تونل
با خانمه كه رفتيم توي اتاق مخصوص، دوست داشتم يك جايي يك انعكاسي پيدا كنم مثل آينه كه خودم را توي آن لباس آبي ببينم. اما هيچ جا نبود كه بشود خودم را ببينم. صداي تار بلند بود. دراز كه كشيدم و خانمه گوشيها را گذاشت توي گوشم صداي استاد شجريان بلند شد. بعد يك فلز بزرگ را چفت كرد دور گردنم. درست شبيه يك قلادهي بزرگ. شبيه اين زندانيها توي فيلمها كه علاوه بر دست و پا كه زنجير كردهاند، گردنشان را هم ميگذارند توي يك بست چوبي سوراخ دار بزرگ و بعد هي ميكشانندشان از يك ده به ده ديگر تا محاكمه. اولش كمي ترسيدم. خب تا به حال تجربهاش را نداشتم و حس ميكردم نفسم دارد بند ميآيد. خانمه هم كه تاكيد كرد تكان نخورم وضعيت بدتر شد. دستهام روي هم روي شكمم قفل شد و رفتم توي تونل. درست شبيه كسي كه توي آرامش توي كليسا توي تابوت خوابيده و دستهاش چفت هم روي شكمش مانده. فاصلهي صورتم با سطح بالايي تونل كمتر از يك وجب بود. يك نوار آبي داشت وسط سطح سفيد. چشمهايم را بستم. چون اگر همينطور خيره نگاهش ميكردم باورم ميشد كه آنجا آخر دنياست. حتا كوچكتر از قبر.تنها چيزي كه باعث شد از ترس سكته نكنم، صداي استاد شجريان بود. صداي دستگاه كه بلند شد يك جورهايي انگار ديوار صوتي ميخواست بشكند. چشمهايم را به هم فشار دادم. صداي استاد ديگر گم شده بود ميان "وو وو" هاي دستگاه.يكهو سطح زيري كه رويش خوابيده بودم كشويي حركت كرد و آمدم بيرون. نور توي چشمهام بود و دوباره صداي استاد ميآمد. خوشخيال بودم كه فكر كردم دوباره برگشتهام به زندگي. گويا غل و زنجير گردنم خوب چفت نشده بود. ميشد فرار كنم. دوباره بازش كرد و بستش. و دوباره رفتم توي تونل. سخت بود تحمل دوبارهاش. فكر كردم اگر همينجا بميرم چه ميشود. صداي استاد را ميشنيدم كه ميخواند:"شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان" بعد خودم شروع كردم آرام آرام لبهايم را تكان دادن، بيصداي بيصدا:"كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت"
خب قرار نبود اگر بروم بيرون دنيا را فتح كنم. فكر كردم كه همهي همهي زندگيام ميتواند همانجا تمام شود. چيزهاي زيادي جا ميماند و ناتمام رها ميشد. دلتنگيهاي بيان نشده، دوستداشتنهاي ناگفته به عزيزانم، "دوستت دارم" های فراموش شده به مامان و بابا كه هميشه تا توانستهام بهشان زخم زدهام و زخمهاشان را مرهم نبودهام، كتابهاي ناخوانده، فيلمهاي نديده و جاهاي مختلف دنيا را كه دوست داشتم ببينم يا قدم زدن توي خياباني آن سر دنيا با هستي كه بهم قولش را داديم، داستانهايي كه روزي روياي نوشتنشان را داشتم، همهي اينها ميشد جا بماند و تمام شود. وقتي خوب بهش فكر كردم ديدم چه مرگي ميتواند بهتر از اين باشد؟ با صداي استاد شجريان آرام و بيمزاحمت ،گيج غزل حافظ، توي يك لباس سبك و يك دست آبي با چشمهاي بسته آمادهي آماده بدون هيچ شيء فلزي مزاحم، رهاي رها.
كشويي كه آوردندم بيرون، نور كه خورد توي چشمم، زنده كه مانده بودم، احساس كردم من تمام اين لحظه را به آن كسي كه صداي استاد شجريان را انتخاب كرده براي آن اتاق مديونم. هيچ چيزي جز آن نميتوانست آن همه فكر و صداي مزاحم را از فضا پاك كند. هيچ چيز
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست