سه قطره خون در شنبه

حسن گفت می‌تواند راجع به «سه قطره خون» حرف بزند. من گفتم که مشکلی نیست. امشب نشسته‌ام به دوباره خواندن داستان که فردا اگر نکته‌ای بود، اضافه کنم. دیدم چه داستان سختی را بچه‌ام انتخاب کرده. نمی‌دانم چه‌طور می‌تواند داستان را بفهمد، با آن همه کلمه‌ی سخت. خودم برگشته‌ام به گذشته‌ها. به دوران دبیرستان که اولین بار داستانه را خواندم. احساسم همیشه به هدایت متناقض بود. جوری که دوستش نداشتم و همزمان کنجکاو بودم که کارهاش را بخوانم. دوست دارم تا می‌شود حسن را که از بقیه‌ی بچه‌ها علاقه‌مندتر است، با ادبیات داستانی ایران آشنا کنم. اما فرصتم تا آخر سال کم است و او باید کمی بزرگ‌تر از این‌ها باشد تا بعضی چیزها را بخواند. سیزده ساله باشی و فارسی دست و پا شکسته بخوانی، دور از ایران بخواهی مثلن گلشیری و هدایت و ساعدی و صادقی را بشناسی. مثل رویاست. اما از این‌که دیدم خیلی زود مجموعه داستان‌های هدایت توی دستش است، ذوق‌مرگ شدم. می‌خواستم بغلش کنم اما ضوابط مدارس این‌جا دستم را بسته. ازش ممنونم که کاری کرده خودم دوباره میان این همه شلوغی افکار و روزهام، برگردم به داستان، به کلمه. 

حباب شیشه

خب «حباب شیشه»‌ی خانم پلات هم تمام شد. تجربه‌ی عجیبی بود برام خواندنش.

یادداشت کوتاهی در باره‌اش نوشته‌ام این‌جا که اگر دوست داشتید، می‌توانید بخوانید. 

باز هم کتاب

خب «The things they carried» را یک ماهی‌ست تمام کرده‌ام و تازه فرصت شد چیزکی در باره‌اش بنویسم. گمانم کتاب بعدی یکی از رمان‌های خانم «سانتاگ» باشد. درگیر بازنویسی‌ داستانم هستم این روزها و کم‌تر فرصت هست برای خواندن. با آمدن پاییز و سرما، کلاس‌ها هم شروع شده‌اند و به کل زندگانی‌ام افتاده توی یک چرخه‌ی شلوغ و معوج. اما باید یک طوری دوباره خودم را جمع و جور کنم. باید باز هم بخوانم. 

من و کتاب‌ها ۲

خب «خدای چیزهای کوچک» را تمام کردم و یادداشت کوچکی هم براش نوشتم اینجا.

حالا The things they carried را شروع کرده‌ام به خواندن از تیم اُبراین، قصه‌اش در جنگ ویتنام می‌گذرد و حال و روز سربازان آمریکایی است. هنوز زود است ازش حرف بزنم. اما از مرورهایی که ازش دیده‌ام، می‌شود گفت کتاب خیلی مهمی است. نه تنها در مورد جنگ بلکه در باره‌ی داستان‌نویسی.

من و کتاب‌ها 1

سرعت بالای اینترنت و بدون فیلتر بودن سایت‌ها در این سرزمین، از دلایلی هستند که بیش‌تر وقتم را تلف می‌کنم. یک وقت‌هایی خوب است،‌فیلم‌های خوبی دیده‌ام، مطالب خوبی خوانده‌ام. اما دارم حس می‌کنم که کم‌کم از خواندن و نوشتن فاصله گرفته‌ام. یک جورهایی زندگانی‌ام مثل زندگی آمریکایی‌ها دارد سطحی می‌شود.

برای جلوگیری از فرو رفتن بیشتر در منجلاب وقت تلف کردن، خودم را مجبور می‌کنم بیشتر بخوانم و فیلم‌های خوب‌تری تماشا کنم. مثل قدیم‌ترها که وبلاگ‌ها رونق داشتند، دوست دارم این وبلاگ را جدی بگیرم. بعدتر یک بخش براش بگذارم، یک بخش کوچولو که بشود کتاب‌های خوانده و فیلم‌های تماشا شده را لیست کنم. این‌طوری شاید از مدت‌ها به روز نشدن آن بخش، خجالت بکشم. امری تقریبن بعید!

هفته‌ی پیش «نگران نباش» از «مهسا محب‌علی» را خواندم که دوستش داشتم و یادداشتی هم براش نوشتم. حالا هم دارم «خدای چیزهای کوچک» از «آرونداتی روی» را می‌خوانم به انگلیسی که خیلی وقت‌گیر است. انگلیسی‌اش خیلی سنگین است و اغلب اوقات دچار مشکلم می‌کند. ولی یکی از به‌ترین کتاب‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام.

تا بعد، که دوباره برگردم و خوانده باشم.