حیف
آخ...
این سریال موتزارت در جنگل را که میبینم، از خودم میپرسم چه کارها که میشد با زندگیات بکنی؟ و حالا داری همهاش را میریزی یکراست توی سطل آشغال.
چهقدر عجیب است حال و هوای این روزام. معلق میان زمین و آسمان. انگار این سفر آریزونا مرا از خودم جدا کرده و مرا دوباره دیوانه کرده باشد. یکطوریام شده که پسرک خوشتیپ فیزیوتراپیستم را با روانشناسم اشتباه میگیرم گاهی و دوست دارم باهاش درد دل کنم. دلم درد زیاد دارد و به مغزم سرایت کرده. دوست دارم مدام گریه کنم یا حرف بزنم. چه کارها که میشد بکنم و نکردم. حیف این یک بار شانس زندگی لعنتی. حیف...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 5:57 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست