از پس قضاوت‌ها و آزمایش‌های دیگران به سلامت عبور کردن کار ساده‌ای نیست. بدترین جایش وقتی‌ست که نزدیک‌ترین آدم‌ها بهت بخواهند نمره‌ای قبولی‌ات را بدهند. چهار سال تنهایی باعث شده عادت نداشته باشم به این همه بالا و پایین شدن در ذهن دیگران. شاید چون همیشه آن‌قدر آسه آسه رفته بودم که گربه‌هه شاخم نزند. شاید چون آن‌قدر اعتماد داده‌ام به دیگران که حالا تردید در انتخابم را برنمی‌تابم. 

غرامت زیادی‌ست از دست دادن روزها و شب‌هایی که گذشت. من چه‌طور می‌توانم شب‌های گریان دور از خانه را فراموش کنم و آن صدا که می‌آمد و آرام‌ام می‌کرد که اشک‌های من می‌ریخت و می‌ریخت و باز می‌ریخت و او باز بود پشت خط تلفن. دیشب هم همین‌طور گذشت. من بی‌نهایت بغض داشتم. شب خوب تابستانی بود که فکر نمی‌کردم این‌طور ساده بد تمام شود. تفاوت‌اش این‌جا بود که این بار من و او هر دو در تهران بودیم و آن ور خط باز این او بود که گوش می‌داد. نفسم بند آمده بود و فال حافظی که گرفت، بیش‌تر گریانم کرد. بس که حافظ هم مثل من دل‌گرفته بود و تلخ و خسته.

آ دیروز بهم گفت نگذار بده‌کار دلت باشی. دارم فکر می‌کنم با وجود همه‌ی مشکلات پیش رو، با وجود دوری و کار و دل تنگ و دیوانگی و غم همیشگی درونم، چه‌طور می‌شود بده‌کار نباشم. دارم فکر می‌کنم چه‌طور یک‌تنه باید بایستم و خودم را اثبات کنم. به این که چه در او دیده‌ام، چیزی که دیگران قوت دیدن‌اش را ندارند. چه‌طور می‌توانم خوب باشم و زشتی‌ها را از روحم پاک کنم. چه‌طور می‌توانم کم نیاورم و پای دلم بایستم. به این که باید یک بار هم که شده عهد ببندم با این معجزه‌ای که یک‌باره پیدا شده و کسی، هیچ‌کسی از حضورش آگاه نیست. 

عنوان از سایه است.