دارم جلد آخر شاهنامه را می‌خوانم. اتفاقن امروز رسیدم به انتقام وحشتناک پرویز هوسباز از ری، شهر بهرام چوبینه. اول گفت شهر را با خاک یکسان کنید، وقتی گفتند نمی‌شود گفت: پس یکی را برای مرزبانی آن‌جا پیدا کنید که «بی‌دانش و بدزبان، بسیارگوی، بداختر، سرخ‌موی، کژبینی، زشت، دوزخی، بدنام، زردچهره، بداندیش، کوتاه، پرکینه، بد‌‌دل، سفله، بی‌فروغ، پردروغ، لوچ و سبزچشم و بزرگ‌دندان و کج‌رو...» باشد. پیدا کردند و چنین جانوری را بر مردم گماشتند که به گفته‌ی خودش از کارِ بد نمی‌آساید، بی‌خرد و کج‌رفتار و مردم‌کُش و دروغ‌پرداز است، و اما شیوه‌ی شهرداری چنین موجودی: کندن ناودان‌ها و ویران کردن بناها، کشتن گربه‌ها و بیچاره کردن هر کسی که یک در می‌داشت.
نتیجه: همه‌ی خانه‌ها را به موشان واگذاشتند و از شهر ویران گریختند: «شد آن شهر آباد، یک‌سر خراب/همه شهر یک سر پر از داغ و درد/کسی اندر جهان یاد ایشان نکرد.»
از یادداشت تابستان ۱۳۶۴

روزها در راه - شاهرخ مسکوب