نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
غرامت زیادیست از دست دادن روزها و شبهایی که گذشت. من چهطور میتوانم شبهای گریان دور از خانه را فراموش کنم و آن صدا که میآمد و آرامام میکرد که اشکهای من میریخت و میریخت و باز میریخت و او باز بود پشت خط تلفن. دیشب هم همینطور گذشت. من بینهایت بغض داشتم. شب خوب تابستانی بود که فکر نمیکردم اینطور ساده بد تمام شود. تفاوتاش اینجا بود که این بار من و او هر دو در تهران بودیم و آن ور خط باز این او بود که گوش میداد. نفسم بند آمده بود و فال حافظی که گرفت، بیشتر گریانم کرد. بس که حافظ هم مثل من دلگرفته بود و تلخ و خسته.
آ دیروز بهم گفت نگذار بدهکار دلت باشی. دارم فکر میکنم با وجود همهی مشکلات پیش رو، با وجود دوری و کار و دل تنگ و دیوانگی و غم همیشگی درونم، چهطور میشود بدهکار نباشم. دارم فکر میکنم چهطور یکتنه باید بایستم و خودم را اثبات کنم. به این که چه در او دیدهام، چیزی که دیگران قوت دیدناش را ندارند. چهطور میتوانم خوب باشم و زشتیها را از روحم پاک کنم. چهطور میتوانم کم نیاورم و پای دلم بایستم. به این که باید یک بار هم که شده عهد ببندم با این معجزهای که یکباره پیدا شده و کسی، هیچکسی از حضورش آگاه نیست.
عنوان از سایه است.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست