کاوه هی بهم می‌گوید:«بنویس.» من می‌گویم:«دل‌ات خوش است. دیگر لاکشری نوشتن را ندارم.» اما در نهایت وقتی جلوی آینه به تصویر خودم خیره می‌شوم، می‌دانم درمان دردم، پایان موقتی این آشوب روحی و جسم‌ام کار خلاقه‌ است، امر نوشتن و تولید کلمه و ساختن خط داستانی. اما خب، ذهن‌ام درست مثل بدن‌ام تنبل شده. قدیم‌ها صبح خیلی زود در سرمای منفی بیست درجه‌ی شیکاگو می‌رفتم ورزش و بعد می‌رفتم سر کار، با موهای خیس و طراوتی که سعی می‌کردم به زور تزریق کنم در رگ‌های خسته‌ام در آن محیط کار خسته‌کننده و پر از اضطراب. حالا ذهن‌ام سال‌هاست درگیر خط داستانی نشده، درگیر دغدغه‌های شخصیت یا بالا و پایین تصاویر تخیلی که در کنار وهم و خیال می‌ساختم. حالا ذهن‌ام درگیر دو دو تا چهار تاست، درگیر رقابت‌های بی‌مایه‌ی بی‌ارزشی که هیچ‌گاه در برنامه‌ی زندگی من نبوده. ذهن‌ام درگیر نوشتن و ساختن مقالاتی‌ست با کم‌ترین ارزش علمی و دل‌بستگی عاطفی میان اثر و صاحب اثر. 

شب شده و در این کافی‌شاپی که نشسته‌ام، شاهد باریدن برف‌ام، شاهد مردمانی که خرید هفتگی کرده‌اند و در لباس‌های گرم و سرتاپا پوشیده به خانه بازمی‌گردند. بعد از کار و خستگی ذهنی به خاطر پرداختن به همان دو دو تا چهار تاهای بی‌فایده و پرداختن کافی به نگرانی‌ها و التهاب‌های هر روزه‌ام، حس کردم که تنها کاری که می‌توانم حالا بکنم برای کشتن وقت، بازی با کلمات است. من کلمات را خیلی دوست دارم. از کودکی عاشق‌شان بودم و حس می‌کنم آن‌ها هم دوست دارند در دست من شکل‌های مختلف بگیرند و مدام در تغییر باشند و جا به جا شوند، زنده و کشته شوند و دوباره از نو زاده شوند. کلمات با دست‌های من آشنا هستند و من لجوج‌تر از آن‌ام که به این تنبلی ذهن و بدن پایان بدهم. 

غمگینم برای ایران، برای سرزمین‌ام و برای مردم‌ام و برای خودم که دورم و دل‌تنگ. نمی‌دانم چه کاری از دستم ساخته است. همین بی‌فایدگی آغاز همه‌ی دردهاست. با این همه ادعا باز هم کاری ازم ساخته نیست. هی فکر می‌کنم چه‌طور آدم‌های مهم توانسته‌اند خود، خانواده و زندگی‌شان را قربانی کنند برای ساختن، برای آزادی و کمک به آدم‌ها. به زندانیان دربند ایران فکر می‌کنم و نمی‌توانم تصور کنم چه‌قدر تراژیک است سرنوشت‌شان. به نامعلومی آینده‌ی کودکان سرزمین‌ام فکر می‌کنم و نگران‌ام، نگران همه چیز. نگران آینده‌ی رابطه‌‌ی خودم با سرزمین‌ام و این‌که این رابطه تا کی قرار است این همه پر از ترس و پر از اندوه و پر از دوری و هجر باشد. 

نگرانی آینده‌ی نامعلوم خودم هم مزید بر علت است. از وضعیت فعلی بسیار ناراضی‌ و خسته‌ام. اما انگار گیر کرده باشم در باتلاقی بی‌رحم، دارم فرو می‌روم و می‌دانم دست و پا زدن راه چاره نیست. 

شاید برای همین است که حالا که منتظر دوستی هستم، به فکر کشتن ثانیه‌ها افتادم و چیزی جز کلمات پیدا نکردم برای این‌که به تصویر خودم دقیق‌تر نگاه کنم و خطوط چهره‌ام را دوباره پیدا کنم. سخت است ننوشتن. سخت است نساختن و سکوت کردن. اما باید راهی براش پیدا کنم. باید از این باتلاق بیرون بیایم، به دنبال طنابی هستم یا شاخه‌ی خم شده‌ی درختی که ریشه‌هاش برای تحمل وزن من به قدر کافی مستحکم باشد.