شعره را نوشته‌ام. همين‌كه مي‌خواهم پست را بفرستم،صداش توي گوشم مي‌خواند. شعره را پاك مي‌كنم. به جاش ايني كه مي‌شنوم را مي‌نويسم. درست همين يك بخش را كه هي تكرار بشود توي گوشم. بعد از اين‌كه شعره را نگذاشته‌ام اين‌جا خوشحال مي‌شوم. يك جور خودسانسوري دلچسب توي اين‌ روزها از جنسي ديگر كه مي‌گذارم يكي ديگر مدام و مدام به جايم عاشقانه بگويد. انگار كه من دارم مي‌گويم ولي در واقع نه. و اين‌طوري همه چيز امنيت خودش را دارد. امنيتي كه هيچ‌جوري نمي‌گذارم ويران شود. حصاري كشيده‌ام دور اين منطقه‌ي خصوصي كه به اين راحتي‌ها شكسته نمي‌شود. گاهي خودم را هم شگفت‌زده مي‌كنم از وفور اين اصرار بر انكار! انكاري كه درست است و راست و بايد و بايد كه بهش وفادار باشم. به اين نگه‌‌ داشتن‌ها براي خودم. كه يك جاهايي فقط و فقط خودم را پيش خودم لو بدهم. و راستش هر چند كه نگهداري از اين منطقه‌ي خصوصي كه شايد از بيرون هيچ‌جور ويژگي عجيب و غريبي نداشته باشد، رنج هم داشته باشد توي خودش اما مي‌ارزد به لو رفتنش، به اشتباه فهميده شدنش و قاطي ديگر منطقه‌هاي خصوصي شدنش.
دوباره رضا يزداني دارد مي‌خواند و من انگار بيشتر از آن يك بخش كه دوستش دارم حرف زدنم گرفت بي‌هوا.
آن جايي كه يك جور غريبي مي‌خواند:
مرمت كن منو از نو
نذار خالي شم از رويا
نگاهم كن،اگه حتا
 تمومه اين سفر فردا