تند پارو بزن
مثل شوك بود. شوكي كه انگار به خاطر كشآمدگي روزها فكر كرده بودم آمادگي روبهرو شدن باهاش را دارم. شوكي كه انگار هر روز به شكلي تازه ميساختمش و بعد باهاش روبهرو ميشدم. اما وقتي واقعن اتفاق افتاد، ماتم برده بود. انگار نه انگار كه مدتها بازسازياش كرده بودم و فكر ميكردم به آن سختيها نيست.
سنگين بود، مثل آبي كه يكهو ريخته بودند روي بدنم. چند لحظه نميشد چيزي بگويم يا واكنشي داشته باشم. فقط شروع كرده بودم خنديدن. توي خانهي خالي صداي خندهام ميپيچيد و دوستش داشتم. چه دوستش داشتم.
تا صبحش نخوابيدم. مدام مرور اتفاقي بود كه بر من گذشت و تمرين گفتن چيزهايي كه مدتها مانده بود يك گوشهي امن توي دلم. صبح فرداش بيجهت ميخنديدم. تا خود شركت موسيقي گوش دادم توي ماشين، تند ميرفتم و با صداي ابي ميخواندم و دلم نميخواست ماشينه را پارك كنم كنار آن ديوار طويلي كه هميشهي خدا زودتر از موعد پر ميشد از صف ماشينها. تمام روز توي شركت خوب بودم و به طرز عجيبي همه چيز از واقعيت كناره گرفته بود. دلم ميخواست بزنم بيرون و همينطور هي برانم و برانم و اصلن بقيهي چيزها چه اهميتي داشت؟ واقعن چه اهميتي داشت؟
حالا ميدانم كه هر چند هيچ كس نديد و نفهميد، همهي اينها من بودم. خود آن روزم را دوست دارم و بهش ميبالم. يادش كه ميافتم، هر چند كه ديگر گذشته، دور شده، اما بيهوا لبخند ميآورد روي لبم. و ديگر خبري از درد نيست. جاي خودش را دارد به خاكستر ميدهد آتشي كه ذره ذره آرام آرام با نوازش خاموشش كردهام.
حالا حالم بهتر است. اين واقعيت من بود و نه چيز ديگر.
عنوان از شعر احمدرضا احمدي است
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست