يك وقت‌هايي به آدم‌هاي رفته‌ي زندگي‌ات كه نگاه مي‌كني از دور، وقتي به چشم ناظري نگاه مي‌كني كه خودش هيچ نقشي توي مكالمات و معاشرات آدمه ندارد، چيزهاي تازه كشف مي‌كني. مثلن دقيق كه مي‌شوي به كلمات و الفاظي كه استفاده مي‌كند، ماتت مي‌برد چه‌طور اين آدم زماني به تو نزديك بوده. فكر مي‌كني تو با اين سخت‌گيري‌هات و اين وسواسي كه توي استفاده نكردن از هر كلمه‌اي داري، چه‌طور هم‌پاي آن آدم يك مسيري را كه كوتاه هم نبوده رفته‌اي.فكر مي‌كني چه‌طور مي‌خواستي از عميق‌ترين درونياتت براي آدمي بگويي كه حالا حتا نمي‌تواني هم‌كلامي باهاش را تصور كني. بعد به خودت و انتخاب‌هات شك مي‌كني و گاهي مي‌گذاري به حساب بچگي‌ات. سرآخر يك لبخند خوب مي‌نشيند روي لب‌هات كه اندوه رفتن آدمه را خيلي خيلي سبك مي‌كند.

پ.ن: از گودر منتقل شد :)