب داغم خیلی. هنوز نمی‌دانم جای خالی‌اش یعنی چه. جای خالی روجا که بی شناختن‌اش، نام‌اش را چند سال پیش گذاشتم روی شخصیت اول رمان اولم. 
بی‌اندازه خوش‌اقبالم که الهام باعث آشنایی من و روجا شد که در این دو سال، ازش چیزها آموختم و بارها بهش تکیه کردم و بیش‌تر از این مدت زمان کیهانی دوست‌اش بوده‌ام. 
براش خوشحالم و آرزوی دیدار دوباره‌اش را در وطن دارم.

دوست‌داشتنی‌ها ۶۸

دارم جلد آخر شاهنامه را می‌خوانم. اتفاقن امروز رسیدم به انتقام وحشتناک پرویز هوسباز از ری، شهر بهرام چوبینه. اول گفت شهر را با خاک یکسان کنید، وقتی گفتند نمی‌شود گفت: پس یکی را برای مرزبانی آن‌جا پیدا کنید که «بی‌دانش و بدزبان، بسیارگوی، بداختر، سرخ‌موی، کژبینی، زشت، دوزخی، بدنام، زردچهره، بداندیش، کوتاه، پرکینه، بد‌‌دل، سفله، بی‌فروغ، پردروغ، لوچ و سبزچشم و بزرگ‌دندان و کج‌رو...» باشد. پیدا کردند و چنین جانوری را بر مردم گماشتند که به گفته‌ی خودش از کارِ بد نمی‌آساید، بی‌خرد و کج‌رفتار و مردم‌کُش و دروغ‌پرداز است، و اما شیوه‌ی شهرداری چنین موجودی: کندن ناودان‌ها و ویران کردن بناها، کشتن گربه‌ها و بیچاره کردن هر کسی که یک در می‌داشت.
نتیجه: همه‌ی خانه‌ها را به موشان واگذاشتند و از شهر ویران گریختند: «شد آن شهر آباد، یک‌سر خراب/همه شهر یک سر پر از داغ و درد/کسی اندر جهان یاد ایشان نکرد.»
از یادداشت تابستان ۱۳۶۴

روزها در راه - شاهرخ مسکوب

این هیولای تنها!

سایت دوشنبه پروندهی جمع و جوری در آورده درباره‌ی رمانم. گفت‌و‌گویی هم دارد که یسری بندریان باهام داشته. هر چند متاسفانه گفت‌وگو کوتاه شده، خوشحال می‌شوم بخوانیدش. البته اگر کتاب را نخواندید و قصد خواندنش را دارید، خواندن یادداشت‌ها را بگذارید برای بعدتر! 

روجا

روجا دارد از شیکاگو می‌رود. شیکاگو؟ روجا دارد از آمریکا می‌رود. دارد برمی‌گردد ایران. بله، ایران. در زمانی که خیلی از ماها از ایران می‌رویم، او می‌خواهد برگردد. دلایل خودش را دارد که همه درست هستند. اگر به من باشد، من نیمی از دلایل او را دارم و می‌توانم یک روزی به خاطر همان دلایل به ایران برگردم. 

جدای دوراهی خودم، می‌ماند غیبت روجا در زندگی‌ام بعد از ده روز دیگر. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود. شبی که بهم گفت تصمیمش را گرفته، شب دومی بود که از سفر سه ماهه‌ی ایران برگشته بودم شیکاگو و به معنای واقعی کلمه تنها انگیزه‌ام برای بازگشت وجود الهام و روجا بود. همه‌ی شب بار سنگینی روی سینه‌ام بود و یادم است تا صبح یک‌شنبه کابوس دیدم و نشد بخوابم. روجا هم‌صحبت من است، کسی‌ست که همه چیزم را بهش گفته‌ام، همه چیز و تا جایی که می‌دانم او همه چیز را به من گفته است. چیزهایی که آن زمان به کسانی نزدیک‌تر از من نگفته بود. نمی‌دانم چه‌طور این اعتماد این همه سریع میان‌مان شکل گرفت اما هر چه هست، ما به هم نزدیکیم، خیلی نزدیک و خب، نبود روجا چیز کمی نیست. 

می‌خواستم چیزی بهتر بنویسم برای این موقعیت، برای حس و حالم. اما نمی‌دانم چرا نشد که خوب روی کلمه‌ها مکث کنم، شاید چون اگر به عمق ماجرا فکر کنم، گریه‌ام بگیرد! برای دوستم خوشحالم، خیلی هم خوشحالم. به روزی فکر می‌کنم که دوباره با هم در خیابانی راه برویم و در باره‌ی هر آن‌چیزی که نمی‌شود به همه گفت، حرف بزنیم.