"به من نگاه کن"،"رفتن"،"تن‌هایی"

"من فقط چند تا تک کلمه‌اش را می‌شنوم و معانی‌شان را می‌دانم. یک جا می‌گوید: به من نگاه کن. یک جا می‌گوید: تن‌هایی. یک جا می‌گوید: رفتن."
می‌پرسد:" خب سر آخر چه؟" می‌گویم: "دارد می‌گوید تن‌هام. رفته‌ای و تن‌هام. می‌گوید بهم نگاه کن لامذهب. ببین که رفته‌ای و چه‌طور تن‌ها مانده‌ام."
لبخند می‌زند. می‌پرسد:" همه‌ی این‌ها را می‌گوید.هان؟" با اطمینان می گویم:"اوهوم. حتمن می‌گوید. که صداش جور عجیبی از ته ته عاشقیت می‌آید و ته ته دل را می‌سوزاند. حتمن همین‌ها را می گوید که فراموشی با صداش می‌میرد،نابود می‌شود.که طور وحشتناکی تمام تلاشت برای گذشتن و پشت سر گذاشتن بی‌ثمر می‌شود."
می‌خندد. کمی بعد‌تر توی سکوت و فاصله‌ی تکرار آهنگ شروع می‌کند آرام آرام اشک ریختن. می‌دانم که حرف دلش را زده‌ام. همان چیزی که با شنیدن صدای خواننده‌ی فرانسوی توی ذهنش گذشته.
می‌نشینم روی تخت. دست می‌کشم به موهاش. بلند شده. زود به زود بلند می‌شود. هر بار می‌رود و پایین‌هاش را کوتاه می‌کند هر بار هم می‌گوید جلوها را تکه تکه کنند. رشته‌ی موهاش یک جایی از لای انگشت‌هام رد می‌شود یا این انگشت‌هام هستند که نمی‌توانند نگهشان دارند. می‌گریزد انگار. بلندترها می‌مانند سرآخر. کف دستم را سیاه می‌کنند. اشکش روی گونه‌اش معلق مانده. سر نمی‌خورد پایین. سرش را می‌چسباند یکهو به بالش.بلند‌های سیاه از کف دستم سر می‌خورند. اشکه هم از گونه‌اش سر می‌خورد. می‌خندم. خیره می‌شود بهم.
- تو چی؟
می‌گویم:"من چی؟" می گوید:"تو خوبی؟ این آهنگه را که می‌شنوی خوبی؟" سرم را تکان می‌دهم.
- یعنی اشکت نمی‌آید؟ خوبی؟
بلند می‌شوم. صدای خواننده دوباره می‌آید. دارد دوباره می‌گوید:"تن‌هایی" می‌خندم.
- خوب ِ خوب
- - چه‌طور؟ مگر نمی‌گویی این آهنگه ویرانی به بار می‌آورد؟ همین کلمه‌ها که حتا نمی‌فهمی‌شان؟
سرم را تکان می‌دهم:"همین که ویرانم می‌کند یعنی خوبم" می‌خندد.
- دیوانه شده‌ای تو
- شاید...اما خوبم. دوست دارم. ویرانی این آهنگه. کلماتی را که نمی‌فهممشان و می‌سازمشان توی ذهنم. خودم را که وقتی می‌شنومش احساساتی می‌شوم،که آن منطق مغرورانه را که بازم می‌دارد از بازسازی، کنار می‌زنم.
بلند می‌شود و می‌نشیند. بلند‌ها روی شانه‌اش و کوتاه‌ها روی گونه‌اش، توی صورتش. اشکش را پاک می‌کند. سکوت می‌کنیم. خواننده می‌خواند باز. یکهو می‌گویم:"ایناهاش. این‌جا را می‌فهمم. می‌گوید:به من نگاه کن لامذهب"
می‌زنم زیر خنده. او هم می‌خندد. دوتایی می‌خندیم. آهنگه با "رفتن" تمام می‌شود.

دوست‌داشتنی‌ها 36

به نظر من اگر تو يه روزي برسي به اين‌كه بگي اين ايده‌آل توئه، بهترين راه زندگي اينه كه دراز بكشي رو به قبله بميري. برا اين‌كه ديگه نه دليلي براي جست‌وجو‌گري خواهي داشت، نه راهي رو مي‌توني پيدا كني كه دوباره تجربه كني.
به نظر من يه آدمي كه اين كار رو مي‌كنه هيچ‌وقت به اون ايده‌آلش نمي‌رسه. اون ايده‌آلش، مرگه...

بهمن جلالي – از مستند "عكس ناتمام" ساخته‌ي عميد راشدي و تورج رباني

خواندن داستاني در راه

مدام مي‌آيي جلوي چشمم. بيشتر وقتي كه كلماتت توي داستان‌هات مي‌آيد جلوي چشمم. وقتي زير كلمه‌اي خاص كه اشتباه تايپ شده خط مي‌كشم. وقتي دور كلمه‌اي كه دوستش ندارم خط مي‌كشم. همان وقت صدات مي‌آيد اول، بعد خودت كه نشسته‌اي پشت ميز شيشه‌اي آشپزخانه، ساعت يك و چهل پنج‌دقيقه‌ي بعدازظهر داري صبحانه مي‌خوري و براي ما تعريف مي‌كني كه گفته‌اند اگر غده با درمان طبيعي و قرص و اين‌‌حرف‌ها از بين نرود بايد كه جراحي كنند. مي‌آيي جلوي چشمم كه يك جورهاي بدي تنهايي وقتي اين كلمات را مي‌گويي. كه برگشتني به فريد هم مي‌گويم كه من تنها و تنها نگران تنهايي‌ات هستم و فكر و خيال‌هات كه اگر توي آن شهر بودم هر چند روز يك بار بهت سر مي‌زدم كه مي‌دانم ذهن خيال‌پرداز يك نويسنده تا كجا مي‌تواند داستان كوتاه يك غده‌ي ديرپا را كه توي سرش جا خوش كرده تبديل به يك رمان چند جلدي كند. حرفت كه تمام مي‌شود نمي‌دانم چه بگويم. بخندم يا باهات همدردي كنم. حس مي‌كنم داري مثل هميشه داستاني تعريف مي‌كني برايمان كه شنيدني است و در انتهايش بايد سكوت كنم و بهش دقيق شوم.
زمان...زمان چيزي است كه توي هر بار آمدنم كم دارم. چيزي كه هر چقدر تقسيمش مي‌كنم و تلاش مي‌كنم به همه‌ي آدم‌هايي كه دوستشان دارم برسد، يك جايي كم مي‌آيد. يا آن‌قدر نيست كه راضي شوم. كه درست آن وقتي كه مي‌گويي بنشينيم و آن فيلم مستند را ببينيم مي‌گويم كه بايد بروم. نمي‌دانم چرا اين روزها احساس مي‌كنم بايد تمام چيزهايي را كه مي‌خواهم دو دستي توي يغلم محكم نگه دارم، انگار كه اگر دستم را شل كنم و رهايشان كنم فرو مي‌ريزند يا پرواز مي‌كنند. دست‌هام خالي مي‌شوند و خيره مي‌مانم به رفته‌ها و خودم كه توان منع كردنشان را نداشته‌ام.
در هر حال با وجودي كه نگرانت هستم. با وجودي كه هر بار تصويرت پشت ميز آشپزخانه مي‌آيد توي چشمم كه سريع حرف را عوض كردي و پرسيدي ازم كه چه خبر، تلاش مي‌كنم به چيزهاي خوب فكر كنم. به كتابت و كلماتت كه دوستشان دارم و بازسازي تمام خاطرات گذشته كه با صداي خودت داستان‌هايت را مي‌شنيدم. به روزگار خوش گذشته كه راستش روزگار خوبي هم بود.مثل اين روزها نبود. دوست دارم به روزگاري فكر كنم كه همه‌ي چيزهاي بد تمام شده باشد. همه‌ي نگراني‌هايي كه براي آن‌هايي وجود دارد كه دوستشان دارم. همه‌ي خستگي‌هايي كه نبايد و نبايد مال آدم‌هايي مثل تو باشد. روزگاري كه فقط و فقط وقت اضافه بيايد تا بشود دوباره نشست و حرف زد و داستان خواند و نوشت.و مگر زندگي چيز ديگري هم هست؟
 پ.ن: مژده‌ي يك مجموعه داستان خوب را مي‌دهم به خوانندگان اين‌جا. ايني كه دست من است و مي‌خوانمش اگر چاپ شود، از خريدنش پشيمان نمي‌شويد.
پ.ن: عنوان، نام داستاني از همان مجموعه است


* * *
پ.ن: اين چند وقت نبودن بهم نشان داده عروسك كوكي چه مخاطباني دارد و اين كارم را سخت‌تر مي‌كند.
پ.ن: هنوز دارم به خوابي كه توي كامنت خصوصي برايم نوشته‌اي فكر مي‌كنم...