پارسال گفته بودم فال حافظ بگیرد. همان وقت نیت کردن به "راه" اندیشیده بودم، به راهی که میان‌مان است، به راهی که باید بروم، به فاصله‌ای که تجربه‌ای بیهوده است به گفته‌ی بامداد. آمد که: راهی بزن که آهی از ساز آن توان زد/ شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد. 
ماتم برده بود. فکر نمی‌کردم دور از تصادف باشد. اما با تکرار همین تصادف در بارهای بعد دیگر ایمان داشتم حافظ جور دیگری شده و انگار شده چراغ راهنمای کورمال رفتن‌هام، بی مه‌شکن راندن‌هام در دل غبار و سرگردانی‌هام در منتهای شب. 
امشب بی‌اندازه خسته‌ام. در سالی که گذشت، بیش از همه چیز، بار افکار خسته‌ام کرده و بار احساساتی که بیشتر زاییده‌ی تخیل بودند تا نزدیکی، لمس و آشنایی. بیش از همیشه فکر خلق کرده ذهنم و بیش از همیشه تصور کرده‌ام، بیش از همیشه ذهنم از جسمم جدا بوده. 
امشب بی‌اندازه دل‌تنگم. دل‌تنگی زودهنگام و گران‌باری برای غیبتی که به زودی دوباره رخ می‌دهد، برای حضوری که هست اما دوباره به دنیای تخیل و سنگین‌بار فاصله‌ها گره می‌خورد. 
خیلی مانع شدم از نوشتن در این یک سال. در اوج غلیان، سکوت کردم، شاید کلمات اشک می‌شدند، فریاد می‌شدند و یا گاه قدم‌هایی در کنار دریاچه‌ی نزدیک خانه، اما ننوشتم، سکوت کردم و حالا از این سکوت بی‌اندازه خسته‌ام. چرا که من همیشه هر قدر اندک، با ‌‌عده‌ای نامعلوم، بیگانه و گذرا حرف زده‌ام، زیرا که نوشتن در خون من جریان دارد و هوس خوانده‌شدن آن خاموش‌ترین آتش‌فشان سلول دورافتاده‌ی مغزم را به فوران می‌کشاند. 
امشب بسیار دل‌تنگم، برای تمام آن‌چه امروز دارم و فردا...
دوباره به گفته‌ی بامداد، فردا شاید روز دیگری‌ست.