زمان را نمی‌فهمم، عمو جاوید. نمی‌فهمم یعنی چی که نیستی. زندگی را نمی‌فهمم. 

هر لحظه که راه می‌روم انگار پا روی آب می‌گذارم، آبی عمیق. پام می‌خواهد فرو برود تا قعر آب. دست‌هام ناتوان‌اند. انگار بخواهند همه را بعد از تو توی مشت‌شان نگه دارند. انگار تو که رفتی، می‌خواهی همه را با خودت ببری. همه‌ی زندگی را با خودت ببری. انگار زندگی را می‌خواهی برای ما تمام کنی. 

چی شد که این‌طور شد؟ چرا رفتی؟ چرا باور نمی‌کنم که نباشی؟ 

عمو جاوید حالم خوب نیست. حالم خیلی خراب است.