روز آخر همیشه بدترین روز است از روزهای زندگی. روز آخر همه چیز در همهمه و شلوغی و جا‌به‌جا کردن آخرین وسایل و آخرین وزن کردن‌های چمدان آغاز می‌شود و رفته رفته همه چیز به سکوتی عجیب منتهی می‌شود، لحظاتی که فکر می‌کنی ممکن نیست بتوانی دقیقه‌ی بعدش را دوام بیاوری، ثانیه‌هایی که احساس می‌کنی سال‌ها بر تو می‌گذرند. دوست داری زار بزنی، مامان را بغل کنی، یا شاید به این سرنوشت بتازی که چرا این‌طور شد. 

لحظات آخر خداحافظی و پایان سفر به وطن همیشه از بدترین‌هاست، چیزی شاید فجیع‌تر از این در یک سفر نیست. آن راه طولانی و تمام‌نشدنی به فرودگاه در آن جاده‌ی مزخرف تاریک در دل بیابان که سخت فرساینده است و آن فرودگاه و آن شلوغی و بعد دست تکان‌دادن‌های لعنتی از آن پشت. 

امسال اشک‌هام تا لحظه‌ی بلند شدن هواپیما بند نمی‌آمد. دلم سه تکه شده بود امسال، سه تکه‌اش را جا گذاشته‌ام در ایران، سه تکه‌ی بزرگ که جای خالی‌شان دردآور است، بسیار دردآور.