سه قطره خون در شنبه
حسن گفت میتواند راجع به «سه قطره خون» حرف بزند. من گفتم که مشکلی نیست. امشب نشستهام به دوباره خواندن داستان که فردا اگر نکتهای بود، اضافه کنم. دیدم چه داستان سختی را بچهام انتخاب کرده. نمیدانم چهطور میتواند داستان را بفهمد، با آن همه کلمهی سخت. خودم برگشتهام به گذشتهها. به دوران دبیرستان که اولین بار داستانه را خواندم. احساسم همیشه به هدایت متناقض بود. جوری که دوستش نداشتم و همزمان کنجکاو بودم که کارهاش را بخوانم. دوست دارم تا میشود حسن را که از بقیهی بچهها علاقهمندتر است، با ادبیات داستانی ایران آشنا کنم. اما فرصتم تا آخر سال کم است و او باید کمی بزرگتر از اینها باشد تا بعضی چیزها را بخواند. سیزده ساله باشی و فارسی دست و پا شکسته بخوانی، دور از ایران بخواهی مثلن گلشیری و هدایت و ساعدی و صادقی را بشناسی. مثل رویاست. اما از اینکه دیدم خیلی زود مجموعه داستانهای هدایت توی دستش است، ذوقمرگ شدم. میخواستم بغلش کنم اما ضوابط مدارس اینجا دستم را بسته. ازش ممنونم که کاری کرده خودم دوباره میان این همه شلوغی افکار و روزهام، برگردم به داستان، به کلمه.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست