به گمانم تفاوت هست ميان انزوايي كه به جبر مي‌آيد و انزواي خودخواسته. يك وقت‌هايي مثل يك غروب جمعه كه هميشه‌ي خدا به خانه ماندن و محبوس اتاق شدن و ورق زدن كتابي كه ادامه‌اش ناممكن شده ختم مي‌شود، لحظاتي مي‌رسد كه نشسته باشي به شلاق زدن و شلاق خوردن، وقتي كه مرور مي‌كني هفت روز گذشته را. خودت را نگاه مي‌كني با سكوت‌هات وقتي يك جاهايي دوباره كلمه‌ها را از دست داده‌اي و خودت را آويزان آخرين سنگ تيز صخره كرده‌اي كه پرت نشوي توي دره، آن‌جايي كه خوب نقش بازي كرده‌اي و خنديده‌اي با كساني كه هم‌جنس تو نيستند اما دوستشان داري. آن‌جايي كه از ته دل خنديده‌اي با كسي كه از جنس توست و شوق وجودت را گرفته كه هنوز مي‌تواني از ته ته دل لامذهبت بخندي.

انزوا به گمانم از همان‌جايي خودخواسته مي‌شود كه دسته‌اي از آدم‌هايي را كه دوستشان داري حذف مي‌كني. آدم‌هايي را كه با وجود تعلق خاطر بهشان مايه‌ي عذابت مي‌بيني. انزواي خودخواسته از آن‌جا شروع مي‌شود كه براي خيلي از شروع‌ها ديگر توان بي‌هوده خرج نمي‌كني. كه اگر خرج كني بي‌هوده نيست و اگر خوب شروع نكني هنوز مثل قديم‌ها شلاق مي‌خوري. اما به خودت مي‌گويي:"مي‌ارزيد. مي‌ارزيد به شلاق خوردنش"انزواي خودخواسته از همان جايي شروع مي‌شود كه نظاره‌گر بودن برايت حسرت ندارد. شكل همان چيزي كه توي" با چيز ديگر زنده‌ام" مدام خودش را فرياد مي‌زند. هر چند نتواني هنوز با كلمات گم‌شده آن چيز ديگر را خوب وصف كني.

انزواي خودخواسته سرآخر مي‌رسد به مرور رنج‌هايي كه شايد افتخار ندارد. اما خود كوچكت را مرور مي‌كند و ضعف‌ها و كاستي‌هات را برجسته مي‌كند در برابرت و تو در برابر خود ِ خلع سلاح شده‌ات مي‌ايستي و محاكمه مي‌كني‌اش. بعد آن آخر‌ها وقتي كه در انزواي خودخواسته حتا نشسته‌اي به نوشتن‌ خودت، مي‌رسي به جملاتي كه جملات تو نبوده‌اند سابقن اما تك و توك توي حرف‌زدنت با ديگران مي‌شنوي‌شان. مثل وقتي كه به عزيزي مي‌گويي:"مي‌دانم آخر ندارد. چون من آدمش نيستم" ولي با وجود آدم آن راه نبودن ادامه مي‌دهي و هر چند مدام از خودت مي‌پرسي كه "چرا؟"، مي‌پرسي كه :" پس راه من كي پيدايش مي‌شود؟ يا من كي به راه خودم مي‌رسم؟" سكوت مي‌كني و مي‌گذاري حرف بزند و بپرسد و خسته بشود كه مي‌داني هيچ راهي ديگر قرار نيست همين‌طوري بي‌هوا سبز بشود جلوي پاي كسي مثل تو. كه تخيل و آرمان‌گرايي و ادبيات شده يك‌وقت‌هايي مايه‌ي گذران زندگي‌ات. كه هر چه‌قدر واقعيت اين زندگي با تمام قدرت بخورد توي صورتت، پرتت كند يك گوشه به دنبال پناهي، باز قرار نيست آدم آن راه‌ات كند. كه تو برخلاف آرامشي كه مي‌خواهد از ظاهرت خودش را به بيرون پرتاب كند، خيلي مقاومت‌هاي سبك‌سرانه داري و وقتي هم كه قرار شده با انزوايت كنار بيايي و آدم‌هات را خودت بچيني كنار هم و با خيالشان خوش باشي، قرار نيست به اين راحتي‌ها اهلي شوي. همين‌ است كه وقتي با خودت خلوت مي‌كني يا وقتي مي‌نشيني به تكرار سوالاتت براي كساني كه تو را مي‌فهمند، مغزت تا يك جاهايي خودت را درك مي‌كند كه وقتي نشسته‌اي به گوش دادن مكالمه‌ي دو دانشجو به انگليسي و قرار است نوت برداري، چرا حواست بي‌هوا پرت مي‌شود و مي‌رود پي خياباني كه دوستش داري. يا چرا وقتي كه داري فرندز مي‌بيني يك جاهايي گريه‌ات مي‌گيرد. يا چرا وقتي كه قرار است در برابر كسي كه از آينده‌‌ي كاري‌ات مي‌پرسد حرف بزني، بي‌هوا خنده‌ات مي‌گيرد. همه‌‌ي اين سرگشتگي‌ها را بايد ديده باشند، بايد چشيده باشند تا بفهمند كه تو چه مي‌گويي. وگرنه انتخاب، چيزي است كه اگر قرار باشد همين‌طوري اتفاق بيفتد هزار شكل و حالتش را ديده‌اي و تجربه‌ كرده‌اي و تهش مانده حسرت.

حالا توي اين انزواي خودخواسته غرقي. لذت دارد. لذت دارد به همين غروب جمعه‌ي آدم‌كُش كه ادامه‌دار هم شده. باز نشسته‌اي به فهرست‌ كردن انتخاب‌هات و نرسيدن به آن نقطه‌ي نهايي. و شبي كه مي‌گويد شايد قرار نيست يك سرگشتگي‌هايي توي زندگي بعضي‌ها تمام شوند. شايد كه بي‌سرگشتگي بميرند. نباشند. تمام شوند.

عنوان از شعر "آب، نان، آواز" شفيعي كدكني است