روجا
روجا دارد از شیکاگو میرود. شیکاگو؟ روجا دارد از آمریکا میرود. دارد برمیگردد ایران. بله، ایران. در زمانی که خیلی از ماها از ایران میرویم، او میخواهد برگردد. دلایل خودش را دارد که همه درست هستند. اگر به من باشد، من نیمی از دلایل او را دارم و میتوانم یک روزی به خاطر همان دلایل به ایران برگردم.
جدای دوراهی خودم، میماند غیبت روجا در زندگیام بعد از ده روز دیگر. نمیدانم چهطور میشود. شبی که بهم گفت تصمیمش را گرفته، شب دومی بود که از سفر سه ماههی ایران برگشته بودم شیکاگو و به معنای واقعی کلمه تنها انگیزهام برای بازگشت وجود الهام و روجا بود. همهی شب بار سنگینی روی سینهام بود و یادم است تا صبح یکشنبه کابوس دیدم و نشد بخوابم. روجا همصحبت من است، کسیست که همه چیزم را بهش گفتهام، همه چیز و تا جایی که میدانم او همه چیز را به من گفته است. چیزهایی که آن زمان به کسانی نزدیکتر از من نگفته بود. نمیدانم چهطور این اعتماد این همه سریع میانمان شکل گرفت اما هر چه هست، ما به هم نزدیکیم، خیلی نزدیک و خب، نبود روجا چیز کمی نیست.
میخواستم چیزی بهتر بنویسم برای این موقعیت، برای حس و حالم. اما نمیدانم چرا نشد که خوب روی کلمهها مکث کنم، شاید چون اگر به عمق ماجرا فکر کنم، گریهام بگیرد! برای دوستم خوشحالم، خیلی هم خوشحالم. به روزی فکر میکنم که دوباره با هم در خیابانی راه برویم و در بارهی هر آنچیزی که نمیشود به همه گفت، حرف بزنیم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست