.
گفتگوهای ذهنی، مشاجرات کلامی ذهنی، افکار پریشان. یک شب تا صبح خواب حامد اسماعیلیون را دیدم. جایی با هم بودیم. خواب پر از جزییات بود اما انگار فقط سنگینیاش به یادم مانده. بعد از مدتها اتفاق کوچک مثبتی برام افتاده. اما انگار دیگر توانایی خوشحال بودن را فراموش کردهام. دیگر بیشتر از یکی دو ساعت خوشحالی بلد نیستم. بعدش دوباره برمیگردم به حساب و کتاب، به اضطراب، به التهاب.
چهطور باید از این وضعیت ذهنی گریخت؟ چهطور باید فریباش داد؟ چهطور میشود در لحظه در زمان حال به معنای واقعی نفس کشید و دم و بازدم را تجربه کرد؟ چهطور میشود نمرد و زندگی کرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 0:42 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست