تعليق
اسمش اعظم بود. يعني نميتوانست چيز ديگري باشد. هر چه فكر كردم اسم فاميلش يادم نيامد. هي خدا خدا ميكردم مجبور نشوم خطابش كنم جوري كه اسمش را بگويم. تكيه داده بودم به لبهي فلزي جلوي رديف اول صندلي خانمها. داشتم به بينامتنيت فكر ميكردم و اينكه دوست دارم چه متن كهني انتخاب كنم كه داستان امروزياش را بنويسم. كه يكهو خودم را ديدم بي كه بخواهم بهش گفتم:"سلام، چطوري؟" كه حواسش جمع من بشود و خوشحال بشود و بيايد جلوتر و دست بدهيم و من هي فكر كنم كه خب اين كه من دارم باهاش حرف ميزنم همان اعظم است. همان اعظم است كه از كلاسهاي خصوصي دبيرستان ميشناختمش و يك سال بعد از من آمد دانشگاه و حالا فوق ليسانس مكانيك ميخواند دانشگاه خواجه نصير. همان اعظم كه آنوقتها هم اسم فاميلش يادم ميرفت. آن وقتها كه براي خودم شاگرد اولي بودم و چه و چه كه حالا بپرسد ادامه تحصيل دادهام يا نه كه بگويم نه، كه كار ميكنم. يك جايي نزديك همان دانشكده مكانيكي كه او تويش كارشناسي ارشد ميخواند. چند لحظه بعد بود كه داشت راجع به دانشگاه حرف ميزد و من يك جورهايي مثل ساكنين آلفاويل يك سري از مفاهيم كلماتش را نميفهميدم.يك جورهايي يك سري از واژههايش براي من تعريف نشده بود. هيچ وقت هم تعريف نشده بود. يك جورهايي انگار نشانهها و كدهايي كه ميداد برايم بيمعني بودند. از دانشگاه كه ميگفت حالم داشت بد ميشد. همان وقت بود كه دوست داشتم برگردم به فكرهايم دربارهي بينامتنيت و هيجاني كه ميتواند داشته باشد لااقل فكر كردن بهش هر چند اگر هيچوقت ننويسمش.
دست كه داديم و پياده شد، دخترك لاغر و كشيده با مانتوي سبز و ناخنهاي فرنچشدهي زيتوني رنگ و آرايش غليظ آمد جايش جلويم ايستاد، دوباره همان سواله سرم آوار شد كه:"راستي من كجا هستم دقيقن؟ مال كجا هستم؟"
توي آخرين مسير وقتي آن دختر جوان و مادرش كه ازم آدرس پرسيده بودند روي پل هوايي چند قدم عقبتر دنبالم ميآمدند و معلوم بود هيچ كجاي اين شهر گل و گشاد را بلد نيستند، وقتي سعي ميكردم گامهايم را كند كنم و حواسم را به اين جمع كنم كه تنها نيستم و دو نفر ديگر پشتم ميآيند و حواسشان به من است و نبايد گازش را بگيرم و بروم، وقتي پايين پلهها منتظرشان شدم تا برسند و كلي عذرخواهي كردند و اينها، باز از خودم پرسيدم كه :" من كجا هستم؟ واقعن دارم چه كار ميكنم؟" جدا كه شدم ازشان و باد خنك پاييز ميدان شهرك خورد توي صورتم، فهميدم كه يك جاي كار اين وسط فرق كرده كه من حالا از ميان چند نفري كه ازم آدرس ميپرسند ميتوانم به يكيشان جواب بدهم، يعني دارم كم كم و خيلي دير و از سر به هوائي اين شهر گل و گشاد را ميشناسم. وقتي توي آن پيكان قديمي نشستم و خودم را جمع كردم، فهميده بودم كه حالا از آن معصوميت عجيب روزهاي گذشته فاصله گرفتهام. دارم اين شهر را ميشناسم كمكم و اين يعني من ديگر آن آدم قبلي نيستم. خوب يا بدش ديگر مهم نيست.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست