آگورا

نمی‌دانم اصلاً کسی اینجا را می‌خواند یا نه. به گمانم مضحک است!

به هر حال، این کانال تلگرامی من است و باعث شده کمی جدی‌تر دوباره به نوشتن بازگردم:

آگورا

سوسک محترم

و از مزایای زندگی در آب و هوای بسیار گرم و مرطوب جنوب آمریکا همانا آن است که شما شجاع‌تر از پیش می‌شوید. یعنی درست وقتی بچه‌های کلاستان شروع به نوشتن در برگه‌های امتحانیشان می‌کنند و شما می‌نشینید روی صندلیتان، یک سوسک عزیز را می‌بینید روی میز و برگه‌هاتان که به شما نزدیک می‌شود! در این لحظه بی که جیغ بزنید و از جا بپرید و حواس بچه‌ها را پرت کنید، باید به آرامی بلند شوید و با باقی برگه‌هاتان سوسک محترم را چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب کنید تا به هلاکت برسد. سپس در کمال وقار دوباره بنشینید.

صدای من را هم‌اکنون از کلاس و در چند متری نعش سوسک محترم می‌شنوید!

یک صحنه

یارعلی را شناختم. ایستاده بود بالای پله‌ها، پشت میله‌ی محافظ و خاک را از روی پاچه‌ی شلوارش می‌تکاند. وقتی چشم‌هام را باریک می‌کردم، بهتر می‌دیدمش و بی باریک کردن چشم‌هام، شبیه نقطه‌ای می‌شد از دور میان سبزی محو درخت‌های نارنج و سفیدی دیوار زیر پله‌ها که ته حیاط بود. یارعلی بلند گفت:«یالله!» من روسری‌ام را که روی شانه بود، کشیدم بالا. بلند شدم از جام و لحظه‌ای نگاه کردم به مخده‌ی تورفته‌ی دراز گل‌گلی پشتم که دو ساعتی بهش تکیه داده بودم وقت کتاب خواندن. بلند که شدم، کمرم تیر کشید و تیر کشیدنش مثل یک سیه دراز آهنی رفت تا پایین پای لعنتی چپم. لحظه‌ای خشک ماندم سر جام و نفس حبس کردم. نگاه کردم به نقطه‌ی محوی که داشت آرام آرام از سفیدی ته حیاط  و از پله‌های خزه‌بسته‌‌‌ پایین می‌آمد. چشم‌ها را باریک کردم. یارعلی لحظه‌ای هم‌قدر طناب تاب جلوی در انبار شد و بعد از زیر دو درخت نارنج گذشت و ایستاد جلوم، دم ایوان.

ـ ونوشه خانم جان، چی تی هستی؟

-  خوبم آقا یارعلی. مانجان نیست. شما خوبین؟

یارعلی دست کشید به موها. موهاش آخرین بار که دیده بودمش جوگندمی بود و حالا تک و توک توش خاکستری پیدا می‌شد. دست‌هاش می‌لرزید و لب‌ها به سختی به هم چفت می‌شد. کت کهنه‌ی قهوه‌ای تنش بود توی آن گرما و شلوار گشاد مشکی‌رنگ که پاچه‌اش کمی خاکی بود.

-  ای...بد نیمه. کجه بورده فخری خانم؟

- نمی‌دانم راستش. گفت می‌رود پیش طلعت ببیند کمک نمی‌خواهد برای بچه یا نه. آخر گویا عباس اقا...

سر تکان داد. ای پا و آن پا کرد.

-  دومبه دومبه. مردی بدجور گیر اکرده تهران دله. من دباره مزاحم وومبه.

-  یارعلی؟

یارعلی برگشته بود. پشت سرش را دیدم که داشت کچل می‌شد. داشت می‌رفت که اسمش را گفتم.

-  کجا؟ کاری داشتی با مانجان؟

زیرچشمی نگاهم کرد. انگار چیزی گفت که نشنیدم. دست کرد توی جیب کتش انگار بخواهد چیزی بیرون بیاورد اما دستش خالی بود وقتی بیرون آمد.

- خوبی یارعلی؟ آب بیاورم برات؟

- نا ونوشه خانم. زنده بواشی. مزاحم بومبه دباره.

دست‌ راست را انگار بخواهد بگوید:«فراموش کن مرا دیدی.» توی هوا تاب داد. شانه بالا انداختم.

- خا. به سلامت.

.

زمان را نمی‌فهمم، عمو جاوید. نمی‌فهمم یعنی چی که نیستی. زندگی را نمی‌فهمم. 

هر لحظه که راه می‌روم انگار پا روی آب می‌گذارم، آبی عمیق. پام می‌خواهد فرو برود تا قعر آب. دست‌هام ناتوان‌اند. انگار بخواهند همه را بعد از تو توی مشت‌شان نگه دارند. انگار تو که رفتی، می‌خواهی همه را با خودت ببری. همه‌ی زندگی را با خودت ببری. انگار زندگی را می‌خواهی برای ما تمام کنی. 

چی شد که این‌طور شد؟ چرا رفتی؟ چرا باور نمی‌کنم که نباشی؟ 

عمو جاوید حالم خوب نیست. حالم خیلی خراب است. 

آرام بخواب

تنهامان گذاشتی، عمو جاویدم. 

عمو جاویدم، کاش بودی. کاش می‌دیدم‌ات. کاش چهار سال نمی‌گذشت از آخرین باری که بغل‌ام کردی و بوسیدی‌ام. 

خدا نگهدارت

یادت همیشه در قلب‌ام است...همیشه...

.

عمو جاوید عزیزم، زودتر بیدار شو. این یک هفته‌ای که در خوابی، دنیا خالی‌ست. 

دوستت دارم

لیلی

.

گفتگوهای ذهنی، مشاجرات کلامی ذهنی، افکار پریشان. یک شب تا صبح خواب حامد اسماعیلیون را دیدم. جایی با هم بودیم. خواب پر از جزییات بود اما انگار فقط سنگینی‌اش به یادم مانده. بعد از مدت‌ها اتفاق کوچک مثبتی برام افتاده. اما انگار دیگر توانایی خوشحال بودن را فراموش کرده‌ام. دیگر بیش‌تر از یکی دو ساعت خوش‌حالی بلد نیستم. بعدش دوباره برمی‌گردم به حساب و کتاب، به اضطراب، به التهاب. 

چه‌طور باید از این وضعیت ذهنی گریخت؟ چه‌طور باید فریب‌اش داد؟ چه‌طور می‌شود در لحظه در زمان حال به معنای واقعی نفس کشید و دم و بازدم را تجربه کرد؟ چه‌طور می‌شود نمرد و زندگی کرد؟

یک‌شنبه

کاوه هی بهم می‌گوید:«بنویس.» من می‌گویم:«دل‌ات خوش است. دیگر لاکشری نوشتن را ندارم.» اما در نهایت وقتی جلوی آینه به تصویر خودم خیره می‌شوم، می‌دانم درمان دردم، پایان موقتی این آشوب روحی و جسم‌ام کار خلاقه‌ است، امر نوشتن و تولید کلمه و ساختن خط داستانی. اما خب، ذهن‌ام درست مثل بدن‌ام تنبل شده. قدیم‌ها صبح خیلی زود در سرمای منفی بیست درجه‌ی شیکاگو می‌رفتم ورزش و بعد می‌رفتم سر کار، با موهای خیس و طراوتی که سعی می‌کردم به زور تزریق کنم در رگ‌های خسته‌ام در آن محیط کار خسته‌کننده و پر از اضطراب. حالا ذهن‌ام سال‌هاست درگیر خط داستانی نشده، درگیر دغدغه‌های شخصیت یا بالا و پایین تصاویر تخیلی که در کنار وهم و خیال می‌ساختم. حالا ذهن‌ام درگیر دو دو تا چهار تاست، درگیر رقابت‌های بی‌مایه‌ی بی‌ارزشی که هیچ‌گاه در برنامه‌ی زندگی من نبوده. ذهن‌ام درگیر نوشتن و ساختن مقالاتی‌ست با کم‌ترین ارزش علمی و دل‌بستگی عاطفی میان اثر و صاحب اثر. 

شب شده و در این کافی‌شاپی که نشسته‌ام، شاهد باریدن برف‌ام، شاهد مردمانی که خرید هفتگی کرده‌اند و در لباس‌های گرم و سرتاپا پوشیده به خانه بازمی‌گردند. بعد از کار و خستگی ذهنی به خاطر پرداختن به همان دو دو تا چهار تاهای بی‌فایده و پرداختن کافی به نگرانی‌ها و التهاب‌های هر روزه‌ام، حس کردم که تنها کاری که می‌توانم حالا بکنم برای کشتن وقت، بازی با کلمات است. من کلمات را خیلی دوست دارم. از کودکی عاشق‌شان بودم و حس می‌کنم آن‌ها هم دوست دارند در دست من شکل‌های مختلف بگیرند و مدام در تغییر باشند و جا به جا شوند، زنده و کشته شوند و دوباره از نو زاده شوند. کلمات با دست‌های من آشنا هستند و من لجوج‌تر از آن‌ام که به این تنبلی ذهن و بدن پایان بدهم. 

غمگینم برای ایران، برای سرزمین‌ام و برای مردم‌ام و برای خودم که دورم و دل‌تنگ. نمی‌دانم چه کاری از دستم ساخته است. همین بی‌فایدگی آغاز همه‌ی دردهاست. با این همه ادعا باز هم کاری ازم ساخته نیست. هی فکر می‌کنم چه‌طور آدم‌های مهم توانسته‌اند خود، خانواده و زندگی‌شان را قربانی کنند برای ساختن، برای آزادی و کمک به آدم‌ها. به زندانیان دربند ایران فکر می‌کنم و نمی‌توانم تصور کنم چه‌قدر تراژیک است سرنوشت‌شان. به نامعلومی آینده‌ی کودکان سرزمین‌ام فکر می‌کنم و نگران‌ام، نگران همه چیز. نگران آینده‌ی رابطه‌‌ی خودم با سرزمین‌ام و این‌که این رابطه تا کی قرار است این همه پر از ترس و پر از اندوه و پر از دوری و هجر باشد. 

نگرانی آینده‌ی نامعلوم خودم هم مزید بر علت است. از وضعیت فعلی بسیار ناراضی‌ و خسته‌ام. اما انگار گیر کرده باشم در باتلاقی بی‌رحم، دارم فرو می‌روم و می‌دانم دست و پا زدن راه چاره نیست. 

شاید برای همین است که حالا که منتظر دوستی هستم، به فکر کشتن ثانیه‌ها افتادم و چیزی جز کلمات پیدا نکردم برای این‌که به تصویر خودم دقیق‌تر نگاه کنم و خطوط چهره‌ام را دوباره پیدا کنم. سخت است ننوشتن. سخت است نساختن و سکوت کردن. اما باید راهی براش پیدا کنم. باید از این باتلاق بیرون بیایم، به دنبال طنابی هستم یا شاخه‌ی خم شده‌ی درختی که ریشه‌هاش برای تحمل وزن من به قدر کافی مستحکم باشد. 

.

تنهایی هم با بالا رفتن سن، بزرگ می‌شود. زنی جذاب و در عین حال ساکت است که به جای حرف زدن، نگاه می‌کند. به جای راه رفتن، می‌نشیند و به جای محاسبه، تخیل می‌کند.

.

آن‌قدر که خشم را تجربه می‌کنم، هیچ حس دیگری را تجربه نمی‌کنم. خشم بی‌نهایت است در من و شاخه‌هاش دارند دورتادور بدن‌ام را می‌فشارند، چون در من ریشه دوانده است و نزدیک است تبدیل به توده‌ای از خشم شوم. توده‌ای از خشم متحرک، آماده‌ی عصیان، در آستانه‌ی نابودی و ویرانی‌ای خانمان‌سوز.

رویای من

چه‌قدر دلم برای نوشتن تنگ شده. رویام است حالا، یک جایی حوالی دریاچه داشته باشم، هوا سرد نباشد و من مدتی آن‌جا دور از همه چیز بنویسم. نگاه که به دریاچه بکنم، کلمات از چشم‌هام سرازیر شوند و نتوانم در برابر این سیل مقاومت کنم. 

چه‌قدر رویا داشتن سخت شده این روزها. قدیم‌تر، غر زیاد می‌زدم اما رویا داشتم و همه را به هم می‌بافتم و از زلف چهل‌گیس می‌ساختم. 

اپیزود هفدهم

  •  
    - همیشه این‌قدر کم لباس می‌پوشی؟ 
    جرج خندید و همین‌طور که با پوتین‌هاش روی برف ردی عمیق می‌انداخت، گفت:«اینجا که بزرگ نشده باشی، نمی‌توانی تصور کنی که چه‌طور می‌شود این سرمای استخوان‌سوز را دوست داشت. تو کجا بزرگ شدی؟» لورتا کلاه کاپشن‌اش را بیشتر کشید پایین. و بلند گفت:«تهران» جوری که انگار باد ممکن بود کلمه‌ را با خودش ببرد و جرج نشنود. - ما برف زیاد داشتیم اما سرمای اینجا...من بعد از شش سال باز هم عادت نکرده‌ام به‌اش. - عادت نیست، دل‌بستگی‌ست. 
    لورتا به دریاچه اشاره کرد و گفت:«به چی این دل می‌بندی تو؟ ببین آب را، یخ زده. ببین صورت‌ات را سرخ شده. ببین دست‌های من را. توی دست‌کش‌هام حتا بی‌حس شده‌اند. 
    جرج اشاره کرد به باریکه راهی که میان برف‌ها ایجاد شده بود، جایی که می‌شد خیال کرد برف نرم‌تری دارد و قرار نیست به اشاره‌ای با هر قدمی سر بخوری و با سر بیافتی توی تل برف. راه را کج کردند و رفتند در مسیر باریک سفیدرنگی که در امتداد آب و چراغ‌ها و درخت‌ها بود. روز خاکستری‌ای بود. مثل رنگ ذهن لورتا که مدت‌ها بود کدر و کدرتر شده بود. هیچ کسی نبود تا دریچه‌ای باز کند به نور، به هوا. 
    جرج لحظه‌ای زیر بازوی لورتا را گرفت که نزدیک بود سر بخورد. - سرما را باید دوست داشته باشی تا بتوانی شکست‌اش بدهی، رام‌اش کنی. سرما همه چیز را می‌کشد، همه‌ی چیزهای بد، همه‌ی موجودات موذی را. 
    لورتا لحظه‌ای ایستاد. باد بینی‌، گونه‌ها و لب‌هاش را بی‌حس کرده بود. - ببینم؟ تو جدی که حرف نمی‌زنی آقا معلم؟ بله، سرما من را هم می‌کشد! ببین! من الان هیچ حسی توی بدن‌ام ندارم. جسد جسد! 
    جرج گفت: «بهم که می‌گویی آقا معلم، حس پیری می‌کنم.»
    لورتا بی‌معطی گفت:«من باز چرت و پرت به هم بافتم و تو جدی گرفتی؟ تو پیر نیستی، خودت هم می‌دانی.» - چه‌طور؟ 
    لورتا به جرج نگاه کرد با یک کاپشن پیزوری، بدون دست‌کش و کلاه که توی منفی بیست درجه جلوی لورتا ایستاده بود و هر چند دقیقه عینکش را روی بینی عقب می‌داد و شانه صاف می‌کرد. - تو با این نگاه مطمئن‌ات، با این استیل کشیده و عجیب و غریب متناسب‌ات، با این لبخند از سر پیروزی‌ات، کجات پیر است؟ خودت هم می‌دانی، اقرار کن پیرمرد! 
    جرج لورتا را کشید سمت خودش، لورتا جیغ کوتاهی زد که پر از شادی بود، آمد که قدمی فاصله بگیرد که پای راست‌اش رفت روی تکه‌ای یخ سمج و شفاف و بعد از پشت پرت شد روی تلی بزرگ از برف تازه‌ی نرم اما سرد، سرد و استخوان سوز. 
    جرج قهقهه‌زنان آمد سمت‌اش که کمک‌اش کند. لورتا نمی‌توانست جم بخورد اما اولین بار بود که در این شش سال، سرما را می‌شد دوست داشت.
  •