چه‌قدر دلم برای نوشتن تنگ شده. رویام است حالا، یک جایی حوالی دریاچه داشته باشم، هوا سرد نباشد و من مدتی آن‌جا دور از همه چیز بنویسم. نگاه که به دریاچه بکنم، کلمات از چشم‌هام سرازیر شوند و نتوانم در برابر این سیل مقاومت کنم. 

چه‌قدر رویا داشتن سخت شده این روزها. قدیم‌تر، غر زیاد می‌زدم اما رویا داشتم و همه را به هم می‌بافتم و از زلف چهل‌گیس می‌ساختم.