رویای من
چهقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. رویام است حالا، یک جایی حوالی دریاچه داشته باشم، هوا سرد نباشد و من مدتی آنجا دور از همه چیز بنویسم. نگاه که به دریاچه بکنم، کلمات از چشمهام سرازیر شوند و نتوانم در برابر این سیل مقاومت کنم.
چهقدر رویا داشتن سخت شده این روزها. قدیمتر، غر زیاد میزدم اما رویا داشتم و همه را به هم میبافتم و از زلف چهلگیس میساختم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 3:47 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست