اولیس
پرسیدم که از کی گیاهخوار شده. گفت از وقتی به دنیا آمده. خندیدم که:«پس سنت خانوادگیست.» سر تکان داد که آره. همگی گیاهخوارند. او هم تا به حال گوشت نخورده و نمیداند چه طعمی دارد. به شوخی پرسید:«تو از کی گوشت میخوری؟» من هم خندهکنان گفتم که:«از اواسط کودکی شروع کردم.خیلی هم از انتخابام راضیام!» گفت که از کافئین هم چشم پوشیده. حتا شکلاتهایی را که توش کافئین دارد، نمیخورد. همینطور که بیشتر از عادتهای غذاییاش میگفت، اضافه کرد که البته مشروب هم نمیخورد. به نظر دوستاناش خیلی آدم عجیب و غریبیست. فکر کردم که چه دنیای خوبی. میتوانی هر جوری که دوست داری زندگی کنی و کسی ازت نمیپرسد که چرا. من اما چون از جغرافیایی آمدهام که همه میپرسند چرا، پرسیدم که:«چرا مشروب نمیخوری حالا؟ این که دیگر ربطی به سلامتی و اینها ندارد. دارد؟» گفت که مادرش وقتی خیلی بچه بوده، مرده. مادرش مذهبی بوده و او با وجود اینکه هیچ مذهب به خصوصی ندارد، دوست دارد جوری زندگی کند که مادر ازش راضی باشد یا خیال کند که راضیست. دلیلاش کاملن شخصیست و باعث میشود احساس نزدیکی به مادرش داشته باشد. مادری که هیچ شناخت به خصوصی هم ازش ندارد. غمگین شدم اما خیلی سریع خواستم حرف را عوض کنم. پرسیدم که زندگی بدون شکلات؟ مگر میشود؟ این چه عذابیست آخر؟ گفت که برای او سخت نیست. چیزی را که هیچوقت طعماش را نچشیده، نمیشناسد، دلتنگاش هم نمیشود، دلاش نمیخواهد اصلن. فکر کردم که خب، همین است اصلن، راست میگوید. چیزی که هیچوقت توی دستهات نبوده را مگر میشود از دست داد؟ حالا چه طعم خوب شکلات باشد، چه خیلی چیزهای دیگر.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست