صبح، توی تخت، چشم که باز می‌کنی، ابعاد اتاق و جغرافیات که دست‌ات می‌آید، تازه می‌فهمی این ادامه‌ی خواب دیشب نیست. تازه می‌فهمی این‌جا همان جایی نیست که در خواب بود و تو معلق مانده‌ای میان خیال و واقعیت. از آن روزهاست که در بیداری، رویای کودکی، خانه و آدم‌های عزیزی را می‌بینم که زندگی بی آن‌ها خالی و بی‌معناست. از آن روزهاست که صبح‌هاش با انکار مذبوحانه‌ی دل‌تنگی آغاز و شب‌هاش با مرور عکس‌ها و خاطرات ایران تمام می‌شود.