لحظه های نوشتن که مال من است 1
قدیم تر که گودر بود و به واسطه اش غم بود اما کم بود، گاه گاه یادداشت های کوتاهی می نوشتم درباره ی نوشتن. درباره ی لحظه های سخت و تلخ و شیرین نوشتن، چیزهایی که در حد و اندازه های خودم باهاش برخورد داشتم و انگار کم کم داشت بهم هویت می داد. بازخوردهای خوبی هم می گرفتم. جدای دوستان داستان نویس و اهل کتاب، کمی حرفه ای ترها مثل محمد حسن شهسواری، گاهی چیزهایی برایم می نوشتند که می شد درمان باشند برای التیام زخم بی صبری ها و بی طاقتی هایم در نوشتن.
حالا اما گودر نیست،خواننده های من هم تقریبن به نصف رسیده اند. اما نوشتن سر جای خودش باقی است. پس خواستم همان دغدغه ها و لحظه ها را اینجا بنویسم، که وقتی چیزی را می نویسم، تمام و کمال با واقعیت اش رو به رو می شوم و بعدها هم بازگشت به این لحظه ها می تواند برایم مفید باشد. دروغ چرا؟ توی روزهایی که نوشتن در عروسک کوکی برایم کاملن بی بهانه شده، نوشتن درباره ی نوشتن می تواند همان نیروی محرکه ای باشد که عروسک را برای خودم لااقل زنده نگه دارد و مگر جز دوام آوردن کاری دیگری می شود کرد؟
این بود که نگاه کرده بودم به دختر داستان ام. که می خواستم و فکر می کردم که وقتش شده که بشکند اما نمی شکست. همان قدر سرسخت و لجوج و درون گرا مانده بود. باید حرف زدن اش کمی تغییر می کرد، نگاه اش به شهر، لج بازی هاش و مدام پریدن هاش به آدم ها، این که هیچ وقت گریه نمی کرد و ... بعدتر همه ی اینها را گذاشته بودم برای یک اتفاق مهم. مثلن مرگ یکی از شخصیت ها که خودم دوست اش داشتم. اما به مرور وقت نوشتن به همان واقعیتی رسیدم که این جا بیرون از دنیای ادبیات، جریان دارد. خیلی هم قدرت مند. همان جریان آرامی که مانع می شود تو یک باره بشکنی. که به مرور تو را می شکند. که درست در انتهای جریان، وقتی همه چیز ساکن می شود، شکل آدمی که توی آینه نگاه کرده و یک باره متوجه تارهای سفید موهایش شده، ناگهان می فهمی که شکسته ای و دیگر آدم سابق نیستی. خسته ای و توان مبارزه نداری.
برای همین بود که فهمیدم انتظار بی جا دارم از شخصیت ام. گذاشته ام، گذاشته ام که شب حادثه ویران اش کنم. در حالی که خودم هنوز باور نداشتم دختر بیچاره به قول فروغ از درون متلاشی است و کافی است ذره ذره مثل موج که از ساحل می کند، ازش بکاهم تا یک جا برسد به نقطه ای که کاملن وا داده باشد. دست ها بالای سر و تسلیم.
همین ذره ذره نوشتن بود که تمام عوامل بیرونی را پررنگ کرد. مثل تاثیری که اردی بهشت مازندارن با آمدن اش می آورد، توی بهار نارنج و هزار عطر دیگرش. چیزهایی مثل دوست داشتن آدمی که حالا دوباره برگشته توی زندگی ات، چیزهای مثل بازیابی خویشاوندی که تا به حال حتا نسبت فامیلی اش برایت مفهومی نداشته. و سرآخر داشتن همه ی اینها توی دست ات و از دست دادن همه شان، آرام آرام، که آدم را می شکند.
این طوری است که باید وقت نوشتن هم صبر می کردم. صبر می کردم تا تمام چیزهایی که به ظاهر نوشته نشده اند، ذره ذره پیدا بشوند. این طوری است که وقتی نگاه می کنی به آدمی که دیگر آدم هفته ی پیش نیست، از خلق چیزی که برای خودت حتا غریب بوده، جوری احساس لذت می کنی که یادت می رود بروی توی آینه نگاه کنی و میان موهات، بگردی دنبال تک و توک سفیدی ها.
پ.ن: نیم فاصله که نیست، نوشته های آدم چه زشت می شوند.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست