آخر اکتبر
اکتبر امشب تمام شد و روجا هم از اینجا رفت برای ماجرایی تازه. کلمات خیلی عاجزند برای گفتن از تمام خاطرات مشترک، روزها و شبهایی که گذراندیم، لحظاتی که با هم قدم زدیم در کنار دریاچه و حرفهایی که بیاندازه باارزش بودند و میانمان رد و بدل شد. امروز صبح به این فکر میکردم که باید از کدام روز یا شب به خصوص بنویسم، از آن شبی که بیاندازه ناامید و غمگین بودم و بیهوا رفتم پیشش و چند دقیقه بلند بلند توی بغلش گریه کردم یا شبی که دیدم بعد از مدتی کوتاه او چهقدر به من اطمینان دارد و باورم نمیشد یا وقتی که برای معلم شدن در مدرسهی فارسی مرا توصیه کرد و گفت:"من بهت ایمان دارم." یا آن غروبی که اشکناک بودم و گفت:" خندهی تو مثل آن آبشاری بود که امشب در سفر دیدیم. لیلی! همیشه بخند." یا آن شب که بهش زنگ زدم و گفتم:"تو حق داشتی. عشق وجود دارد." و گفت:"چشمهایست عشق، تا میتوانی ازش سیراب شو."
آخ که امشب داغم خیلی. هنوز نمیدانم جای خالیاش یعنی چه. جای خالی روجا که بی شناختناش، ناماش را چند سال پیش گذاشتم روی شخصیت اول رمان اولم.
بیاندازه خوشاقبالم که الهام باعث آشنایی من و روجا شد که در این دو سال، ازش چیزها آموختم و بارها بهش تکیه کردم و بیشتر از این مدت زمان کیهانی دوستاش بودهام.
براش خوشحالم و آرزوی دیدار دوبارهاش را در وطن دارم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست