آخ...

این سریال موتزارت در جنگل را که می‌بینم، از خودم می‌پرسم چه کارها که می‌شد با زندگی‌ات بکنی؟ و حالا داری‌ همه‌اش را می‌ریزی یکراست توی سطل آشغال. 

چه‌قدر عجیب است حال و هوای این روزام. معلق میان زمین و آسمان. انگار این سفر آریزونا مرا از خودم جدا کرده و مرا دوباره دیوانه کرده باشد. یک‌طوری‌ام شده که پسرک خوش‌تیپ فیزیوتراپیستم را با روان‌شناسم اشتباه می‌گیرم گاهی و دوست دارم باهاش درد دل کنم. دلم درد زیاد دارد و به مغزم سرایت کرده. دوست دارم مدام گریه کنم یا حرف بزنم. چه کارها که می‌شد بکنم و نکردم. حیف این یک بار شانس زندگی لعنتی. حیف...