سالِ سی
سالی که گذشت، سال بدی نبود اما قطعن سال سختی بود. روزها و شبهای بیپایانی را گذارندم. تنهایی را با گوشت و پوستام، چهره به چهره دیدم و خیال میکنم سال تازه هم روزهای سختی به همان اندازه داشته باشد. چیزهای خوبی نمیبینم درش اما احساس میکنم سال تازه، سال تنهاییهای مضاعف است. تنهایی هم مثل مرگ اجتنابناپذیر است. قدیمتر فکر میکردم دوام نمیآورم توی تنهایی اما حالا کمکم یاد گرفتهام که باید دل بسپارم به خودم. خودم که این همه آزرده و دلخراشیده است اما قرار است سی ساله بشود امسال و خداحافظ بگوید به سالهای سرگردانی بیستسالگی. خودم را دارم گول میزنم؟ سرگردانی پایان ندارد؟ مهم نیست. تمام شدن دورههایی از زندگی خودش غنیمت است. همین که میدانی زمان نمیایستد و تو قرار نیست توی هیچ نقطهای از زندگیات برای همیشه گرفتار بمانی، باعث میشود کمی قرار بگیرم.
امسال برای سفرهی هفتسینام ذوق دارم. کسی هم نیست که کنارش بنشیند اما همین که وقت کار کردن و توی محیط کار بخواهم به اولین سبزهای که گذاشتهام فکر کنم، همین که بخواهم به ظرفهای فیروزهای و روبانهای قرمز فکر کنم، همینکه بدانم گریزگاهی هست، آرامام میکند، زنده نگه میداردم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست