شبزده
حالا ديگه تو رو داشتن خياله
دل اسير آرزوهاي محاله
غبار پشت شيشه ميگه رفتي
ولي هنوز دلم باور نداره
به گمانم اين رانندههايي را كه توي ضبط تاكسيشان وقت سرماي شب،ميان خوابآلودگي و خستگي از يك روز شلوغ، "ابي" ميخواند، بايد كلهم با تاكسيشان طلا گرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 21:54 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست