خوشا از عاشقی مردن

چه دریایی میان ماست

خوشا دیدار ما در خواب...

مسکوب‌خوانی ما در شنبه

۱۷ جولای ۱۹۸۶:
 برای اردشیر نگرانم. حالش خوب نیست. بیش از اندازه آشفته و پریشان است. کارهایش را دوست ندارد و کارهایی را که دوست دارد، نمی‌تواند بکند. این است که دائم حس می‌کند عمرش به مفت دارد تلف می‌شود. همان گرفتاری خودم تا پیش از چهل سالگی! بعد پفیوز شدم و کم‌کم با روزگار خودم کنار آمدم و با سرنوشتم ساختم. 
 دیشب و پریشب تا صبح صحبت می‌کردیم. کم‌خواب است و بعضی وقت‌ها بی‌خواب است. می‌گوید فشار کار و مسئولیت زیاد است. سعی می‌کند به آنچه دوست دارد و می‌خواهد، به آن زندگی دیگری که غیر از این است فکر نکند، وگرنه ‍پاک قاطی می‌کند و کله‌پا می‌شود. 
 روزها در راه - شاهرخ مسکوب

پ.ن: اردشیر پسر شاهرخ مسکوب است و ساکن بوستون در زمان نگارش این یادداشت. جالب و در عین حال حسرت‌بار است که می‌بینی آن‌چه بر تو می‌گذرد را عده‌ای دیگر تجربه کرده‌اند، با همه‌ی رگ و پی‌شان، همه‌ی جسم و جان‌شان.

This endless war

مثل مارهای شانه‌ی ضحاک‌اند این جنگ‌ها. از آدم‌ها تغذیه می‌شوند و مدام تعدادشان بیش‌تر می‌شود.

ساقیا!

استاد شجریان می‌خواند که:«برخیر ای ساقی بیا! ای دشمن شرم و حیا!»

فکر کردم ساقی چه نقش خوبی دارد، چه کارهای خوبی می‌کند. چه تعریف خوبی‌ست این برای یک نفر که دشمن شرم و حیا باشد. یک جایی اگر مدرسه‌ی ساقی‌گری بود، من باید اسم می‌نوشتم، حتا برای یاد گرفتن این یک مورد هم شده، همین یک صفت که استاد خطاب به ساقی می‌گوید. 

خطر نامحسوس

در زندگی بعد از مهاجرت، در این دویدن‌ها و نرسیدن‌ها، در این سبقت‌های الکی به قول نامجو که خاصه‌ی زندگی در غرب یا شاید آمریکا و یا شاید این زمانه به طور کل است، یک جور آلودگی به زندگی سطحی وجود دارد که بسیار خطرناک و در عین حال نامحسوس است. ممکن است به خودت بیایی یک روز و ببینی دغدغه‌ات شده است دغدغه‌ی آدم‌هایی که شاید اگر در ایران بودی، حتا باهاشان وقت نمی‌گذراندی، یا عقایدشان برات مهم هم نبود. به خودت می‌آیی و می‌بینی استاندارد زندگی‌ات برابر با معیار زندگی کسانی شده که همیشه مایه‌ی انتقادت بوده‌اند و تلاش کرده‌ای از معیارهاشان دوری کنی. 
 همین است که هر چند وقت یک بار، شاید هر روز یک بار لازم است چند دقیقه به خودت اختصاص بدهی، در خلوت به فکر بروی و یادت بیاید که کی هستی و از این زندگی چی می‌خواهی. برای چه مهاجرت کرده‌ای و قرار است به کجا بروی. شاید اگر این یادآوری‌ها نبود، اصلن شاید اگر این جنگ تن به تن با جریان مخالف رود نبود، تو هم به کل تغییر ماهیت می‌دادی. شاید هم تغییر ماهیت دادی و خودت بی‌خبری. هر چه هست، زندگی سطحی یا زندگی کردن در سطح اگر بشود ویژگی یک جامعه، تلاش مضاعف می‌خواهد همرنگ جماعت نشدن، سالم ماندن به بهای رسوایی.

غربت در دوم فروردین

خانه‌ی خالی، خانه‌ای که بعد از روزها مهمان به خودش دیده، خانه‌‌ای که جز تو کسانی دیگر را به خودش دیده و حالا دوباره خالی شده، مثل کودکی‌ست حساس و دل‌نازک که به تازگی تنها شده و دور از هم‌بازی‌هاش حتا با پدر و مادر احساس غریبی می‌کند. دوباره باید بهش نزدیک شد، دوباره زوایاش را بوسید، دوباره باید در آغوش‌اش گرفت و نازش داد تا باز بهت خو بگیرد و هوایی نشود. 

من آن حس عجیب سیزده‌به‌در را روز دوم فروردین تجربه کردم چون صبح که از خانه بیرون رفتم چند دقیقه‌ای می‌شد که مهمان‌هام رفته بودند و شب که برگشتم، بوشان و نشانی‌شان هنوز بود و خانه باهام غریبی می‌کرد. دلم همه‌ی روز بهانه گرفته بود و تنگ بود. گذاشتم بهانه بگیرد که هیچ کجای جهان در نوروز برابری نمی‌کند با خانه‌ی مادر و پدر.