یک چنین آدمی هستم من
یک بار دوستی قدیمی بهم گفت که زیادی دل میبندم به اشیا و مکانها. راست میگفت. جور عجیبی هم انحصارطلب شاید باشم در استفاده از اشیا و رفتن به مکانها. که مثلن همیشه دلم میخواهد با ماشین کوچکتره رانندگی کنم و حتا وقتهایی که ماشین کوچکتره نیست ترجیح میدهم با تاکسی بروم تا اینکه سوار ماشین بزرگتره بشوم. یک جورهایی خیانت است انگار به ماشین کوچکتره اگر با بزرگتره بروم. یا خودکاره را، خودکار بنفشه را اگر قرض بدهم به همکاری،کسی، چشمم مدام پیاش میدود که پسش بگیرم. آخر آن خودکار بنفشه نمایندهی به خصوص تمام خودکارهای جهان میشود برایم تا زمانی که جوهرش تمام شود.
مکانها هم که جای خود را دارند. یک جور مقدسسازی ابلهانهای دارم از مکانها که گاهی خودم احساس میکنم دارم به خرافات و خیالات و وهم کشیده میشوم. و این آنقدر ادامه پیدا میکند که اتفاقی، شرایط خاصی مرا از آن مکانها دور کند. حالا که تقریبن چهار ماه از جداشدنم از محل کار قبلیام میگذرد، مدام دلتنگ میشوم. دلتنگ میدان انقلاب ، سینما سپیده، تئاتر شهر، خیابان حافظ، قهوهفروشیهای آن اطراف، میدان فردوسی، مجسمهی حکیم ابوالقاسم خان، کافه رومنس و کوچهی ضرابی، چهارراه استانبول و کافهنادری و خیابان لالهزار و ... البته گاهی که این دلتنگی میزند بالا به خودم حق میدهم. چون محل کارم درست در مرکز جاذبههایی عجیب و غریب بود که من دیوانهاش هستم. پر از خانههای قدیمی با معماریهای ناب و دستنخورده، کافه، سینما و تئاتر و ... چیزهایی که اگر نبودند تحمل آن چند ماه به مراتب سختتر میشد که هر بار صبحی از کنار آن بیمارستان خوشگله توی کوچهی پارس که رد میشدم، حال خرابم خوب میشد. که همیشه در تمام آن مدت به طرز دیوانهواری جسمم توی شرکت بود و خودم داشتم توی یکی از آن عمارتها قدم میزدم. درهای چوبی لنگهایاش را باز میکردم و میرفتم توی اتاقهایش. یا داشتم توی کافه نادری بستنی ساده میخوردم و کتاب میخواندم یا ایستاده بودم کنار آن مغازهی ست قهوه و بو میکشیدم و مست میشدم و ...
دست کشیدن از اینها برایم سخت است. دست خودم نیست. گاهی مکانها آنقدر برایم پررنگند که بیشتر از آدمها مانع رفتن و جداماندنم میشوند. مانع دور شدن. یکی از چیزهایی که همیشه مرا از زندگی خارج از ایران ترسانده همین از دست دادن مکانهاست. خودم هم میدانم که آنجا هم باز هزار جور چیز دیگر پایبندم میکند. اما بهانه میآورم برای خودم و دلم برای تنگ نشدن صورت مساله را پاک میکند.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست