ديگر نه به كلمات فكر مي‌كنم نه به ذغال‌هايي
كه در زمستان خاكستر شدند
كلمات در روزهاي سرد يخ زدند و در بهار
آب شدند اما در بهار ديگر معني واقعي خود را
نداشتند

ياد دارم سرما را پارو زدم
كه كلمات را بيابم
كلمات يخ‌زده و مرده بودند

واژه‌ي گرما را ديدم
كه چگونه در دستان تو از سرما مي‌لرزيد

چه پاك و منزه بوديم
كه در سرما مي‌لرزيديم
ما در سرما به آواز جغدي هم دل‌خوش بوديم
دريغ از آواز جغدي كه ما را در تابستان
ترك گفته بود

به من گفتي: ديگر وقتش است سرما را
فراموش كنيم
در ناگهاني كه سرما را فراموش كرديم
جغد از راه رسيد
آواره – خسته بود – آرزوي مرگ داشت
ما پناهش داديم
ديگر دير بود

احمدرضا احمدي – ساعت 10 صبح بود – نشر چشمه

پ.ن: بايد مي‌نوشتم شعر روز و ماه و ساليان.هوم؟