.
صبح، توی تخت، چشم که باز میکنی، ابعاد اتاق و جغرافیات که دستات میآید، تازه میفهمی این ادامهی خواب دیشب نیست. تازه میفهمی اینجا همان جایی نیست که در خواب بود و تو معلق ماندهای میان خیال و واقعیت. از آن روزهاست که در بیداری، رویای کودکی، خانه و آدمهای عزیزی را میبینم که زندگی بی آنها خالی و بیمعناست. از آن روزهاست که صبحهاش با انکار مذبوحانهی دلتنگی آغاز و شبهاش با مرور عکسها و خاطرات ایران تمام میشود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 20:46 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست