خواندن داستاني در راه
مدام ميآيي جلوي چشمم. بيشتر وقتي كه كلماتت توي داستانهات ميآيد جلوي چشمم. وقتي زير كلمهاي خاص كه اشتباه تايپ شده خط ميكشم. وقتي دور كلمهاي كه دوستش ندارم خط ميكشم. همان وقت صدات ميآيد اول، بعد خودت كه نشستهاي پشت ميز شيشهاي آشپزخانه، ساعت يك و چهل پنجدقيقهي بعدازظهر داري صبحانه ميخوري و براي ما تعريف ميكني كه گفتهاند اگر غده با درمان طبيعي و قرص و اينحرفها از بين نرود بايد كه جراحي كنند. ميآيي جلوي چشمم كه يك جورهاي بدي تنهايي وقتي اين كلمات را ميگويي. كه برگشتني به فريد هم ميگويم كه من تنها و تنها نگران تنهاييات هستم و فكر و خيالهات كه اگر توي آن شهر بودم هر چند روز يك بار بهت سر ميزدم كه ميدانم ذهن خيالپرداز يك نويسنده تا كجا ميتواند داستان كوتاه يك غدهي ديرپا را كه توي سرش جا خوش كرده تبديل به يك رمان چند جلدي كند. حرفت كه تمام ميشود نميدانم چه بگويم. بخندم يا باهات همدردي كنم. حس ميكنم داري مثل هميشه داستاني تعريف ميكني برايمان كه شنيدني است و در انتهايش بايد سكوت كنم و بهش دقيق شوم.
زمان...زمان چيزي است كه توي هر بار آمدنم كم دارم. چيزي كه هر چقدر تقسيمش ميكنم و تلاش ميكنم به همهي آدمهايي كه دوستشان دارم برسد، يك جايي كم ميآيد. يا آنقدر نيست كه راضي شوم. كه درست آن وقتي كه ميگويي بنشينيم و آن فيلم مستند را ببينيم ميگويم كه بايد بروم. نميدانم چرا اين روزها احساس ميكنم بايد تمام چيزهايي را كه ميخواهم دو دستي توي يغلم محكم نگه دارم، انگار كه اگر دستم را شل كنم و رهايشان كنم فرو ميريزند يا پرواز ميكنند. دستهام خالي ميشوند و خيره ميمانم به رفتهها و خودم كه توان منع كردنشان را نداشتهام.
در هر حال با وجودي كه نگرانت هستم. با وجودي كه هر بار تصويرت پشت ميز آشپزخانه ميآيد توي چشمم كه سريع حرف را عوض كردي و پرسيدي ازم كه چه خبر، تلاش ميكنم به چيزهاي خوب فكر كنم. به كتابت و كلماتت كه دوستشان دارم و بازسازي تمام خاطرات گذشته كه با صداي خودت داستانهايت را ميشنيدم. به روزگار خوش گذشته كه راستش روزگار خوبي هم بود.مثل اين روزها نبود. دوست دارم به روزگاري فكر كنم كه همهي چيزهاي بد تمام شده باشد. همهي نگرانيهايي كه براي آنهايي وجود دارد كه دوستشان دارم. همهي خستگيهايي كه نبايد و نبايد مال آدمهايي مثل تو باشد. روزگاري كه فقط و فقط وقت اضافه بيايد تا بشود دوباره نشست و حرف زد و داستان خواند و نوشت.و مگر زندگي چيز ديگري هم هست؟
پ.ن: مژدهي يك مجموعه داستان خوب را ميدهم به خوانندگان اينجا. ايني كه دست من است و ميخوانمش اگر چاپ شود، از خريدنش پشيمان نميشويد.
پ.ن: عنوان، نام داستاني از همان مجموعه است
* * *
پ.ن: اين چند وقت نبودن بهم نشان داده عروسك كوكي چه مخاطباني دارد و اين كارم را سختتر ميكند.
پ.ن: هنوز دارم به خوابي كه توي كامنت خصوصي برايم نوشتهاي فكر ميكنم...
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست