یک جای داستان گیر کرده ام. می شود گفت یک جای تلخ برای خودم. یکی از آدم ها را باید به کشتن بدهم و نمی توانم. نه حالا به این دلیل که آدمه را دوست دارم. به این خاطر که این فصل، همان جایی است که شخصیت اصلی داستان می شکند. مثل ماسه های ریز ساحل که از لای انگشت هات می ریزند پایین، او هم ریز ریز می شود و تمام. حالا در آوردن این فصل می شود کار شاق. خب البته برای من.
یک چیزی توی نوشتن هست که من اسم اش را گذاشته ام: نانوشتگی. یعنی نمی نویسی، حتا یک خط، اما توی ذهن ات درگیری. درگیر شخصیت ها، طرز حرف زدن شان و به خصوص واکنشی که باید توی آن صحنه ی به خصوص نشان بدهند. اما باز هم هست. هزارتویی است که راه خروج ندارد.
نوشتن وقتی به مرحله ی نوشتن روی کاغذ می رسد، کمی آرامش بخش است. قبل از آن اما، فقط خدا می داند که چه عذابی است. از آن عذاب های شیرین که آدم خودآزارانه به جان می خرد، اما باز هم درد می کشد.
حالا هم دو هفته است یک خط ننوشته ام. هر چه فکر می کنم چه طور شکستن این آدم لوس و دم دستی نباشد، چیزی به ذهن ام نمی رسد. و هر چه به ذهن ام می رسد، طبعن لوس و دم دستی است!
آن اول ها سرخوشی است. گره های کور را سفت تر کردن است و آدم ها را به جان هم انداختن. دروغ و راست را با هم قاطی کردن. ماجراها را به هم پیوند دادن. اما این آخرها، ای وای ای وای با لحن شهاب حسینی درباره الی...