حقیقتی است این برای خودش. که یک وقت‌هایی سربگردانی و به خودت که کمی آن طرف‌تر ایستاده نگاه کنی. بعد از خودت بپرسی که:"این منم؟ اگر این منم او کی بوده دیگر؟" که دست به کارهایی زده‌ای که روزی روزگاری به ذهنت خطور نمی‌کرد. اتفاقاتی را از سر گذرانده‌ای که وقتی کمی آن‌طرف‌تر بودی جوری متفاوت برای خودت ترسیمش کرده بودی. بعد هر چند یک جاهایی از رویاهای ناتمام و رها شده دلت بگیرد، اما سرآخر می‌فهمی ته ته ماجرا،این توئی که بزرگ شده‌ای، داری بزرگ می‌شوی. که کمتر حرف می‌زنی و بیشتر کنکاش می‌کنی. هر چند سرعت بزرگ شدنت هیچ‌وقت به سرعت آدم‌های هم سن و سالت نزدیک هم نشود. اما همه‌ی این‌ها را از سرکوب کردن احساست، خودداری از گفتن، از خندیدن به جای سکوت و بحث و مشاجره و کش‌دار کردن یک قصه‌ی بی‌معنا می‌فهمی.

حالا بیشتر اوقات از خودت تعجب می‌کنی تا از محیط بیرون. و این یعنی تو دیگر آن آدم کمی آن‌طرف‌تر نیستی. یک جاهایی اتفاقات مصیبت‌باری بر سر اعتمادی افتاده که آن آدم آن‌طرف‌تر داشته. که تو دیگر به این راحتی‌ها اعتماد نمی‌کنی و همین در هنگام تصمیم‌گیری‌ها، درتن‌هایی‌ها تن‌هاترت می‌کند. یک جاهایی اتفاقات بدی برای رویاهایش افتاده. حالا کمتر رویا می‌بافی، گاهی روزها بی‌رویا سر می‌کنی و این زندگی را بیش‌تر و بیش‌تر روزمره می‌کند برایت. واقعیتی که چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت زندگی توست. اما در نهایت همه‌ی این‌ها به آن‌جا می‌رسد که با خودت روراست‌تر باشی، خودت را هر چند سخت بیشتر بخواهی و تلاش کنی کم‌تر دلت برای آن آدم کمی آن طرف‌تر تنگ بشود. هر چند گاهی از اینی که هستی، از اینی که شده‌ای بیزار بشوی. راه دیگری نیست.